تولـــد و دوران کودکی

محمدتقی جعفری به بیان خویش

سؤال: جناب استاد جعفری، ما در این گفتگو می‌خواهیم تا حدودی با زندگی شما آشنا شویم. می‌دانیم که شما در سال ۱۳۰۲ شمسی در تبریز و در محلۀ شتربان (دَوَچی) دیده به جهان گشوده‌اید. پیش از آنکه دربارۀ تحصیلات خود سخن به میان آورید، از خاندان خود، به ویژه پدر و مادر خویش و خاطراتی که از آنها دارید، برای ما مطالبی را بفرمایید.
پاسخ: خانواده‌ای که در آن دیده به جهان گشودم، افرادی بسیار متدین، مخلص و مردمی اصیل بودند. پدرم اهل صدق و صفا بود، به طوری که کهنسالان تبریز می‌گفتند: تاکنون از ایشان دروغ شنیده نشده است. بنده هم به خاطر ندارم که ایشان کلمه‌ای دروغ گفته باشد. مادرم از سادات علوی و از خاندان بزرگ تبریز به شمار می‌آمد. وضع مالی پدربزرگم خوب بود، اما بر اثر بیماریی‌ای که برایش پیش آمد، خانواده‌اش دچار مشکلات مالی شدند.
صدق و صفای پدر در ما خیلی مؤثر بود. از نظر مال دنیا، کریم‌النفس و حتی اسم وی (کریم= سخاوتمند، بخشنده) نیز بامسمّا بود. از ایشان نقل کرده‌اند که در آغاز ازدواج که تبریز دچار قحطی شده بود، یک شب دو عدد نان سنگک و مقدار بسیار کمی شیرینی می‌خرد تا به منزل [نامزد خود] برود. بین راه در خرابه‌ای مشاهده می‌کند که دو نفر در حال خوردن استخوان و لاشه‌های گوسفند و مرغ هستند. وقتی این صحنه را می‌بیند، نزد آنها می‌رود و نان‌ها و شیرینی را میان آنها تقسیم می‌کند و با یک نان به منزل [پدر همسرش] می‌رود. پس از چند قدم، دوباره برمی‌گردد تا وضع آنها را مشاهده کند و می‌بیند که دست به سوی آسمان بلند کرده‌اند و او را دعا می‌کنند که ای مرد! خدا به تو فرزندی صالح بدهد.
البته پدرم درس نخوانده بود، اما حافظه‌ای قوی داشت و اغلب سخنان وُعّاظ شهر را که از سنین نوجوانی فراگرفته بود، پس از گذشت ۵۰ یا ۶۰ سال، جمله به جمله بیان می‌کرد. بعدها ما به عظمت پدرمان پی بردیم. او روحیۀ بسیار بالایی داشت. آدمی مهربان و رقیق‌القلب بود. شغلش نانوایی بود و بدون وضو دست به خمیر و نان نمی‌زد. پدرم به کار خیلی علاقمند بود و می‌گفت: «کار جوهر زندگی من است». او بیکاری را برای خود مثل مرگ تلقی می‌کرد.
سؤال: از مادرتان چه خاطراتی دارید؟
پاسخ: برخلاف پدرم، مادرم باسواد بود و جوان هم از دنیا رفت. به هنگام مرگ ۳۲ سال داشت.[۱] نخستین بار، او قرآن را به بنده و دیگر فرزندانش یاد داد. حتی به خاطر دارم که وقتی با او به مشهد رفتیم، در طول راه قرآن می‌خواند و میان راه که برای استراحت و نماز توقف کردیم، فرزندانش را دور خودش جمع کرد و یک سورۀ قرآن را به ما تعلیم داد.[۲]
سؤال: لطفاً  خاطره‌ای از دوران کودکی خود بفرمایید.
پاسخ: در دوران کودکی به بازی‌های کودکانه هم خیلی علاقه داشتم. خدا کند حالا دیگر بازی نکنیم، بلکه کارهایمان جدی باشد. یکی از روزهای تابستان که صبح از خواب بیدار شدم، در گوشه‌ای از رختخواب، عقربی را از زمین برداشتم و در پیراهن خود گذاشتم. در همین حال، دور حیاط می‌دویدم و می‌گفتم: کِرم دوسر، کِرم دوسر! ناگهان مادربزرگم متوجه من شد و به مادرم گفت: برو ببین این طفل چه می‌گوید؟ من پا به فرار گذاشتم و مادرم دنبالم دوید و پیراهنم را باز کرد و عقرب را دید. او پیراهنم را تکان داد تا عقرب به زمین افتاد و  فوراً آن را کشت.
دوران تحصیلات ابتدایی
سؤال: تحصیلات ابتدایی را در کدام دبستان آغاز کردید؟ آیا در حین تحصیل، مشکلات مالی هم داشتید؟
پاسخ: دورۀ دبستان (ابتدایی) را طی سه سال در مدرسۀ اعتماد، که بعدها به نام دبیرستان انوری تبدیل شد، گذراندم. یک‌بار از تهران دستور رسید که دانش‌آموزان باید لباس‌های متحدالشکل طوسی‌رنگ بپوشند. پدرم توان مالی نداشت تا برای من و برادرم، آقا میرزا جعفر، این لباس‌ها را تهیه کند. یک روز وقتی وارد مدرسه شدیم، ما را از صف کلاس خارج کردند که این کار برای روحیۀ من و برادرم خیلی گران تمام شد. هنگامی که به خانه آمدیم و جریان را به پدرمان گفتیم، ایشان گفت: فعلاً به مدرسه نروید. مدیر مدرسه، مرحوم جواد اقتصادخواه، پیش پدرم آمد و گفت: شما اجازه دهید که اینها به مدرسه بیایند، زیرا وزارت معارف حاضر است هزینۀ تحصیلی آنها را بپردازد. پدرم قبول نکرد و گفت: ان‌شاءالله خودم کار می‌کنم و خرج تحصیل آنها را می‌پردازم. به هر حال، یکی از نزدیکان (بستگان) لباس‌ها را تهیه کرد و ما مجدداً روانۀ مدرسه شدیم. حدود یازده یا دوازده ساله بودم که عشق به جهان‌بینی‌ها (هستی‌شناسی) را در خود حس کردم. در این دوران من کار می‌کردم. گاهی صبح‌ها کار می‌کردم و بعد از ظهرها به مدرسه می‌رفتم و گاهی هم بعد از ظهرها کار می‌کردم و صبح‌ها به مدرسه می‌رفتم.
سؤال: از مدرسه چه خاطره‌ای دارید؟
پاسخ: در آغاز تحصیل، علم برای ما جلوه‌ای حیاتی داشت. متأسفانه الآن این حالات را در افراد، بسیار کم می‌بینم. اگر معلم به ما مطلبی می‌گفت، احساس می‌کردیم که اگر آن را یاد نگیریم، دنیا به هم خواهد خورد! ما با این روحیه درس می‌خواندیم. بنده هم‌اکنون نیز اشعاری را در حافظه دارم که از منوچهری دامغانی در کلاس پنجم ابتدایی می‌خواندیم.
معلم‌ها به بنده خیلی محبت داشتند، چون نمراتم بالا بود، به ویژه در درس ریاضیات. از کلاس اول یک‌باره به کلاس چهارم رفتم و در این کلاس شاگرد دوم شدم و در کلاس پنجم شاگرد اول. مدیر مدرسه‌مان یعنی آقای جواد اقتصادخواه، شخص فاضل و متدین و دلسوزی بود. مرتب به کلاس‌ها می‌رفت و سرکشی می‌کرد. یک روز آمد سر کلاس خط. من خطم بد بود. گفت: جعفری، این چه خطی است که نوشته‌ای؟ گفتم: خیلی هم خوب است. گفت: حالا که خودت تصدیق می‌کنی، بیا بیرون. یک چوبی به دست من زد که تا مدتی دستم ناراحت بود. سالیان دراز گذشت تا اینکه یک روز در دانشگاه مشهد سخنرانی داشتم. هنگامی که پشت میز سخنرانی قرار گرفتم، از دور فردی را دیدم که آشنا به نظر می‌رسید. وقتی دقت کردم، دیدم آقای جواد اقتصادخواه است. با دیدن چهرۀ ایشان، به جهت احساس احترام، لحظاتی نتوانستم به سخنرانی ادامه دهم. بعد از سخنرانی نزد بنده آمد و گفت: آیا مرا می‌شناسید؟ با خنده گفتم: بله، شما مدیر مدرسۀ ما، آقای اقتصادخواه هستید که چوب به دست من زدید! بندۀ خدا سرش را پایین انداخت تا عذرخواهی کند. گفتم: ای کاش از آن چوب‌ها بیشتر می‌زدید. گفت: برای چه؟ گفتم: برای خط. گفت: آیا حالا دستخط شما خوب شده است؟ گفتم: ای، بَدَک نیست، قابل خواندن است. پس از مدتی که رفتم تبریز، دیدم اعلامیۀ فوت ایشان را به در و دیوار زده‌اند. با مرگ ایشان مردم تبریز بسیار متأثر شده بودند و افراد مختلف شهر می‌گریستند؛ گویی در جامعه به طور نامحسوسی هوشیاری عجیبی وجود دارد که بنده نام آن را «وجدان اجتماعی مردم» می‌گذارم. بعد از خروج از مجلس ختم ایشان، اعلامیه‌ای را به ما دادند که در آن نوشته بود: «اینجانب جواد اقتصادخواه، حدود سی و پنج سال مشغول تربیت فرزندان شما بودم. البته به خاطر ندارم که عمداً به کسی ظلم کرده باشم، ولی چون در این دنیا نیستم، از همۀ شما حلالیت می‌طلبم و اگر اشتباه کرده‌ام، مرا ببخشید». زیر آن هم نوشته بود: مسافر دار بقا، جواد اقتصادخواه.
سؤال: گویا در دوران ابتدایی خواب جالبی دیده‌اید! اگر ممکن است، آن را تعریف کنید.
پاسخ: در سال‌های اول دبستان، شبی خواب دیدم که دستی کاسۀ شیری به من داد. بدون آنکه صاحب دست را ببینم، سؤال کردم: این دست چه کسی بود؟ گفتند: دست امیرالمؤمنین (ع) بود که به تو شیر علم داد.

[۱] . طبق اعلام اسناد سجلی از طرف ثبت احوال تبریز در بهمن‌ماه ۱۴۰۴ به اینجانب، تاریخ تولد مادر ایشان، ۲۴ بهمن ۱۲۸۵ش بوده است. بنا بر این، مرحومه سیده کوکب در سن ۳۷ سالگی دار فانی را وداع گفته است.  علی جعفری
[۲] . نام پدر، مادر و اجداد محمدتقی جعفری بدین قرار  است:
الف) پدر و مادر: کریم (۱۲۷۳ - ۱۳۵۸ ش) و سیده کوکب (۱۲۸۵ - ۱۳۲۲ ش) از سلالۀ امام زین‌العابدین (ع).
ب) اجداد مادری: میر ربیع حکیم (فرزند میر جمیل) و فاطمه. دیگر برادران میر ربیع: میر هاشم تبریزی (دَوَه‌چی) و میر ستار. میر جمیل ساکن ایروان بوده و بعدها به ایران مهاجرت کرده است.
ج) اجداد پدری: محمدجعفر و شاه بیگم، شغل محمد جعفر، تجارت توتون و تنباکو بوده و به نام توتونچی معروف بوده است.
 محمدتقی جعفری دو عمو به نام‌های صادق جعفری (صادق بستی مشهد) و علی جعفری داشته است. فرزندان حاج کریم جعفری نیز به ترتیب عبارتند از: محمدجعفر، محمدتقی، مهدی، رحیم، پوران، فاطمه (بیوک) و حمیده. (و)