سؤال: دروس طلبگی را چه موقع آغاز کردید و پیش چه کسانی درس خواندید؟
پاسخ: پس از پایان تحصیلات ابتدایی، درسهای حوزوی را [در مدرسۀ طالبیۀ تبریز] شروع کردم. در این دوران، غذای ما نان و ماست بود. در طول روز هم با دوستان چای و کشمش میخوردیم. در دوران تحصیل با مشکلات مالی روبرو بودیم و زندگی سختی داشتیم، اما جنبههای روحی طلاب، بسیار قوی بود.
در آنجا نزد آقای میرزا حسن شربیانی، «صرف میر» را خواندم. از آقای میرزا علی اکبر اهری هم بسیار استفاده کردم. مقام ادبی ایشان خیلی بالا بود، ولی زندگی بسیار سختی داشت. ایشان در معانی و بیان، تقریباً منحصر به فرد بود. در دوران ما، او شاگردان خوبی را در ادبیات عرب پرورش داد. این مرد خدمات بسیاری به طلاب کرد، اما متأسفانه تا آخر عمر، فقر از او دست برنداشت. آقا میرزا ابوالفضل سرابی هم که ادبیات تدریس میکرد، از دیگر اساتید بنده بود. آقا میرزا جعفر بخشایشی، آقا میرزا حجت ایروانی، آقا میرزا قرهآغاجی و آقا سید حسین شربیانی هم از اساتید دروس مقدماتی ما بودند.
ما با عشق و علاقهای خاص مشغول تحصیل در حوزه بودیم، اما پس از مدتی به خاطر مشکلات زندگی، ناگزیر شدم برای تأمین معاش کار کنم. به همین جهت، تقریباً شش ماه درس را رها کردم، تا اینکه شبی در خواب، شعری را به عربی میخواندم. هنگام صبح پدرم گفت: محمدتقی دیشب در خواب چه میگفتی؟ خواب و معنای شعر را تعریف کردم و گفتم. مضمون آن شعر این بود: «دست روزگار بریده باد که چنین حوادثی را برای من پیش آورد که نتوانستم به مرادم در علم برسم». از این مطلب، پدرم بسیار متأثر شد و گفت: شما بروید به درسهایتان برسید؛ خداوند روزیرسان است. بعد از آن دوباره به مدرسۀ طالبیه رفتم و چهار سال در این مدرسه تحصیل کردم. آن موقع (سال ۱۳۱۸ ش)، جنگ جهانی دوم شروع شده و وضع معیشتی مردم، خصوصاً طلبهها بسیار بد بود.
سؤال: لطفاً از عزیمت خود به تهران برای فراگیری بیشتر فقه و اصول بفرمایید.
پاسخ: در سال ۱۳۱۸ شمسی، تبریز را به مقصد تهران ترک کردم و با ورود به مدرسۀ مروی (در تهران، خیابان ناصرخسرو)، از محضر استادانی چون آیةالله شیخ محمدرضا تنکابنی و آقا میرزا مهدی آشتیانی بهره بردم. آقای تنکابنی از فقهای والامقام بود. بنده مقداری از کفایة و مکاسب را نزد ایشان خواندم. در فلسفه هم خدمت آقا میرزا مهدی آشتیانی رسیدم. در آن زمان، ایشان در مدرسۀ مروی، معقول تدریس میکردند که بنده با اشتیاق کامل و میل فراوان در جلسات ایشان حضور داشتم. البته از همان ابتدای تحصیل در تبریز، علاقۀ فراوانی به معقول داشتم. حکمت منظومۀ حاج ملا هادی سبزواری و بخشی از امور عامۀ اسفار را در محضر آقا میرزا مهدی آشتیانی خواندم. ایشان روح والایی داشت. در معقول و منقول بسیار والا بود، ولی دانش خود را اظهار نمیکرد.
روزی ایشان به بنده گفتند: شما به نجف نروید و در درسها شرکت کنید. گفتم: علاقمندم که به نجف بروم. حضور در درسهای ایشان بسیار لذتبخش بود. حدود دو سال در درسهای آقا میرزا مهدی آشتیانی شرکت کردم.
سؤال: شما پس از تحصیل در تهران، عازم قم میشوید و در آنجا به تحصیل میپردازید. چه درسهایی را و نزد چه کسانی فرا گرفتید؟
پاسخ: بعد از دو سال تحصیل در مدرسۀ مروی، در سال ۱۳۲۰ش در زمان فقهای اربعه، یعنی آقایان: سید محمدتقی خوانساری، حجت، سید صدرالدین صدر و میرزا محمد فیض قمی، به قم رفتم و مدت یک سال آنجا بودم. از اساتید ما، آقا شیخ عبدالصمد خویی، شهید محمد صدوقی و آقای کافی الملک بودند. لباس طلبگی را شهید صدوقی و مرحوم سید محمد حجت کوهکمری تبریزی در مدرسۀ دارالشفاء بر من پوشاندند. مرحوم صدوقی خیلی باذوق بود. آقا شیخ مهدی مازندرانی هم یکی از اساتید ما بود که مقداری معقول را نزد ایشان خواندم. نزد آقا شیخ محمدتقی زرگر هم مسائل عرفانی را خواندم. در آن سال، مدتی هم در درس اخلاق امام خمینی که در مدرسۀ فیضیه برقرار بود [و بسیاری از طلبهها هم میآمدند،] شرکت کردم. به خاطر دارم که روز اول وقتی وارد درس ایشان شدم، آخرین آیات سورۀ حشر را تفسیر میکردند.
سؤال: آیا در قم هم دچار فقر مالی بودید؟
پاسخ: در آنجا از بقالی خرید میکردم. یکبار که دو سه روز بود چیزی نداشتم، ناگزیر سراغ بقال رفتم و از او مقداری برنج و روغن و خرما گرفتم. به محض اینکه فهمید آنها را نسیه میخواهم، اجناس را از دستم گرفت و سر جای خودشان گذاشت. به حجره بازگشتم و بر اثر گرسنگی، دچار ضعف و بیحالی شدم و چارهای جز استراحت نداشتم. در این هنگام همسایهام که طلبۀ سیدی بود، به حجرهام آمد و گفت: اشکالی در لُمعه دارم؛ شما برایم برطرف کنید. گفتم: حال خوشی ندارم، لطفاً بعد از ظهر مراجعه کنید. او گفت: به حجرۀ من بیایید و با هم ناهار بخوریم و پس از آنکه حالتان بهتر شد، اشکال مرا برطرف کنید. من هم رفتم و از گرسنگی رهایی یافتم. در قم از اینگونه حوادث دیگر پیش نیامد.
سؤال: پس از یک سال اقامت در قم، کی به تبریز مراجعه کردید؟ ظاهراً در این هنگام مادر شما از دنیا رفته بود و شما به توصیۀ آیةالله میرزا فتاح شهیدی عازم نجف شدید.
پاسخ: مادرم در حدود سال ۱۳۲۲ش ــ مطابق با ۱۳۶۲ق مرحوم شد. بعد از فوت ایشان، مدتی در درسهای مرحوم شهیدی، صاحب «حاشیه بر مکاسب»، حاضر شدم. بنده خیلی از ایشان استفاده کردم. وی مردی استاد دیده و والامقام بود. بعضیها به استعداد خود تکیه دارند و زیاد به استاد اعتنایی نمیکنند، اما مرحوم شهیدی چند نفر استاد بسیار قوی دیده بود. از شاگردان ایشان میتوان از مرحوم شریعت اصفهانی نام برد. آقا میرزا فتاح شهیدی مردی صاحبنظر و فقیه، و در عین حال واقعاً مردی بود: المعرض عن متاع الدنیا و طیباتها. (کسی که از دنیا و خوشیهایش روی بر میگرداند). وقتی از دنیا رفت، از وی جز دو فرش کهنه و مقداری وسایل و اثاثیۀ معمولی، چیزی باقی نماند. او وصیت کرده بود که بنده کتابهایش را به مدرسۀ مرحوم سید کاظم یزدی در نجف تحویل دهم. با آنکه ایشان مرجع تقلید بود و مردم به او علاقۀ زیاد داشتند، اما فقیرانه زندگی میکرد. مرحوم شهیدی عادت داشت که قبل از حضور در مسجد، در دکان عطاری نزدیک مسجد مینشست و رفع خستگی میکرد. روزی کسی بر او وارد میشود و به تندی و طعنه میگوید: «اینقدر خوردهای که گردنت کلفت شده است! مقداری هم به ما بده که ما هم نیازمندیم». ایشان به عطار اشاره میکند و میگوید: دویست و پنجاه تومان به او بده. آن مرد به دست و پای ایشان میافتد و عذرخواهی میکند. چون منزل وی به خاطر دویست و پنجاه تومان رهن در حالِ از دست رفتن بود و آن مرد تعجب میکند که ایشان از کجا مشکل وی را فهمیده است! پس از آنکه مقداری نزد ایشان درس خواندم، لطف فرمودند و بسیاری از مقدمات سفر را تهیه و مرا روانۀ نجف کردند. حدود سال۱۳۶۳ق، به نجف رفتم.
سؤال: هنگامی که شما وارد نجف شدید، چه دروسی را مطالعه کردید و اساتید شما چه کسانی بودند؟
پاسخ: زمانی که وارد نجف شدم، آقا شیخ محمدحسین اصفهانی (کمپانی) و آقا ضیاء عراقی به تازگی از دنیا رفته بودند. در آن موقع، زمان مرحوم شیخ محمدعلی کاظمینی و اواخر دوران آقا شیخ موسی خوانساری بود. ابتدا که وارد نجف شدم، در مدرسۀ صدر جایی برای من نبود. سید محمد اصفهانی مدیر مدرسۀ صدر، ابتدا در مدرسۀ بادکوبهایها جایی برایم تعیین کرد و پس از هشت ماه به مدرسۀ صدر آمدم. مدرسۀ صدر اصالت و روحانیت خاصی داشت. حدود بیست و پنج حجره و چند تا هم شبخواب داشت. اغلب افراد، جز یکی دو نفر، همه مجتهد بودند. نیمههای شب حالات روحانی آنها شروع میشد. مدرسۀ صدر بسیار پربار بود و طلاب بزرگی را پرورش داده است.
در نجف اساتید بزرگی داشتم، از جمله حاج میرزا حسن یزدی که مطالب آقا ضیاء را خوب درک میکرد.
در خارج اصول (دروسی که در حوزه پس از دروس سطح خوانده میشود)، مقالات آقا ضیاء را خدمت مرحوم میرزا حسن یزدی خواندم، چرا که به دقتهای مرحوم آقا ضیاء در اصول علاقمند بودم.
اواخرِ کفایة و مباحثی در فلسفه و عرفان را نزد آقا شیخ مرتضی طالقانی فرا گرفتم.
درس خارج را نیز با درس آیةالله سید ابوالقاسم خویی شروع کردم که حدود 6 سال طول کشید. به طور کلی، حدود یازده سال در درسهای اصول ایشان حاضر شدم.
حدود سه سال هم در درسهای خارج آیةالله شیخ کاظم شیرازی شرکت کردم. تقریباً به مدت یک سال و نیم هم در درس آیةالله سید محسن حکیم حاضر شدم. ایشان عروة آقا سید کاظم یزدی را تدریس میفرمودند؛ یعنی همین مستمسک که نوشتند.
در فقه، حدود شش یا هفت سال به محضر آیةالله سید عبدالهادی شیرازی رسیدم و در جلسات «حاشیه بر عروة» ایشان حضور داشتم که از نظر فقهی بسیار پربرکت بود. یکی از عالیترین ایام زندگیام، همان مدت هفت سالی است که خدمت ایشان بودم. مرحوم آقا سید عبدالهادی، مرد علم و عمل، و به راستی تجسمی از معرفت و تقوا بود. مقام علمی ایشان بالا بود و هرچه به او نزدیک میشدم، ارادتم بیشتر میشد. بنده خودم بارها دیدم که ایشان در حال عبادت، خصوصاً در نماز، تحت تأثیر قرار میگرفت و میلرزید. بنده ندیدم کسی را که مقام و شهرت دنیا اینقدر به دنبال او بدود، ولی او از آن فرار کند. او واقعاً از مقام گریزان بود. به خاطر دارم در آن موقع که آیةالله بروجردی از قم برای طلبههای نجف شهریه میفرستادند، برای بعضیها مشکل بود شهریه را بپذیرند، زیرا نمیخواستند مرجعیت آن بزرگوار را قبول کنند؛ در حالی که آقا سید عبدالهادی شیرازی به آقای شیخ نصرالله خلخالی (مسئول توزیع شهریه از طرف آقای بروجردی) فرموده بود: «چرا سهم مرا نیاوردی؟ هر چقدر سهم و شهریۀ ما میشود، بفرست». ایشان با این کار، عملاً مرجعیت آیةالله بروجردی را پذیرفته بودند.
برخی از همدورهایها
سؤال: همدورهایها یا هممباحثههای شما چه کسانی بودند؟
پاسخ: هنگام تحصیل در مدرسۀ صدر نجف، اساتید و طلبههایی از نظر کمّی و کیفی قابل توجه بودند و میتوان گفت: علمای بزرگی حضور داشتند که شایستۀ مرجعیت بوده و بسیاری از مجتهدین و اساتید، هم از نظر مراتب علمی و هم از نظر مراتب تقوا، در آن موقع در نجف بودند. از جمله گروه علماء و طلّابی که بنده با آنها در ارتباط بودم، عبارت بودند از: آقا سید احمد مستنبط، آقا شیخ مجتبی لنکرانی، آقای حاج آقا باقر اصفهانی، آقا سید ابوالحسن شمسآبادی، آقا سید باقر رجایی، آقا سید محمود رجایی، آقا شیخ محمدباقر دهاقانی، آقا شیخ ابوالحسن شیرازی، آقا میرزا محمود مهدوی قزوینی، آقا شیخ حسن مقدس، آقا شیخ غلامرضا نجفآبادی، آقا شیخ احمد احمدیان نجفآبادی و ...
سؤال: در مجموع، دوران نجف برای شما چگونه گذشت؟
پاسخ: دوران تحصیل در نجف، علیرغم مشکلات بسیار، از نظر طلبگی و تحصیل علم و اقامت در جوار بارگاه امیرالمؤمنین (ع)، به ما بسیار خوش گذشت. آن موقع طلبههای بسیار کاری و زحمتکش و اساتیدی خوب و بافضل در نجف بودند. انصافاً از نظر استاد، ذرهای کمبود نداشتیم؛ یعنی حوزۀ نجف پر بود از انواع اساتید، استعدادها و عظمتهای علمی. طلبههایی بسیار وارسته و واقعاً فداکار در زمینههای علمی حضور داشتند که از دورههای قبل از ما میتوانم از مرحوم علامه طباطبایی نام ببرم که به ایران بازگشته بود و ما پس از بازگشت ایشان، به نجف رسیدیم. بعد از آنها عدهای از روحانیون بسیار متخلق به اخلاقالله در نجف بودند. بعضی از آنها شاگرد بعضی از بزرگان همچون آقا سید علی قاضی بودند که علامه طباطبایی نیز از شاگردان علمالاخلاق ایشان به شمار میرفت. در محضر آقا شیخ علیمحمد بروجردی هم درس خواندیم. در آن دوران، آقا سید عبدالغفار مازندرانی و آقا شیخ عباس قوچانی نیز در نجف حضور داشتند که علاوه بر جنبههای علمیشان، اهل سیر و سلوک هم بودند. اینان عدهای از شاگردان خیلی خوب و قوی بودند. در میان ما طلبههای ایرانی، یک حالت یگانگی و اتحاد جریان داشت که مثلاً اگر من شام یا ناهاری نداشتم، میتوانستم به حجرۀ شما بیایم و ناهار و شام درست کنم و بخورم، یا اگر شما ناهار و یا شام نداشتید، به حجرۀ من میآمدید. ۵ یا ۶ نفر از طلبهها چنین حالی داشتیم. در این دوران از نظر معاش سخت میگذشت. هم مسئلۀ معاش بود و هم مسائل دیگری، [از جمله کار در حین تحصیل و نبودِ حداقل امکانات زندگی] که موجب عوارض و ناراحتیهای [جسمی] میشد. مشکلات مادی واقعاً زیاد بود، ولی علاقه به تحصیل هم شدید بود و همۀ آن شدائد را انسان هضم میکرد.
رنج راحت شد، چو شد مطلب بزرگ گرد گلّه توتیای چشم گرگ
«شیخ بهایی»
علیرغم وجود مشکلات و سختیهای بسیار، روحمان خیلی نشاط داشت و مصائب مادی و مادیات واقعاً ناچیز نمودار میشد. در اینباره حوادث بسیار زیادی دیدم که شگفتآور بود. البته بنده تنها نبودم، بلکه بسیاری از طلبهها در نجف با سختیهای عجیبی مواجه بودند. بعضی از طلبهها با نماز و روزۀ استیجاری امور زندگیشان سپری میشد.
بنده در نجف گاهی حدود 3 ساعت در روز کار میکردم[۱] تا شهریۀ آیةالله سید ابوالحسن اصفهانی برسد، ولی این شهریه کافی و وافی نبود. آن موقع، دینار ۲۰ تومان بود و شهریۀ سید هم ۳۰ تومان؛ یعنی یک دینار و نیم. البته ارزانی بود و یک دینار و نیم، ما را تا ده روز اداره میکرد، ولی عمدهاش این است که روح ما خیلی نشاط داشت. دوران نجف برای ما از سویی بسیار خوش گذشت، زیرا طلبههایی بسیار خوب و واقعاً درسخوان، و اساتیدی بسیار وارسته در حد نصاب علم و عمل داشتیم. درس اخلاق برای روحانیت واقعاً ضرورت دارد. انسان میبایست نخست تصفیۀ اخلاقی شود و آنگاه مراتب علمی را بپیماید.
مثلاً، یک نکتۀ مهم دربارۀ استاد محبوب ما مرحوم آقا شیخ مرتضی طالقانی این است: یکی از دلایل عظمت ایشان این بود که همزمان با تدریس خارج، اسفار، منظومة و کفایة، به طلبههای ابتدایی هم درس میگفت. او تا اینقدر مرد باظرفیت و باگنجایشی بود. به خاطر دارم که روزی مرحوم آقای سید محمود طالقانی به بنده گفتند: کدام یک از اساتید را در نجف دیدید و از محضرشان استفاده کردید؟ بعضی از آنها را برشمردم، و هنگامی که گفتم: آقای شیخ مرتضی طالقانی، آن مرحوم اشکش جاری شد. آقای سید محمود طالقانی نسبتی با آقا شیخ مرتضی نداشت، اما هر دو طالقانی بودند و همولایتی. آقا سید محمود میگفت: من آرزویم دیدن آقا شیخ مرتضی طالقانی بود.
آقا شیخ مرتضی طالقانی
سؤال: یکی از اساتید اخلاق شما، آقا شیخ مرتضی طالقانی بوده است. آیا خاطرهای از ایشان دارید؟
پاسخ: در روزهای پایانی ذیالحجة [سال ۱۳۶۴،] در حالی که دو روز به محرم مانده بود، برای درس به حجرۀ ایشان در مدرسۀ آقا سید کاظم یزدی رفتم. ایشان اصلاً مقید نبود که در درس او شاگردان بسیاری حضور پیدا کنند، و در این درس بنده تنها بودم. ایشان درسهای مختلفی را مطرح میکرد و خیلی از عالم ماده مبرّا بود. آن روز در حجرۀ خودش در حال عادی نشسته بود. با همان لهجۀ [طالقانی] خاصی که داشتند، پرسیدند: آقا، برای چه آمدی؟ گفتم: برای درس آمدهام. ایشان گفتند: «درس تمام شد. آیا متوجه میشوید؟ میگویم دیگر درس نیست!» بنده ابتدا تصور کردم ایشان فکر کرده که محرم آغاز شده است. گفتم: آقا، هنوز دو روز به محرم مانده است. در پاسخ گفتند: «میدانم، متوجه هستم. خر طالقان رفته، پالانش مانده؛ روح رفته و جسدش مانده است». یک «لا اله الا الله» گفت و اشکش جاری شد. در آن حال، خیلی سالم بود. ناگهان متوجه شدم که ایشان خبر کوچ خود را از این دنیا میدهد. گفتم: آقا! پس مطلبی بگویید تا من بروم. بار دیگر یک لا اله الا الله گفتند و این شعر را خواندند:
تا رسد دستت به خود، شو کارگر چو فُتی از کار، خواهی زد به سر
سپس پرسیدند: فهمیدی آقا؟ و دوباره اشک از چشمانش جاری شد. خواستم دستش را ببوسم، ولی اجازه نداد. خم شدم و صورت مبارکش را بوسیدم و از حجرۀ ایشان خارج شدم. دو روز بعد که در مدرسۀ صدر بودیم، آقا محمدعلی خراسانی که از زُهّاد بود، آمد و گفت: انّا لله و انّا الیه راجعون. شیخ از دنیا رفت. بنده به کمک آقای سید محمدتقی طالقانی، برادر مرحوم سید جلال آل احمد، ایشان را شستیم. تعدادی از طلبهها هم در مراسم تغسیل حضور داشتند. تشییع جنازۀ باشکوهی برگزار شد. بعد از دفن، از طلبههای مدرسۀ آقا سید کاظم یزدی سؤال کردیم: دیشب حال آقا شیخ مرتضی چگونه بود؟ گفتند: «دیشب یک ساعت مانده به صبح، مانند هر شب به بالای بام رفت و مناجات کرد». شیخ عادت داشت که پس از مناجات، از بام پایین بیاید و مدتی در حیاط مدرسه قدم بزند تا طلبهها صبحانۀ او را آماده کنند؛ سپس درس میگفت. از خصوصیترین شاگردانش، آقا سید هادی تبریزی بود. ایشان خاطرات بسیاری از شیخ مرتضی طالقانی داشت.
[۱] . طبق اظهارات استاد جعفری به فرزندان و بستگان خود، ایشان در تبریز به هنگام تحصیل در سالهای پایانی مقطع دبستان و نیز از ابتدای تحصیل در حوزۀ علمیۀ طالبیه، به علت پایین بودن سطح اقتصادی خانواده، گاهی قبل از ظهر و گاهی بعد از ظهر در یکی از کارگاههای تولید کفش کار میکردند و کار کفاشی را به طور حرفهای آموخته بودند. این مهارت شغلی ایشان باعث شده بود که پس از عزیمت به نجف، با توجه به میزان دریافتی شهریه، ساعاتی در روز را نیز به این کار اختصاص دهند تا مابقی هزینههای ماهانۀ خود را تأمین کنند. (و)
سؤال: آیا در نجف تدریس هم داشتید؟
پاسخ: ۶ یا ۷ سال پس از ورودم به نجف، شروع به تدریس کرده، موضوعات و مسائل جدیدی را که از مصر وارد کشورهای اسلامی شده بود، مطرح کردم. در واقع، مصر و لبنان در این زمینهها پیشقدم بودند. کتابهایی که از مصر به نجف سرازیر میشد، به مثابه پلی بود در انتقال علوم و معارف مغربزمین به مشرقزمین. کشور مصر در آن روزگار چنین نقش و تصویری [نزد دانش پژوهان] داشت. مثلاً، حدود ده سال قبل از آنکه کتاب نسبیت اینشتین در ایران به وسیلۀ آقای احمد آرام ترجمه شود، این اثر به عربی ترجمه شده بود. آنها افرادی پرکار بودند. کتابهای فلسفۀ غرب در آنجا فراوان بود و بنده در نجف در این زمینه با یکی از افراد خانوادۀ کاشف الغطاء که فیزیک نظری خوانده بود، مراسلاتی داشتم.
همانگونه که عرض کردم، از تبریز دربارۀ هستیشناسی، شکوفایی خاصی در خودم احساس کردم و این باعث شد که به موازات اصول و فلسفۀ اسلامی که جزو درسهای رسمی ما بودند، کتابهایی را که از مصر میآمد، خیلی با علاقه و عشق شدیدی مطالعه کنم ...
مدت سه سال آخر اقامتم در نجف نیز درس خارج میگفتم. در مسجد هندی، خارج مکاسب را شروع کرده بودم. البته از ابتدای آشناییام با مکاسب، به این کتاب علاقمند بودم. این کتاب، کتاب عجیبی است و عظمت شیخ انصاری (ره) به خوبی در آن متجلی شده است.
خارج اصول فقه را هم تدریس میکردم، که عمده نظرم بر کفایة الاصول مرحوم آخوند خراسانی بود. همچنین، در فلسفه و دیگر معارف، پس از تحصیلات فلسفه و معارف مربوط در خدمت مرحوم آقا میرزا مهدی آشتیانی در تهران، و مرحوم آقا شیخ صدرا قفقازی (بادکوبهای) و آقا شیخ مرتضی طالقانی در نجف در این مقوله، از جمله تدریس متن مکاسب و کفایة پیش از عروة را در نجف و تهران داشتهام، که البته چند سال طول کشید.
سؤال: با توجه به فضای فکری حاکم بر نجف، آیا در مقابل درس فلسفه و معارف شما، مخالفتی هم وجود داشت؟
پاسخ: چون آقایان سید ابوالقاسم خویی، شیخ کاظم شیرازی و سید عبدالهادی شیرازی مرا میشناختند و میدانستند که بنده در فلسفه تقلید نمیکنم و خودم هم نظر میدهم، برای تدریس مشکلی وجود نداشت، ولی در مجموع به فلسفه خیلی توجه نمیشد و البته قابل مقایسه با مشهد نیز نبود. مکتب آقا میرزا مهدی اصفهانی در مشهد واقعاً مکتب فراگیری شده بود که در آن بحث و تحلیل میکردند. زمانی مرحوم حاج میرزا جواد تهرانی به بنده گفت: من در فلسفه، روش شما را قبول دارم، زیرا از یونانیها تقلید نمیکنید.
سؤال: چه درسهایی را نزد آیات عظام آقا سید جمالالدین گلپایگانی و آقا سید محمد هادی میلانی فرا گرفتید؟
پاسخ: قاعدۀ «فراغ و تجاوز» را از آیةالله سید جمالالدین گلپایگانی فرا گرفتم. پس از بازگشت از نجف، در درسهای فقه و اصول آیةالله میلانی هم در مشهد شرکت کرده، کتاب «اجاره» را خدمت ایشان خواندم. اساتید ما در نجف بسیار والامقام بودند. خداوند اساتید خوب و کمنظیری در نجف به ما عنایت کرده بود و بنده توانستم از حضور آنها بهره ببرم. مراجع بسیاری هم داشتیم. اوضاع علمی و معنوی نجف به گونهای بود که آدمی گاه با خود میگوید:
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن چتر گل بر سر کشی، ای مرغ خوشخوان غم مخور
«حافظ»
هیهات بر گذشت زمان که دیگر بازگشتی ندارد! ای کاش، آنها بازمیگشتند و ما بر سر راهشان گلها و ریاحین میکاشتیم. واقعاً آنها بزرگانی بودند و عظمتهایی داشتند. آنها از نظر اقتصادی، زیاد با ما تفاوت نداشتند. اساتید ما میگفتند: روزی صاحبخانۀ مرحوم آقا شیخ محمدحسین اصفهانی _ معروف به کمپانی _ آمد و فرش ایشان را بابت اجارهخانه برداشت. آقا شیخ محمدحسین اصفهانی نبوغ عجیبی داشته است. در فقه، اصول، فلسفه، عرفان، ادبیات عرب و ادبیات فارسی، مرد فوقالعادهای بود. برای ما تنها خاکستری از آتش آن دوران بر جای مانده است. هنگامی که با دوستان خود از آن دوران صحبت میکنیم، آهِ حسرت میکشیم.
سؤال: نزد آیةالله سید محمود شاهرودی چه مباحثی را خواندید؟
پاسخ: مبحث ولایت، البته نه ولایتی که در امور حسبیه از آن بحث میشود، بلکه ولایت عدول مؤمنین را که شیخ انصاری در مکاسب دارد. کتاب صید و ذباحه را نیز از ایشان فرا گرفتم. در آن زمان، حوزۀ علمیۀ نجف بسیار پررونق و بانشاط بود. هم طلبهها خیلی با علاقه و جدیت درس میخواندند و هم اساتید بزرگ و فراوانی در رشتههای مختلف تدریس میکردند. مقداری از خیارات (مبحثی دربارۀ شرایط اختیار شرعی یا قانونی تنفیذ یا بر هم زدن معاملات) را نیز از حضور ایشان بهرهمند شدم.
سؤال: وضعیت تحصیل شما در نجف چگونه بود؟ چه موقع از خواب برمیخاستید؟ چه ساعتی در درسها شرکت میجستید و در طول روز چه میکردید؟
پاسخ: روش ما، روش آخوند خراسانی بود. ایشان هنگام شب زودتر میخوابیدند و نیمهشب برای عبادت برمیخاستند. در نجف به مدت یک سال و نیم، شبها نمیخوابیدم و فقط دو ساعت در روز میخوابیدم. بقیۀ ایام، شبها زود میخوابیدم و قبل از سحر بیدار میشدم. الآن هم سعی میکنم حدود ساعت 10 شب بخوابم و از بامداد برای کارهایم استفاده کنم. بیشتر اوقات، قبل از اذان صبح به حرم امیرالمؤمنین (ع) مشرف میشدیم و پس از نماز صبح و زیات به حجره باز میگشتیم. حضور ما در درسها همراه با عشق و علاقۀ عجیبی بود و احترام خاصی برای اساتید خود قائل بودیم. استادان ما آرمانهای والایی داشتند. آنها با نگاههای خود با ما حرف میزدند.
ای لقای تو جواب هر سؤال مشکل از تو حل شود بیقیل و قال
«مثنوی معنوی، دفتر اول»
در مسائل مربوط به انسانها که یک سمت آن به لقای ربوبی میرسد، خلوص و صفا خیلی کارها انجام میدهد. این دیگر فناوری نیست که اگر انسان جهتگیری مثبت داشته باشد، به سود انسانها به کار افتد، وگرنه به زیان آنها خواهد بود. در علوم انسانی، موضوع مهمتر از این حرفهاست. اساتید ما بیشتر با روح خودشان با ما صحبت میکردند تا با کلامشان. گاهی جملهای میگفتند که آن جمله ابوابی از حکمت را باز و مسائل ما را حل میکرد. ما به اساتید خود بسیار علاقه داشتیم. علاقه به استاد در تعلیم و تربیت بسیار مهم است. ما خدا را شکرگزاریم که چنین اساتیدی داشتیم.
سؤال: در صحبتهای خود فرمودید: تحصیلات در قم و نجف اغلب همراه با رنج و عسرت بود و غالباً علما در رنج بودند. آیا به نظر حضرتعالی این شیوه باید ادامه پیدا کند؟ چون الآن مدارس و مراکز علمی که ساخته میشود، چه در دانشگاهها و چه در حوزهها، گاهی امکانات رفاهی خوبی هم دارند. آیا این امکانات تأثیری بر کیفیت تحصیل و پرورش عالمان و زاهدان و دانشپژوهان بزرگ میگذارد؟ اصولاً آیا بهتر است که این امکانات فراهم شود یا اینکه تحصیل در فشار و سختی باشد؟
پاسخ: البته در حال حاضر پاسخ صحیحی ندارم که خودم را قانع کند، بلکه باید با گذشت زمان، محصول تجربه را دید. با این حال، با یک نگرش کلی میتوان گفت: اگر مقصود از رفاه، معیشت کافی به حد ضرورت باشد نه کامیابی و کاموری، یعنی در حد آماده بودن وسیلۀ حیات و وسیلۀ زندگی، اشکالی به نظر نمیرسد، زیرا معمولاً هر کسی تحمل سختیها و مشقتها را برای مدت طولانی ندارد. البته اگر وسایل معیشت کامل هم باشد ولی به آن اهمیت ندهد، اشکالی ندارد. یعنی طوری نباشد که معیشت کامل و خوشیهای زندگی برای طلاب و دانشجویان موضوعیت داشته باشد و آنها را مشغول کند. مثلاً، همین مقدار فرض کنید که سابقاً ما روی گلیم کهنه و گونیپاره مینشستیم. گلیمی را که حتی آدمهای متوسط هم روی آن نمینشستند و آن را بیرون میانداختند، ما از آن استفاده میکردیم. حالا بگوییم به جای آن فرش باشد. نمیگوییم فرش قیمتی باشد، ولی به هر حال بهتر و راحتتر از آن باشد. این مسئله اگر فرد را مشغول نکند، یعنی طلبه و دانشجو را تنپرور نکند، اشکالی ندارد. از طرفی هم اگر هر کسی قدرت آن را نداشت که با آن وضع درس بخواند، تحصیل را رها میکرد؛ همانگونه که بسیاری از افراد رها کردند و رفتند. اغلب فرزندان ثروتمندان طلبه نمیشدند. خیلی استثنایی بود که در میان طلبهها اشخاصی باشند که پدرانشان ثروتمند باشند. البته طلبههایی هم بودند که پدرشان به طور متوسط دارای مکنت بودند و فرزندانشان احتیاجی به دریافت شهریه نداشتند، ولی میآمدند و درس میخواندند. البته عدۀ اینها خیلی معدود، استثنایی و کم بود. شاید در تمام حوزۀ دو سه هزار نفری نجف در آن موقع، ده نفر بیشتر نداشتیم که پدرانشان ثروتمند باشند و معاششان خوب اداره شود. بنده که سراغ نداشتم. اغلب طلبهها از طبقات پایین مردم بودند؛ یعنی کسانی بودند که پدرانشان حتی قدرت ادارۀ آنها را نداشتند. لذا ما مجبور بودیم ساعاتی در روز را کارِ دستی انجام دهیم. مثلاً، بعضی از طلبهها که دستخط خوبی داشتند، جزوهنویسی میکردند و از این راه امرار معاش میشد. خلاصه، مسئلۀ اراده و تهذیب نفس و هدفگیری را باید در نظر گرفت. البته نظافت لباس و بهداشت بدن و خوراک هم ضرورت دارد.
به هر حال، بسته به این است که اراده چگونه باشد، زیرا در گذشته اشخاصی را هم داشتیم که تمکن مالی داشتند و به مقامات عالی [و عملی] هم رسیدند. مثلاً، ملای رومی از نظر مالی در زمرۀ فقراء نبود؛ فکرش راحت بود. معروف است که از نظر مادیات گرفتار نبود و به طور متوسط احتیاجی نداشت. چنان که در اول صحبت عرض کردم، به این مسئله نمیتوان پاسخ قاطعانه داد؛ باید با گذشت زمان، محصول تجربه [و تحصیل] را دید.
سؤال: چه زمانی ازدواج کردید؟
پاسخ: تقریباً پنج سال از اقامتم در نجف میگذشت که به تبریز آمدم و به توصیۀ خانواده، با خانم جمیله فرشباف انتظار که در خانوادهای پارسا و متدین رشد کرده بود، ازدواج کردم. پدر ایشان، حاج حسین فرشباف انتظار، از متدینین نامدار محل جمشیدآباد، و خودش صاحبدل بود. شغل ایشان فرشبافی بود و زندگی بسیار سادهای داشت. زندگی ما سرشار از عشق و احترام متقابل بود. همسرم با وجود آنکه سختیها و مشقات فراوانی را در نجف، کربلا، کاظمین، تبریز، مشهد و تهران متحمل شده بود، اما هیچگاه از این بابت گِلهمند نبود. ایشان تاکنون هیچگاه بنده را به خاطر فرصت محدودی که با خانواده سپری میکردم، مورد سرزنش قرار نداده است. ایشان مقید به نماز اول وقت بود و در برابر سختیها و مرارتها، صبر و شکیبایی داشت. میهمانداری و میهماننوازی نیز از دیگر خصوصیات بارز ایشان بود. پس از ازدواج، به همراه همسرم به نجف بازگشتیم.
سؤال: شما حدود یازده سال در درسهای آیةالله خویی شرکت کردید. اگر خاطرهای از ایشان دارید، نقل کنید.
پاسخ: بنده با همراهی آقا میرزا علی لطفی، درس تفسیر را بر عهدۀ ایشان گذاشتیم. ایشان تدریس «البیان» را در مسجد خضرا شروع کردند و تفسیر ایشان هم خیلی اوج داشت. یک روز چراغ مطالعهام به زمین افتاد و خراب شد. به خانۀ ایشان رفتم و گفتم: برای مطالعه چراغ ندارم. آقای خویی چراغ مطالعۀ خود را به من دادند. بعد از چند روز، در درس مکاسب بحثی را در باب تملیک و تملک مطرح کرده، فرمودند: این دو از مقولۀ اضافه هستند؛ یعنی تملیک بدون تملک امکانپذیر نیست و تملک هم بدون تملیک محقق نمیشود. به ایشان گفتم: به نظر بنده، تملک بدون تملیک جایز است. ایشان ابتدا فکر کرد که من اشکال میکنم، لذا گفت: چطور چنین چیزی ممکن است؟ با خنده و شوخی گفتم: «بنده چراغ شما را تملک کردم، بدون آنکه شما تملیک کنید». آقای خویی هم خندیدند ...
سؤال: شخصیت کدام یک از اساتید برای شما برجستگی بیشتری داشت؟
پاسخ: فعلیت و حضور ذهن بسیار بالای مرحوم آقای خویی، دقت نظر آقای میلانی و تفکر وسیع آقا شیخ کاظم شیرازی. اما مصداق جمع بین اخلاق، عرفان، فقه، ادب و حکمت، مرحوم شیرازی و در عرفان هم آقای شیخ مرتضی طالقانی مهم بود.
آقای خویی در بحثها خیلی فعلیت نشان میداد. ایشان حضور ذهن بسیار قوی داشت و در نقض کردن، خیلی مسلط بود و به سرعت نقض میکردند. خودشان هم گاهی میگفتند: من ملا نقضی هستم.
سؤال: از استاد خود، آیةالله شیخ کاظم شیرازی چه خاطرهای دارید؟
پاسخ: به راستی، آن روزها در حوزۀ نجف بزرگانی بودند که تمامی لحظههای بودن با آنها یادآور خاطراتی دلنشین است. در فقه و اصول، و بزرگانی در فلسفه و عرفان و اخلاق …
آقا شیخ کاظم شیرازی مردی مربی و فقیهِ بااخلاقی بود. از اینرو، درس بسیار سازندهای داشت. همچنین، مورد توجه آیات و مراجع عظام، خصوصاً مرحوم آیةالله میرزا محمدتقی شیرازی (مشهور به میرزای دوم) بود. مقدار زیادی از طهارت و مکاسب محرّمه را از حضور ایشان استفاده کردم. بعدها نیز یک دوره مبحث طهارت را در مدرسۀ قوام فرمودند که بنده هم حضور داشتم. از جمله خصوصیات خوبی که در شیوۀ درس ایشان دیده میشد، این بود که به طلبه میدان میداد تا بحث کند. دامنۀ بحث را باز میگذاشت و اجازۀ نقد و اشکال را هم میداد و کسی را هم نمیکوبید (سرزنش و شماتت نمیکرد).
روزی طلبهای جدید به درس ایشان آمده بود و اشکال گرفت، ولی اشکالش وارد نبود. یکی از طلاب گفت: بیربط نگو و وقت درس را نگیر. آقا شیخ کاظم فرمود: آقا، چرا اینطور صحبت میکنی؟ مگر شما هم که شروع کردی، از آن با ربطها شروع کردی؟ شما هم اول بیربط میگفتید.
یک روز هم بعد از درس، آقا شیخ کاظم شیرازی به طرف حرم رفتند. بنده هم دنبالشان حرکت کردم و قدری باسرعت رفتم تا به ایشان رسیدم و گفتم: میخواستم مطلبی را عرض کنم و ببینم نظر جنابعالی چیست؟ با توجه به مطلبی که ضمن درس از مرحوم میرزای نائینی نقل شد، بنده تصور میکنم به طور کلی میرزا قویتر از آخوند خراسانی است. ایشان فرمودند: نظر بنده همین است.
سؤال: در چه سالی اجازۀ اجتهاد را از آقا شیخ کاظم شیرازی گرفتید؟
پاسخ: سه سال بعد از حضورم در نجف، یعنی در حدود سالهای ۱۳۶۵ یا ۱۳۶۶ق (در سن ۲۳ سالگی) بود که آن بزرگوار این محبت را به من کردند.
سؤال: لطفاً دربارۀ اساتید حوزۀ تهران و نجف، بیشتر توضیح دهید.
پاسخ: در تهران، به نظرم آقای شیخ ابوالحسن شعرانی از بهترینها بودند. آقای سید ابوالحسن رفیعی در فلسفۀ ملاصدرا خیلی وارد و فقه ایشان هم از دیگران برتر بود. در عراق نیز آقا میرزا کاظمینی خراسانی، معروف به کاظمینی، از نظر بیان بسیار قوی و از شعرای مبرّز بودند و جلساتی هم داشتند؛ هرچند بنده موفق نشدم در جلسات ایشان شرکت کنم. آقا میرزا احمد آشتیانی از اینها جلوتر بود و از شعرای ردۀ اول بود که اگر میماند، به طور قطع مرجع میشد، زیرا تقوای او بسیار بالا بود. برای درس خارج فقه، زمانی که در محضر آقا شیخ کاظم شیرازی مکاسب میخواندیم. آیةالله محمدتقی بهجت هم به درس ایشان میآمد. به خوبی یادم است که وقتی ایشان اشکال میگرفتند، آقا شیخ کاظم با تمام قوا متوجه میشد. یعنی خیلی دقیق و عمیق به اشکالات آقای بهجت توجه میکرد. همان موقع در نجف هم ایشان (آقای بهجت) به فضل و عرفان شناخته شده بود و با سید علی آقا قاضی طباطبایی در ارتباط بودند.
سؤال: آیا در نجف تألیفاتی هم داشتید؟
پاسخ: کارهایی که در فقه و اصول انجام دادهام، تقریرات دو دوره اصول از درسهای آیةالله خویی بود که آنها را نوشته بودم. در حین درسهایم در محضر آیةالله خویی، ایشان روزی به موضوع «طلب و اراده» پرداختند و دربارۀ این موضوع، مباحث جبر و اختیار را نیز مطرح کردند که بنده اولین یادداشت را بر این درس به عربی نگاشتم و رسالهای به نام: الامر بینالامرین را در نجف نوشتم و در آنجا چاپ شد. البته محتوای این رساله، تقریر درس ایشان بود و خودم نظری نداشتم. سپس کتاب جبر و اختیار را در ایران نوشتم که از تألیفات خودم است.
سؤال: آیا این نخستین اثری بود که از شما چاپ میشد؟
پاسخ: بله. سپس مسائل فقهی رضاع بود که آن هم از درسهای مرحوم آقای سید عبدالهادی شیرازی است. در یک ماه مبارک رمضان، ایشان مسائل رضاع را فرمود که ما هم نوشتیم. این دومین اثر بنده بود که در نجف چاپ شد. پایۀ نگارش کتاب ارتباط انسان ــ جهان نیز در نجف گذاشته شد، ولی آن را در ایران نوشتم. این موقعی بود که کتابهای بسیار مشروح و مفصلی از مصر به نجف سرازیر میشد که ما طلبهها مطالعه میکردیم و مدارک خوبی دست ما بود. به نظرم جلد اول ارتباط انسان ــ جهان در نجف تکمیل شد و آمدیم ایران. البته هنگامی که به ایران آمدم، چندی (مدت ۲ سال) در مشهد اقامت داشتم و از این زمان (اواسط دهۀ ۱۳۳۰ ش)، در خدمت مرحوم آیةالله میلانی بودم. در مشهد درسی شروع کردم و تألیفاتی داشتم که مقداری دیگر از کتاب «ارتباط انسان ــ جهان» را در مشهد نوشتم که آن هم بعداً در تهران چاپ شد. البته بعضی از مطالب کتاب ارتباط انسان ــ جهان را باید مورد تجدید نظر قرار دهم.
در نجف، مقایسهای بین فلسفۀ شرق و غرب شروع کردم، ولی آن را کنار گذاشتم. برای آنکه فلسفۀ غرب را دقیق بخوانم، گاهی به چند ترجمه رجوع میکردم. برای این کار، ترجمههای مختلف را [ که در دیگر کشورها، از جمله مصر و لبنان ترجمه میشد، از نجف یا بغداد] تهیه میکردم و به مطالعۀ آنها میپرداختم. همانگونه که قبلاً هم عرض کردم، آنها (مترجمین مصر) در کار ترجمه بسیار پیشرفته بودند، ولی اشتباهاتی هم داشتند.
سؤال: شما حدود دوازده سال در نجف بودید. علت بازگشت شما به ایران چه بود؟
پاسخ: این هم از مواردی است که آدم از بیان آن خودداری میکند، ولی برای برادران و خواهران جوان و نور چشمان خودم، چه در حوزه و چه در دانشگاه بیان میکنم. بنده برای بار دوم که به نجف بازگشتم، در منزل شهید سید محمدباقر صدر مهمان بودم. در مدت دو ماه اقامتم در آنجا، به فکر افتادم که برای همیشه در نجف بمانم. تا کسی در نجف اقامت نکرده باشد، این احساس ماندن در نجف را درک نمیکند. هنگام اذان صبح، وقتی دو دقیقه آدم وارد حرم حضرت امیرالمؤمنین (ع) میشود، حال و هوای خاصی پیدا میکند. عظمتی در آن حرم وجود دارد که اگر دو دقیقه انسان در آنجا بماند، به همۀ عمرش میارزد. آن بارگاه ملکوتی دارای معنویتی خاص است. یک روز خدمت آقا سید عبدالهادی شیرازی رفتم و در آن روزها ایشان کسالت داشتند.
گفتم: میل دارم در نجف بمانم. اگر شما صلاح میدانید، اینجا بمانم. ایشان گفتند: اگر در نجف بمانید، راه برای شما باز است (به مرجعیت میرسی)، اما معادش را از من مپرس.
فردای آن روز برای صرف ناهار در منزل آیةالله خویی مهمان بودم. موضوع اقامت در نجف را با ایشان هم در میان نهادم. ایشان گفتند: اگر بمانید، مسیری برای شما هست، اما آخرش نمیدانم چه میشود؟
این دو بزرگوار دقیقاً یک نظر را، آن هم با یک عبارت مطرح کردند. سپس آمدم کربلا. روزی قبل از نماز صبح بیدار شدم و به طرف حرم حضرت امام حسین (ع) رفتم. آنجا خدا را قسم دادم و گفتم: من استخارهای میکنم و خود شما راه را به من نشان بدهید. وقتی استخاره کردم، آیات ۴۹ و ۵۰ از سورۀ مریم آمد که حاکی از بازگشت بود.
فَلَمَّا اعْتَزَلَهُمْ وَمَا يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ وَكُلًّا جَعَلْنَا نَبِيًّا وَوَهَبْنَا لَهُمْ مِنْ رَحْمَتِنَا وَجَعَلْنَا لَهُمْ لِسَانَ صِدْقٍ عَلِيًّا.
سؤال: در حوزۀ نجف به جز شما آیا بین طلاب و اساتید کسی بود که به فرهنگ (فلسفۀ) غرب هم توجه کند؟
پاسخ: آری، مثل آقا شیخ محمدرضا مظفر صاحب منطق و اصول. این حال را آقای مظفر ــ رحمةالله علیه ــ داشت و آقا سید محمدباقر صدر هم همینطور میل داشت که از آنچه بر فلسفه و مسائلِ انسانیِ غرب میگذرد، آگاه شود و وقوف یابد. در حقیقت، میتوان گفت: حالت نهضتی در نجف بود. آن دوره خیلی بارور بود.