محمدتقی جعفری به بیان خویش

در اقدام بنده به نگارش تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، چند علت را عرض می‌کنم:
یکم ــ عظمت محتویات این کتابِ بسیار ارزشمند است. ابتدا دفترهای شش‌گانۀ این کتاب، خصوصاً دفاتر اول و پنجم و ششم را به طور مکرر تدریس و سپس شروع به تفسیر و نقد و  تحلیل آن دفاتر کردم. در طول این تدریس، واقعیات و حقایق بسیار شگفت‌انگیزی را در دو قلمرو «انسان آن‌چنان که هست» و «انسان آن‌چنان که باید باشد»، و همچنین در قلمرو جهان هستی دیدم که مولوی مانند یک آشنای نزدیک با آن واقعیات و حقایق گفتگو می‌کند. هرچه بیشتر در بررسی و دقت در این کتاب پیش رفتم، توجه جدی مرا به خود جلب کرد.
دوم ـ آنچه از شروح و تفاسیر مثنوی در دسترس بود، در حدود امکان مورد مطالعه و بررسی قرار دادم و به این نتیجه رسیدم: چیزی که محققان در کتاب مثنوی به آن اهمیت داده‌اند، تطبیق معانی ابیات مثنوی بر مسائل عرفانی محض، متن‌شناسی، جنبۀ ادبی و اخلاقی و آیات و روایات بوده است. البته آنان نیز در همین روش کلاسیک واقعاً متحمل زحمت و تلاش شده و گام‌های بسیار مهمی در توضیح مقاصد مولوی برداشته‌اند. ما به این مردانِ تحقیق و سالکان راه معرفت، درود می‌فرستیم و سپاس‌گزار آنها هستیم.
سوم ــ کتاب مثنوی از دیدگاه دیگری هم مرا به خود جلب کرد و آن دیدگاه عبارت است از: بینش و دریافت شگفت‌انگیز مولوی دربارۀ مقداری فراوان از اصول اساسی جهان‌بینی از دوران حکمای هند تا عصر حاضر، و چنان که در تفسیر ملاحظه می‌فرمایید، تا آنجا که در قدرت و توانایی اینجانب بود، به تطبیق محتویات مثنوی با آن اصول اقدام کرده‌ام. البته یک مجلد کتاب هم فقط دربارۀ تطبیق اصول اساسی جهان‌بینی‌ها با طرز تفکرات مولوی نوشته‌ام که به چاپ رسیده است. (مولوی و جهان‌بینی‌ها).  بدین ترتیب، اینجانب علاوه بر تفسیر کلاسیک مثنوی، به جنبۀ تطبیقی آن با دیگر جهان‌بینی‌ها و انسان‌شناسی‌ها نیز اهمیت بسیار داده‌ام.
چهارم ــ بیان ظرفیت فرهنگ اسلامی در یک نظامِ (سیستم) بازِ معرفت که در کتاب مثنوی در حد اعلا نمودار شده است. اگر نظری در آیات قرآنیِ مورد استشهاد در مثنوی بیندازیم، در حدود ۲۲۰۰ مورد، خود آیه به صراحت و یا مضمونی از آیه در مثنوی آمده است. لذا اگر بخواهیم مضامین ابیاتی را که مطابق آیات قرآنی است، در نظر بگیریم، حدس می‌زنم در حدود دو سوم همۀ آیات قرآنی در مثنوی مطرح شده است. تعداد احادیثی هم که مورد استشهاد ابیات مثنوی قرار گرفته و قابل تطبیق بر آنهاست، در حدود ۷۵۶ حدیث است. به همین جهت است که مرحوم حاج ملا هادی سبزواری، مثنوی را به عنوان کتابی در تفسیر قرآن یاد می‌کند.
پنجم ــ آبیاری شدن مسائل بسیار مهم فلسفی با حقایق عرفان مثبت در مثنوی، عظمت خیره‌کننده‌ای به این کتاب بخشیده است. اگرچه مولوی از غوطه‌ور شدن در مسائل حرفه‌ایِ فلسفی و اصطلاح‌بافی‌های معمولی بیزاری می‌جوید و واقعاً هم از این شطرنج‌بازی‌های مغزی دور شده است، ولی در عین حال حقایق بسیار والایی را در جهان‌بینی و انسان‌شناسی با روش حکمت، که با عرفان مثبت اشباع شده، بیان کرده است.
ششم ــ جلوگیری از مبالغه‌هایی که در ارزیابی مثنوی مولوی شده است. بعضی این کتاب را به حد افراط بالا برده، بعضی دیگر به حد افراط پایین آورده‌اند.
البته امتیازات این کتاب که موجب تحقیق و بهره‌برداری از آن است، فقط منحصر در این علل نیست.
بنا بر این، روش این کار، نوع خاصی از تفسیر و نقد و تحلیل است و چنان که در مجلد چهاردهم نیز تذکر داده‌ام، کار اینجانب در این مجلدات، به عنوان یک مقدمه برای این نوع تفسیر است. لذا، مطالعه‌کنندگان محترم باید در نظر داشته باشند که مجلدات تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، یک تفسیر کلاسیک محض نیست که ضرورت داشته باشد تا سخنانی از عرفای گذشته، مانند محی‌الدین‌بن عربی، عبدالرحمن جامی و صدرالدین قونوی را با طرز تفکرات مولوی مورد تطبیق قرار دهیم. البته منکر ارزش این کار نیستم، ولی بار دیگر عرض می‌کنم که منظور ما شروع کار و روشی بود که دربارۀ مثنوی تاکنون مورد توجه جدی قرار نگرفته است. امیدواریم فضلا و صاحب‌نظرانی که عشق و علاقه‌ای به معارف انسانی دارند، از کوشش‌ها و تفکرات خود در این مسیر، جویندگان حقیقت را بهره‌مند کنند. ​​​​​​​

علل انگیزۀ نگارش تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی​​​​​​​

اظهار‌نظر‌ها دربارۀ تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی

سؤال: تاکنون چه اظهار نظرهایی دربارۀ نقد و تفسیر و تحلیل شما بر مثنوی شده است؟
پاسخ: دربارۀ تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، اظهار نظرهای منفی و مبالغه‌های بسیاری صورت گرفته است. برای ارزیابی همۀ آن نظرهای گوناگون، نظر خودم را ابراز می‌دارم: اینجانب پس از مشورت‌های فراوان، اقدام به تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی کردم که هم مطالب باعظمت این کتاب را توضیح دهم و هم اشتباهات و خطاهای آن را گوشزد کنم؛ نظیر همان کاری که مرحوم ملامحسن فیض کاشانی دربارۀ کتاب احیاءالعلوم غزالی، در دورۀ مجلدات المحجّةالبیضاء کرده است. جای تعجب است که بعضی از اشخاص، حتی بدون توجه به اسم کتاب (تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی) که کلمۀ «نقد» را در بر دارد، دربارۀ آن اظهار نظر می‌کنند! کوشش بنده در نحوۀ تفسیر این بوده است که بتوانم مطالبی را در ارائۀ راهی مخصوص برای بررسی محتویات مثنوی ارائه دهم و همان‌گونه که عرض کرده‌ام، بررسی مثنوی با نظر به اصول اساسی جهان‌بینی و انسان‌شناسی و انسان‌سازی است؛ یعنی همان اصولی که در فرهنگ‌های متنوع بشری عرضه شده است. قبلاً هم گفته‌ام که مطالب طرح‌شده در این مجموعۀ ۱۵ مجلدی تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، به عنوان مقدمه‌ای محدود و قابل تحقیق بر این‌گونه تفسیر است. لذا اگر کسی خیال کند که هرگونه تحقیق و بررسی که در این مجلدات انجام گرفته است، قابل قبول بوده و هیچ جای تردید در آن نیست، همان اندازه از واقعیت دور است که کسی این مجلدات را فقط برای انتقاد از اول تا آخر در پیش خود باز کند و با اصول پیش‌ساخته یا با بیانِ عقایدِ شخصیِ خود مورد انتقاد قرار دهد. هنگامی که مولوی می‌گوید:
  هر که گوید جمله حق است، احمقیست                      هر که گوید جمله باطل، او شقیست
«مثنوی معنوی، دفتر اول»
تکلیف ما نیز روشن است که در ارزیابی کار انسان‌ها، هرگونه افراط و تفریط، ظلم نابخشودنی است. امیدوارم خداوند متعال همۀ ما را از افراط و تفریط محفوظ بدارد و ما را موفق به عدل و داد و انصاف کند. به عنوان نمونه، گاهی بعضی از اشخاص چه به وسیلۀ نامه و چه شفاهاً دربارۀ تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، تعریف و تمجید مبالغه‌آمیز به راه انداخته بودند. پس از تشکر به آنان گفته‌ام: شما را به خدا سوگند می‌دهم، بگذارید کار کنیم و این‌قدر با خلاف واقع‌گویی‌ها سد راه جویندگان نباشید. شما به جای این مطالب خلاف واقع و میخکوب‌کنندۀ رهروان، بروید مسئله‌ای را مورد تحقیق قرار دهید که سودی به حال مردم علاقمند به معرفت داشته باشد. بر عکس، بعضی از اشخاص هم بودند که حتی به اعتراف خودشان نصف یک مجلد از پانزده مجلد را نخوانده، به اظهار نظر منفی می‌پرداختند! امیدواریم این اظهار نظر کنندگان، مقصودی جز بیان مخلصانۀ حقیقت نداشته باشند و به دور خود طواف نکنند!
در مجلدات تفسیر مزبور، البته با مراعات ادب و عفت قلم، حدود صد مورد انتقاد جدی از مثنوی بیان کرده‌ام. در یکی از نامه‌هایی که به اینجانب رسیده است، این جمله را نوشته بودند: «آیا شما دربارۀ انتقاد از مثنوی افراط نمی‌کنید؟» بنده هم در پاسخ نوشتم: بدان جهت که در روز قیامت باید پاسخ این نوشته‌ها را بدهم، تا آنجا که می‌توانم، در داوری مطالب این کتاب کوتاهی نمی‌کنم.

آغاز نگارش ترجمه و تفسیر نهج‌البلاغه​​​​​​​

سؤال: یکی از بستگان شما، مرحوم علامۀ امینی را در عالم خواب می‌بیند که برای شما نامه‌ای نوشته و توصیه‌هایی دربارۀ نهج‌البلاغه به شما فرموده است.
پاسخ: روزی یکی از بستگان ما در حالت رؤیا، علامه امینی  صاحب مجموعۀ فاخر الغدیر را می‌بیند که ایشان در جایی نشسته است. علامه امینی  از آن فرد سؤال می‌کند: آیا جعفری را می‌شناسید؟ او می‌گوید: بله. علامه امینی می‌گوید: نامه‌ای می‌دهم که به ایشان بدهید. وی از علامه امینی سؤال می‌کند: آیا اجازه دارم نامه را باز کنم و بخوانم؟ ایشان هم می‌گوید: اشکالی ندارد. آن شخص می‌گوید: «نامه را باز کردم و هنگامی که مشغول خواندن آن شدم، دیدم محتوای نامه، خیلی ملکوتی است. الفاظ نامه، شبیه الفاظ متداول ما ولی نورانیتی خاص در آن بود. با خواندن نامه، در عالم خواب منقلب شدم». سپس علامه امینی می‌گوید: «به جعفری سلام برسانید و بگویید: ما که از دنیا رفته‌ایم، دیگر نمی‌توانیم کاری بکنیم، ولی آقای جعفری که در آن دنیا هستند، کار نهج‌البلاغه را شروع کنند و آن را به تأخیر نیندازند».
ما این مطلب را جدی گرفتیم و سرانجام در سال ۱۳۵۶ شمسی مشغول ترجمه و تفسیر نهج‌البلاغه شدیم. بنده در امتداد مطالعات خود در دوران تحصیل در حوزه و پس از آن در مسیر کارهای علمی، پی بردم که نهج‌البلاغه به روابط چهارگانۀ انسان (ارتباط با خدا، با خود، با هستی و با همنوع خود) پرداخته است و با حالات و اِشرافی که امیرالمؤمنین (ع) داشته، از ارتباطات چهارگانه سخن گفته است. بنده همواره به این موضوع توجه می‌کردم، ولی بر اثر اشتغالات علمی، کار روی نهج‌البلاغه به تأخیر می‌افتاد، تا اینکه روزی یکی از بستگان ما، ماجرای این خواب را برایم تعریف کرد. ​​​​​​​

تفاوت دو تفسیر

البته در آن هنگام که تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی را شروع کردم، عده‌ای از دوستان می‌گفتند: چرا شما به جای تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، تفسیر نهج‌البلاغه را شروع نکردید؟ در پاسخ آنان گفتم: این نوع تحلیل و تفسیر که در نظر دارم در رابطه با مثنوی شروع کنم، شاید بی‌سابقه باشد، و هنگامی که تفسیر مثنوی تمام شد، ترجمه و تفسیر نهج‌البلاغه را شروع خواهم کرد. در حقیقت، طرح مثنوی که معارف بسیار زیادی از اسلام دارد، می‌تواند برای ما راهگشا بوده و مقدمه‌ای برای شناخت نهج‌البلاغه باشد.
در تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، ما با شخصی طرف بودیم که مغزی بسیار بزرگ و بسیار پرهیجان و شور و عشق داشت و علاقمند به معنویات بود. بالأخره مثنوی محصول مغز یک بشر است، اما در نهج‌البلاغه احساس می‌کردم با شخصیتی روبرو هستیم که مستقیم با خدا در حال ارتباط است: ولیّ‌الله اعظم، علی‌بن ابیطالب (ع) و اعتقاد ما مبتنی بر مبانی و دلایل قانع‌کننده است، و اینکه بعد از نبی مکرم اسلام (ص) امام علی (ع) با فردی دیگر قابل مقایسه نیست.
بشر عادی اشتباهاتی دارد. ملای رومی حتی گاهی از شدت هیجان، تشبیهات مستهجن و رکیکی در مثنوی آورده است و  یک مربی نباید چنین کاری کند؛ همچنین است دیگر اشتباهات او. اما در نهج‌البلاغه، ما با کتابی روبرو بودیم که به قول محمد عبده و یا به قول ابن ابی‌الحدید: فوق کلام مخلوق و زیر کلام خالق است (مابین کلام خالق و مخلوق قرار گرفته است.) لذا در ترجمه و تفسیر نهج‌البلاغه، بیشتر کوشش و تلاش و نیایش ما به خدا این بود که: خدایا! [ کمک کن تا] ما اشتباه نکنیم، زیرا این ولیّ اعظم توست. خدایا! به ما محبت فرما که به این کار همت کنیم تا بتوانیم از خودمان شرمنده نشویم و بتوانیم به توضیح و تفسیر جملات امام علی (ع) بپردازیم.
اما دربارۀ خود نهج‌البلاغه چه عرض کنم! بنده بسیار کوچکم و واقعاً هیچ‌گونه لیاقتی در خود نمی‌بینم که بگویم دربارۀ کلمات چه کسی کار می‌کنم! فقط همین مقدار اطلاعات و تفکرات محدود را برای توضیح و نزدیک به ذهن خوانندگان و مطالعه‌کنندگان ارجمند می‌آوریم که تا حدودی بتوانند با معارف آن حضرت آشنا شوند. واقعاً مقاصد حقیقی امیرالمؤمنین (ع) را خودش می‌داند و خدایش. حتی کلماتی که خودشان فرموده‌اند، شاید به درستی و به طور دقیق بازگوکنندۀ این نباشد که میان خود و خدایش چه می‌گذشته است و چه مفاهیمی را مطرح می‌کرده است؟ کلمات هم باید خودش تنزل کند تا بیانگر روحیۀ امیرالمؤمنین (ع)  باشد، چه رسد که ما آن را تفسیر کنیم. همین مقدار از خدا خواستیم که ان‌شاءالله بتوانیم این کار را انجام دهیم. امیدواریم که در این راه، خداوند و روح امیرالمؤمنین (ع) توفیق دهد که حداقل مخالف مقاصد آن ولیّ اعظم صحبت نکنیم و اگر نتوانستیم مقاصد آن حضرت را شرح دهیم و تفسیر کنیم، حداقل مخالف مقاصد آن بزرگوار سخنی نگفته باشیم.​​​​​​​

انسان موفق

سؤال: به نظر شما انسان موفق کیست؟
پاسخ: به نظر بنده هر كسى بتواند در ضمن آنکه حيات خود را به طور مستقل مى‌گذراند، به شش سؤال زير نيز پاسخ دهد، موفق است: «من كيستم؟ از كجا آمده‌ام؟ به كجا آمده‌ام؟ با كیستم؟ براى چه آمده‌ام؟ به كجا مى‌روم؟»
نظام آموزش و پرورش كشور بايد به گونه‌اى باشد كه دانش‌آموزان بيشتر سؤال كنند. حتى براى طرح سؤال بايد جايزه گذاشته شود تا فرهنگ سؤال كردن در بين دانش‌آموزان رشد كند. حتى اگر كسى بتواند به اجمال به اين شش سؤال پاسخ دهد، در زندگی­اش به آنها توجه داشته باشد و آنها را بر زندگى خود نیز تطبيق دهد، موفق است، زيرا از بيهودگى نجات مى‌يابد و اين آغازِ موفقيتِ اوست. وقتى انسان بداند كه وابسته به موجود برين است و موجود برين ناظر بر اعمال ماست و  آياتش را دائماً در درون و برون نشان مى‌دهد و اوست كه سعادت ما را مى‌خواهد، در اين صورت سعى مى‌كند وابستگى خود را با موجود برين حفظ كرده و با او ارتباط برقرار کند. ​​​​​​​

سخنی با نسل جوان

سؤال: چه سخنى با نسل جوان داريد؟
پاسخ: از مطالبى كه در سطح جامعه پخش مى‌شود، بدون تحقيق از آن مطالب نگذرند. آنها بايد «سؤال كردن» را جدى بگيرند و بر تحقيقات خود بيفزايند. جوانان بايد بدانند که اگر جنبۀ معنوى نداشته باشند، تفكرات و تلاش­هايشان ناقص خواهد ماند. دانش‌آموزان هر دبيرستانى بايد براى خودشان «خانۀ فرهنگ» تشكيل دهند و هفته‌اى چند ساعت را صرف سازندگى روح و نفس تكاملى خود كنند. دانش‌آموزان بايد «سؤال كردن» را به طور مرتب تمرين كنند و پى به عظمت سؤال ببرند. آنان بايد توجه داشته باشند كه اگر خودشان دربارۀ يك موضوع و مطلب بينديشند، بهتر از صد مطلب است كه متعلق به ديگران باشد. ​​​​​​​

 تقویت باورهای دینی در نسل جوان

سؤال: چگونه مى‌توان باورهاى دينى را در نسل جوان تقويت كرد؟
پاسخ: اولين نكته‌اى كه همه بايد به آن توجه داشته باشند، اين است كه مكتب اسلام خُم رنگرزى نيست كه آدم را در آن بزنيم و رنگ آن را عوض كنيم. اين طرز تفكر را باید كنار بگذاريم. ما اگر بخواهيم جوانان از مرحلۀ احساسات به مرحلۀ تعقل برسند، بايد صبر داشته باشيم. اين كار با يك روز و دو روز و نوشتن يك مقاله و دو مقاله ممکن نيست، بلكه نیاز به يك كار دراز مدت دارد. مثلاً، ما بايد در كلاس­هاى ابتدایى طورى آموزش بدهيم كه آنها بفهمند «معلول چگونه علت مى‌خواهد!» يا در كودكى، آنها را با محيط اطراف خود، خصوصاً با گياهان و جانوران كه به آنها علاقمندند، مثل پروانه، ماهى، گل و ... آشنا كنيم. بنا بر اين، آموزش­ها بايد متناسب با سن و سال آنها و با يك برنامۀ دراز مدت باشد. ما نبايد مسائل سطح بالا را در كتاب­هاى دينى مدارس مطرح كنيم، زیرا آنها متوجه نمى‌شوند و ممكن است اثرات مثبتى نداشته باشد.
دومين مسئله اين است كه آنچه مربيان با والدين جوانان مى‌گويند، خودشان نیز به آنها عمل كنند. وقتى ما از دانش‌آموزان مى‌خواهيم كه راستگو باشند، خودمان بايد دروغ نگوييم.
سوم اينكه بين برنامه‌هاى آموزشى مدرسه و خانواده هماهنگى باشد، زيرا اگر هماهنگى و وحدت نباشد، هر اندازه هم كه در مدرسه به دانش‌آموز مطالب خوب آموزش داده شود، آنها را در خانه از دست مى‌دهد، و بر عکس.
نكتۀ آخر اينكه رسانه‌هاى گروهى هم باید در جهت بارور كردن این اعتقادات با یکدیگر هماهنگ باشند و در اين جهت تلاش كنند. ​​​​​​​

بازگشت به سنین نوجوانی؛ انتخاب کدام مسیر؟

سؤال: اگر امكان اين وجود داشته باشد كه با همين تجربۀ فعلى به سنين نوجوانى برگرديد، چه مسيرى را در زندگى انتخاب خواهيد كرد؟
پاسخ: نمى‌دانم چه مى‌كردم، زیرا در زمان ما اين همه حوادث نبود. ما در يك محيط آرام و ساده زندگى مى‌كرديم و پدر و مادر متدينى داشتيم. براى همين، در مسيرى كه آمدم، ]علی­رغم تمام سختی­ها و مشقت­ها[ خوش گذشت و خداوند محبت علم را در درونم به وجود آورده بود. بنده به اندازه‌اى به علم علاقه پيدا كرده بودم كه فكر مى‌كردم اگر معلومات لازم را به دست نياورم، حيات ناقص است. از این­رو، مسير زندگى را اين­گونه طى كردم و اگر هم چنين امكانى فراهم شود، باز همين مسير را انتخاب مى‌كنم؛ البته سعى خواهم كرد که اشتباهاتم تكرار نشود. به قول سعدی:
مردِ خردمندِ هنرپيشه را             عمر دو بايد در اين روزگار
تا به يكى تجربه آموختن             با دگرى تجربه بستن به كار
بنده از اينكه بدون تجربه وارد اين مسير شدم، پشيمان و ناراحت نيستم، چون واقعاً عاشق علم و يادگيرى بوده‌ام. البته در وقت بازى هم بازى مى‌كردم، ولى يادم نمى‌آيد كه در آزار و زدن كسى شركت كرده باشم. اصلاً ناراحت مى‌شدم اگر كسى چنين كارى مى‌كرد.​​​​​​​

بزرگترین آرزوی علامه جعفری

سؤال: بزرگ­ترين آرزوى شما در حال حاضر چيست؟
پاسخ: اولين آرزوى من اين است كه خداوند از خطاهایم بگذرد و مرا ببخشد، زیرا به جايى كه ]بعد از این دنیا[ مى‌رويم، خيلى پرمعناست. اين براى بنده يقين شده است كه به آن جايى كه ما را مى‌برند، خيلى باعظمت‌تر از آن است كه با مفاهيم معمولى بتوان آن را ابراز کرد. از این­رو، از خدا مى‌خواهم كه اگر اشتباهى كرده‌ام كه مربوط به حق­الناس است، از عهدۀ جبران آن برآيم و اگر اشتباه مربوط به خود خداوند است، او از خطاهایم بگذرد.
آرزوى ديگرم اين است كه خداوند بر معرفتم بيفزايد. دانش ما در مقابل درياى معرفت، بسيار ناچيز و جزئى است.
آرزوى سوم اينكه: احساس تكليف در من سرد نشود.
چهارم اينكه اگر بناست خدا لطفى كند، ظرفيتش را نيز به بنده بدهد، زيرا نداشتن ظرفيت، دودمان و زندگی بشر را به باد مى‌دهد؛ به ويژه در مورد کسانى كه در رشتۀ علوم انسانى هستند. ​​​​​​​

سخن پایانی؛ توصیه‌ای دربارهٔ مسائل اخلاقی

سؤال: در پایان، لطفاً دربارۀ مسائل اخلاقی و نحوۀ معاشرت طلاب حوزه‌ها و دیگر دانش‌پژوهان، مطالبی بفرمایید.
پاسخ: اینجانب خود را لایق پند دادن نمی‌دانم، زیرا کوچک‌تر از آن هستم که چنین ادعایی داشته باشم، ولی مطالبی را به عنوان محصول تجارب روزگار عمرم عرض می‌کنم:
۱. سرفصل پندنامۀ الهی را نباید فراموش کرد که می‌فرماید:
کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ.  (سورۀ مدثر، آیۀ ۳۸)
هر نفْسی در گرو اندوختۀ خویش است.
سال گذشته، یکی از فضلاء از بنده پرسید: صرف‌ نظر از مطالعات و اندیشه‌های رسمی و دلایل متداول که وجود ماورای طبیعت را اثبات می‌کند، محسوس‌ترین راهی که هیچ احدی نتواند آن را منکر شود، چیست؟ در پاسخ او گفتم: عمل و عکس‌العمل، قانونی مهم در حیات انسان‌ها محسوب می‌شود  که انکار آن مساوی با انکار خویشتن است:
این جهان کوه است و فعل ما ندا                سوی ما اید نداها را صدا
«مثنوی معنوی، دفتر اول»
۲. تحمل و ظرفیت در برابر توفان‌های گوناگون گمان‌ها و تردیدها. در مراحل اولیۀ فراگیری علم، درون آدمی به طور فراوان از این توفان‌ها می‌بیند. هر اندازه کسی که در برابر این توفان‌ها مقاومت بورزد و ظرفیت نشان دهد و بداند که هزاران «ابن ‌سینا»، «فارابی»، «ابن ‌رشد»، «ابوریحان بیرونی»، «خواجه نصیر طوسی» و … از همین اقیانوس پرتلاطم و توفان‌زای معرفت گذشته‌اند، بر قدرت تحقیق و فراگیری و ابتکار و نوآوری‌های او افزوده می‌شود.
۳.‌ علاقه به ثروت و جاه و مقام و شهرت اجتماعی و محبوبیت میان مردم، زندان‌های بسیار تاریک برای همۀ مردم است، ولی برای کاروانیان علم و معرفت و تقوا، تاریک‌تر و تباه‌کننده‌تر است، زیرا آنان پیش از دیگر مردم به خویشتن وعده داده‌اند، و به اصطلاح مناسب‌تر: با خویشتن تعهد کرده‌اند که وسایط امین میان خدا و بندگانش باشند؛ وسایطی که انبیای عظام، اوصیای کرام و اولیاءالله در ردیف اول و دوم و سوم آنها حرکت می‌کنند.
خلاصه، ادعا این است که ما کاروانیان علم و معرفت و تقوا، مسیر حرکت علی‌بن ابیطالب (ع) را به مردم نشان می‌دهیم و چنین مقامی، تضادی آشتی‌ناپذیر با علایق مادی دارد. با اطمینان می‌توان گفت: نتیجۀ کار کسانی که می‌خواستند مردم را با علم محض به سوی خدا رهنمون شوند، بسیار کمتر بوده و از نظر کیفیت پایین‌تر از نتیجۀ تلاش‌های شخصیت‌هایی بوده است که می‌خواستند مردم را به وسیلۀ علم و معرفت و تقوا و حالاتِ ملکوتیِ خود به سلوک الی لقاءالله و رضوان‌الله در ایام‌الله وادار کنند.
۴.‌ اگرچه در هنگام بحث و تحقیق دسته‌جمعی، بنای اعضای بحث بر کاوش و نقض و ابرام در حد اعلاست و باید هم چنین باشد، ولی یک مسئلۀ مهم وجود دارد که همواره باید آن را رعایت کرد. آن مسئلۀ مهم این است: در هنگام بحث و تحقیق که چند نفر رویاروی هم قرار گرفته‌اند، سه حالت قابل تصور است:
یکم ــ آن چند نفر، شخصیت‌های خود را مورد بحث و انتقاد قرار داده‌اند! ولی موضوعی که ظاهراً بحث و تحقیق و نقض و ابرام مربوط به آن است، در میان جملاتی که رد  و بدل می‌شود، گم شده است. بدیهی است که این بدترین حالتی است که می‌توان در رویارویی چند نفر در موقع بحث و تحقیق تصور کرد. در حقیقت، اینان به جای دست دادن به هم برای حرکت به سوی واقعیات، رویاروی هم قرار گرفته‌اند و مانع حرکت یکدیگر می‌شوند.
دوم ــ بحث و تحقیق دربارۀ مسئلۀ علمی است، ولی یکی یا همۀ آنان اصرار شدید بر حفظ حقانیت خود دارند. این از دو صورت خالی نیست: یا واقعاً و به طور یقین خود را بر حق می‌دانند، یا با نداشتن یقین، اصرار شدید به بر حق بودن خود دارند. در صورت اول، انحرافی در اصرارکننده وجود ندارد، ولی اگر بداند که گاهی اصرار شدید بر حق، چهرۀ حق را در ابهام فرو می‌برد، آرامش عقلانی خود را در ابراز حق از دست نمی‌دهد. شاید آیۀ مبارکۀ «وَ تَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَوَاصَوْا بِالصَّبْر»، علاوه بر داشتن معنای مستقل، که خداوند به بندگان خود دستور می‌دهد تا یکدیگر را بر حق و شکیبایی توصیه کنند، یک معنای ارتباطی هم داشته باشد. یعنی کسانی که احساس می‌کنند حق با آنان است، اصرار نداشته باشند که فوراً و در هرگونه شرایط، آن را بقبولانند و به مرحلۀ اجرا درآورند. البته مطلب مزبور، هم عقلانی و هم بر منابع نقلی و رفتار انبیاء و ائمه (علیهم السلام) مستند است.
سوم ــ اعضای بحث فقط در جاذبۀ حقیقت قرار دارند و هیچ‌گونه من و تویی و طواف به دور خویشتن وجود ندارد. آنان با کمال خلوص و صفا در جستجوی حقیقت‌ هستند و حتی اگر هم تصادم‌های شخصی در خارج از موقعیت بحث و تحقیق داشته باشند، در آن موقعیت، آنها را کنار می‌گذارند و به تکاپو می‌پردازند. این حالت، قطعاً عامل پیشرفت است و موجــب رشد علمی و عمـــلی خواهد بود ...
​​​​​​​

سفر در پائیز؛ غروبِ آفتابِ حیات

میلیاردها انسان در هشتاد سال، یا کم و بیش، می‌آیند و روی خاک می‌غلتند، اما فقط نوح، ابراهیم خلیل، موسی، عیسی، محمد مصطفی و امیرالمؤمنین (علیهم السلام) از خاک برمی‌خیزند و با آگاهی از جان پاک، رهسپار کوی کمال می‌شوند. میلیون‌ها و بلکه میلیاردها انسان در این کرۀ خاکی می‌آیند و دیده از آن فرو می‌بندند و می‌روند، اما یک فرد به نام سقراط به حد نصاب حیات تکاملی می‌رسد.
آری، متفکران می‌آیند و می‌روند، ولی فکرها می‌آیند و می‌مانند تا به سهولت بتوان گفت: هستی چونان صدفی است که با مروارید فکر، همواره در حال رقم خوردن است و این امر با قلم وجودی متفکران نقش می‌پذیرد.
سرانجام با وجود به کارگیری درمان‌های مورد نیاز، بهبودی علامه محمدتقی جعفری حاصل نشد و در ساعت دو و نیم بعد از ظهر روز ۲۵ آبان‌ماه ۱۳۷۷، مصادف با شب مبعث حضرت رسول اکرم (ص) دیده از جهان فرو بست و به ابدیت کوچ کرد.
پیکر مطهر ایشان، نیمه‌شب ۲۶ آبان ۱۳۷۷ به تهران انتقال یافت و در ۲۷ آبان در حیاط حسینیۀ هدایت (محبین الائمه) در محلۀ آبمنگل در خیابان ری توسط آقای سید مجتبی هوشی سادات تغسیل و تکفین شد، و روز بعد، یعنی صبح پنج‌شنبه ۲۸ آبان ۱۳۷۷ با حضور پرشور اقشار مختلف مردم در دانشگاه تهران، پس از اقامۀ نماز میّت توسط آیة‌اللّه عبدالله جوادی آملی به مشهد مقدس انتقال یافت و در میان حزن و اندوه مردم و زائران حضرت علی‌بن موسی‌الرضا (ع) در محل «دارالزهد مبارکه» دفن و افتخار مجاورت با حضرت امام رضا (ع) نصیب آن حکیم الهی و عاشق اهل بیت (علیهم السلام) شد. روحش شاد.​​​​​​​

در حضور آیة‌الله بروجردی در قم​​​​​​​

سؤال: گویا پس از بازگشت از نجف به ایران، خدمت آیة‌الله بروجردی می‌رسید و با ایشان مشورت می‌کنید که آیا در تهران بمانید یا در قم؟ در اینجا از گفتگوی خود با آیةالله بروجردی و خاطراتی که از ایشان دارید، مطالبی بفرمایید.
پاسخ: آن موقع که به تهران بازگشتم، آیة‌الله بروجردی در قید حیات بودند. همراه با آقای قدسی که از فضلا بود، در قم به محضر ایشان رسیدیم. آن روز در جلسۀ ایشان این سؤال مطرح بود: آیا تشریح جایز است یا نه؟ بنده که وارد شدم، آقای بروجردی دوباره مسئله را مطرح کردند و حس کردم که فتوای ایشان میل به عدم جواز است. منتظر بودم تا ایشان استدلال بفرمایند. استدلال ایشان به مُثلِه شدن بود و اینکه مُثله شدن (قطع اعضای شریف انسان، مانند دست، پا، گوش ...) جایز نیست. خدمتشان عرض کردم: در مفهوم مثله، تنکیه نهفته است؛ یعنی این کار از روی اهانت و توهین به فرد صورت گیرد. آیة‌الله بروجردی فرمودند: در مورد فرد غیر مسلمان چه می‌گویید؟ عرض کردم: اگر مثله صادق باشد، میان مسلمان و غیر مسلمان فرقی نیست، زیرا امیرالمؤمنین (ع) فرموده است:
وَ لَا تُمَثِّلْ بِالرَّجُلِ، فَاِنّی سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ یَقُولُ: اِیَّاکُمْ وَ الْمُثْلَةَ وَ لَوْ بِالْکَلْبِ الْعَقُورِ.
مبادا پس از مرگ من، قاتل را مُثلِه کنید! من از رسول خدا (ص) شنیدم که فرمود: بپرهیزید از مثله کردن اعضای مرده، اگرچه سگ هار باشد.
(نهج‌البلاغه، نامۀ شمارۀ ۴۷، وصیتی به امام حسن و امام حسین، علیهما السلام)
 
بعد از پایان بحث، ایشان فرمودند: اگر می‌خواهید در قم بمانید، مشکلی نیست. سپس به آقای قدسی سفارش کردند تا برای اقامت بنده اقدام کنند. به ایشان گفتم: فعلاً قصد مشهد را دارم. ایشان فرمودند: اگر در آنجا برای شما مشکلی پیش آمد، به اطلاع من برسانید.​​​​​​​

اقامت موقت در مشهد​​​​​​​

سؤال: شما چه مدت در مشهد اقامت داشتید و چرا به تهران بازگشتید؟ پس از بازگشت به تهران، آیا در جایی هم تدریس می‌کردید؟
پاسخ: پس از مراجعت از نجف، در حدود یک سال در مشهد بودم. در زمان مرحوم آیة‌‌الله میلانی، حوزۀ مشهد بسیار فعال و پر تحرک بود و طلبه‌های برجسته و خوبی هم مشغول تحصیل و تدریس بودند. در آن مدت، آب شرب مشهد با دستگاه گوارشی بنده سازگار نبود، لذا به تهران آمدم. ​​​​​​​

سکونت در تهران

در ابتدای اقامتم در تهران، در حدود ۷ یا ۸ ماه در خیابان ری در محلۀ آبمنگل ساکن شدیم و سپس به خیابان خیام محلۀ پاچنار (کمی بالا‌تر از سید نصرالدین) کوچۀ گذر قلی رفتیم و حدود ۸ سال هم آنجا بودیم. سپس [در سال ۱۳۴۶] به خیابان خراسان کوچۀ حاجی قاضی (شهید سید جواد مجدپور) نقل مکان کردیم. در همان اوایل، مرحوم آقا شیخ محمدتقی آملی و آقا سید احمد خوانساری پیشنهاد امام جماعت در مسجد کردند، اما دیدم الحمد لله امام جماعت برای مساجد فراوان است و به ایشان گفتم: اجازه دهید ما حال طلبگی نجف را ادامه دهیم، و شروع کردیم به ادامۀ کار در تحقیق و تألیف.​​​​​​​

تدریس و سخنرانی در تهران و شهرها

تدریس منظومه را از مدرسۀ مروی شروع کردم. در مدرسۀ سپهسالار (مدرسۀ شهید مطهری) نیز عروة الوثقی را حدود چهار سال تدریس ‌کردم. آن ‌موقع هنوز آقا میرزا احمد آشتیانی زنده بود. این بزرگوار، مردی جامع و فروتن بود و روحانیت خاصی داشت. دیدارش انسان را به یاد خدا می‌انداخت. در یک جلسه، حدود دو ساعت دربارۀ یکی از قواعد علمی بحث کردیم. ایشان شخصیت باعظمتی بود.
بعضی مردم هم آمدند و جلساتی ترتیب دادند، ولی یک سالی دیدم فایدۀ کافی ندارد، زیرا مدتی که دربارۀ ربا صحبت می‌کردم، به بنده گفتند: بعضی از کسانی که در این جلسات شرکت می‌کنند، خودشان رباخوارند! گفتم: پس این مباحثی که ما گفتیم، تأثیرش چه بود؟ گفتند: می‌آیند و می‌نشینند و از صحبت شما لذت می‌برند، اما در عمل این‌گونه نیستند. لذا آن جلسات را لغو کردیم و فقط به درس‌ها قناعت کردیم، و درس‌ها که متنوع هم بودند، شروع شد؛ یعنی درس به طلبه‌ها و دانشگاهی‌ها. آن‌ موقع از سوی برخی دانشجویان و اساتید کوشش شد تا بلکه ما بتوانیم سخنرانی‌هایی هم در دانشگاه‌ها داشته باشیم.
از سال ۱۳۴۰ شمسی به بعد، آقایانی مانند مرحوم محمد ابراهیم آیتی و مرحوم شهید مطهری در دانشگاه‌ها فعالیت داشتند و به ما هم اصرار کردند که دانشجو‌ها می‌خواهند گاهی شما برایشان سخنرانی کنید. گفتم: اگر تکلیف یا مفید است، اشکالی ندارد. البته آن‌ موقع با سخت‌گیری‌های بسیاری برای سخنرانی در دانشگاه‌ها روبرو بودیم؛ چه در دانشگاه تهران و چه در دانشگاه ملی (شهید بهشتی)، یا در دانشگاه صنعتی شریف (صنعتی آریامهر)، و یا در دانشگاه‌های اصفهان، تبریز، مشهد، اهواز، شیراز و …
سؤال: موضوعات صحبت و سخنرانی شما برای دانشجویان چه بود؟
پاسخ: اغلب موضوعات سخنرانی‌ها را خود آنها انتخاب می‌کردند. مثلاً، راجع به فلسفه از دیدگاه اسلام، جامعه‌شناسی از دیدگاه اسلام، روان‌شناسی از دیدگاه اسلام، رابطۀ اخلاق و دین، رابطۀ علم و دین، فلسفه و هدف زندگی، علم از دیدگاه اسلام، رابطۀ علم و حقیقت، رابطۀ طبیعت و ماورای طبیعت و از این قبیل موضوعات. البته بسیاری از این مقالات هم چاپ شده است ...​​​​​​​

علت آشنایی با مولوی و آثار او

سؤال: چرا و به چه علت با مثنوی جلال‌الدین محمد مولوی مأنوس شدید؟ لطفاً توضیحاتی هم دربارۀ انگیزۀ خود در باب تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی بفرمایید.
پاسخ: اولین آشنایی بنده با افکار و اندیشه‌های جلال‌الدین محمد مولوی در همان زمان تحصیلاتم در نجف بود، اما اصل پرداختن به مثنوی از آنجا آغاز ‌شد که جمعی از دوستان تحصیل‌کردۀ دانشگاهی از اینجانب خواستند یک درس مثنوی برایشان بگویم.[۱]
 در طول این درس، عمق مضامینِ عالیِ آن را بیشتر احساس کردم و دیدم ملای رومی در این کتاب، یک نگرشِ قویِ عرفانی و حِکْمی و روانی و اخلاقی دارد. علاوه بر این، استناد او در این کتاب به آیات و روایات هم بسیار زیاد است. همچنین، متوجه شدم که این کتاب در فرهنگ ما مطرح است و جایگاه ویژه‌ای دارد. از طرفی، آن را در عین داشتن مضامین عالی و والا، دارای اشتباهات و تناقضاتی یافتم. از این‌رو گفتم: این کتاب که در فرهنگ انسانی جایگاه ویژه‌ای دارد و به آن مراجعه و استناد می‌شود، باید از نظر یک روحانی شیعه مورد تفسیر، نقد و تحلیل قرار گیرد تا این کار مقداری از افراط و تفریط‌ها را بزداید، زیرا افراط و تفریط زیادی نسبت به این کتاب شده است. بعضی آن را به طور مطلق می‌پذیرند و بعضی به طور مطلق رد می‌کنند، در حالی که به طور مطلق قابل پذیرش و به طور مطلق قابل رد نیست. مثنوی به طور فراوان حاوی مطالب خوب با مضامین عالی است، و اشتباه و تناقض هم دارد. بنده کوشیدم ضمن شرح و تفسیر آن مطالب مثنوی، صحیح را از ناصحیح بازشناسم و در این راه کوشش بسیار کرده‌ام، اگرچه امکان دارد مواردی هم از قلم افتاده باشد.
همان‌گونه که عرض کردم: اینجانب بر این تألیف، احساس وجوب کردم، چرا که این کتاب قرن‌هاست در فرهنگ انسانی مطرح است و می‌تواند مورد استفاده یا سوء استفاده‌هایی واقع شود؛ چنان که شده است. بعضی آن را در ردیف کلام انبیاء و بعضی دیگر آن را مبتنی بر اندیشه‌های غیر اسلامی می‌دانند.
این مرد بزرگ در کتاب مثنوی تقریباً به یک سوم قرآن استناد می‌کند. قطعاً او محصول مکتب اسلام است و آنچه دارد، از اسلام دارد. روزی در جلسه‌ای که حضور داشتم، کسی ‌گفت: «ملای رومی بزرگ‌تر از اسلام است؛ اسلام نمی‌تواند چنین اندیشه‌ای بپرورد!» بنده در پاسخ او گفتم: شما ملای رومی را خوب شناخته‌اید، اما متأسفانه اسلام را نمی‌شناسید! اگر اسلام را می‌شناختید، چنین چیزی نمی‌گفتید.
آنچه اینجانب در بارگاه خداوند متعال نسبت به این تألیف انجام داده و از آن دفاع کردم، عمل به این شعار قرآن بود:
فَبَشِّرْ عِبَادِ الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ.[۲]
بشارت بده به بندگانم؛ کسانی که سخن را می‌شنوند و از بهترین آن پیروی می‌کنند.
با عمل به این شعار خواستم سدی محکم بر افراط و تفریط‌ها ببندم. این اصل اساسی را هم فراموش نکنیم که اگر مطالب مثبت و خوبش را گفتی و پذیرفتی، آنگاه که موارد منفی را بگویی و توضیح بدهی، از تو می‌پذیرند.
هیچ شخصیت انسانی را، هرچند که بزرگ باشد، نباید مطلق معرفی کرد. امروزه هم بعضی افراد، عشق و علاقۀ شدیدی  بر این عقیده دارند که او را مطلق معرفی کنند. بنده عاشق ملای رومی نشدم، ولی برای بنده هم مانند دیگران واقعاً خیره‌کننده است. هنگامی که اشتباهاتش را دیدم، ‌فهمیدم مطلق نیست، اما واقعاً مغز بزرگی است. گاهی هیجان مغزی او را از ملاصدرا خیلی بالاتر می‌بینم. از یک جهت از ابن ‌سینا هم بالاتر است. اما بالأخره بشر است، ملای رومی است و مرتکب اشتباه هم میشود.
یک نفر از بزرگان[۳] ــ رحمةالله علیه ــ که مولوی‌شناس مهمی بود، روزی به بنده گفت: «من بعد از پیغمبران و ائمه ــ علیهم السلام ــ مردی به این بزرگی، مغزی به این بزرگی و روحی به این بزرگی سراغ ندارم. نظر شما چیست؟» گفتم: بنده در خودم این توانایی را نمی‌بینم که پروندۀ مغزی بشری را ببندم. این کار بنده نیست. این مقدار می‌گویم که این مرد خیلی بزرگ و غیر عادی است، اما اینکه نظیر ایشان دیده نمی‌شود، [قابل قبول نیست، زیرا] ما نمی‌دانیم چه مغزهای بزرگی در این دنیا بوده و زیر خاک رفته‌اند! و نمی‌دانیم چه انسان‌هایی دچار سختی‌ها و مشکلات دنیایی شدند که اگر آن فشارها و سختی‌ها نبود، ممکن بود ده‌ها برابر مولوی بوده باشند! و فشار روحی، اجتماعی و عوامل جبری، با آنان چنان کرده بود [ که نتوانستند ظهور و بروز کنند.]
لذا به عقیدۀ بنده: یکی از عوامل کوچک کردن انسان‌ها، همین جملۀ ژان پل سارتر است که می‌گوید: «انسان تاریخ دارد، نهاد ندارد!» چطور نهاد ندارد؟ انسان نهاد دارد. آیا واقعاً شما معتقدید که شخصیت‌های تاریخی نظیر ابن ‌سینا، به طور مطلق همین بود که در تاریخ بروز کرد؟ ما نمی‌دانیم اگر مثل آن بحران‌هایی که بر ایشان پیش آمده است، اگر پیش نمی‌آمد و وسایل و امکاناتش بیشتر بود، آیا عمر بیشتری داشت؟ چون ابن ‌سینا تقریباً در حدود ۵۷ سال عمر کرده و میانسال از دنیا رفته است و هنوز پیر نشده بود. یا مثلاً ابوریحان بیرونی و پرچمدارانی نظیر او در ساحت علم و نیز از نظر تقوا و وارستگی‌ها. مثلاً، آیا ابوذر غفاری همان بود که دنیا و تاریخ به ما نشان می‌دهد؟ اگر این مرد امکانات و میدانی داشت، یا اگر سلمان فارسی میدانی برای پیاده کردن آن واقعیات و حقایق اخلاقی و روحانی داشت، باز هم سلمان همین بود؟ و آیا باز ابوذر همین بود؟ یا مثلاً ملاصدرا همین است که ما می‌بینیم؟ نمی‌توان گفت: «انسان نهاد ندارد، تاریخ دارد». تاریخ، محیط و غیر آن، ما را در فشار و تنگنا قرار می‌دهد و قالب‌گیری می‌کند و سپس در زنجیر کار می‌اندازد. فقط خدا می‌داند این انسان‌ها چه استعدادهایی داشته‌اند که فقط گوشه‌هایی از آن را تاریخ اجازۀ بروز و ظهور داده است! لذا هیچ وقت واقعاً نمی‌توان گفت: این، همان بود که قالب‌گیری‌های محیط به ما نشان داد. خود ملای رومی مگر نمی‌گوید: این سخن پایان ندارد! مگر نمی‌گوید:
آنچه می‌گویم، به قدر فهم توست             مُردم اندر حسرت فهم درست
یعنی این انسان هنوز فهم شایسته‌ای پیدا نکرده است:
با لب دمساز خود گر جفتمی                 همچو نَی، من گفتنی‌ها گفتمی
لذا می‌بینید که خودش صریحاً می‌گوید: «من این نیستم که می‌بینید. همۀ من، این نیست». به عقیدۀ بنده، این موضوع دربارۀ اغلب شخصیت‌ها صدق می‌کند. ما نمی‌دانیم محیط از ما چه می‌سازد که اگر طور دیگری بود، چه استعدادهایی از ما بروز می‌کرد!

[۱] . اولین دورۀ شرح و تدریس مثنوى توسط استاد جعفرى در سال ۱۳۴۵ ش شروع شده و به صورت سیار در منزل اعضاى شرکت‌کننده برگزار مى‌شد. زمان آن نیز هر هفته بعد از ظهر در روزهاى سه‌شنبه بوده است. اسامى برخى از اعضاى اولین دورۀ جلسات شرح مثنوى بدین قرار است: جواد آذر، مهدى فکورى، عبدالله واعظ، کریم مشروطه‌چى، علی شفیق‌نیا، اکبر سخاوى، حسین (مهدی) چهل تنى، ‌اکبر جدیکار، مرتضى واعظ، على اعظمى ... این جلسات تا سال ۱۳۴۸ ش ادامه داشت و در همان سال، استاد جعفری نگارش تفسیر و نقد و تحلیل مثنوى را شروع کردند.  (و)
[۲] . سورۀ زمر، آیات ۱۷ و ۱۸.
[۳] . زنده‌یاد استاد جلال‌الدین همایی.

 

​​​​​​​

چه کسانی می‌توانند مثنوی را مطالعه کنند؟

سؤال: با توجه به نمونۀ اشکالات شما در مثنوی، آیا مطالعۀ آن را به همۀ جوانان پیشنهاد می‌کنید؟
پاسخ: نخیر! زیرا مردم در مقابل این کتاب بر سه قسم‏ هستند:
اول ــ کسانى که معلومات آنان شکل گرفته است و واقعاً اطلاعات قوى دارند و شخصیتشان رشد یافته است. براى آنها لازم است که مثنوی را ببینند، زیرا اشتباهات و مطالب حقیقى مثنوى را مى‏‌فهمند و برایشان مفید واقع مى‏‌شود. لذا حیف (افسوس) است که نبینند.
دوم ــ اشخاصى هستند در حد متوسط که اطلاعات آنان قوى نیست، اما به مطالعۀ مثنوی علاقه دارند. اینها نباید بدون راهنما وارد شوند، زیرا نوسانات مثنوى بسیار تند است.
سوم ــ کسانی هستند که از اطلاعاتِ علمیِ بسیار محدودی برخوردار بوده، فقط زیبایی داستان‌های مثنوی برایشان جالب است. برای این‌گونه افراد، مطالعۀ مثنوی پیشنهاد نمی‌شود.
پس مطالعۀ مثنوى براى اشخاصى که در حد متوسط باشند، همراه با استاد راهنما بسیار خوب است. اما اشخاصى که اطلاعات علمى ندارند و فقط زیبایىِ داستان‏‌هاى مثنوى را مى‏‌خواهند، توصیه مى‏‌کنم‏ آنان مثنوى را نخوانند، زیرا پاسخ مشکلاتى را که بعداً پیش خواهد آمد، باید خودشان مهیا کنند.​​​​​​​

مکاتبات با لرد برتراند راسل، ریاضی‌دان برجستۀ قرن بیستم

سؤال: لطفاً مقداری دربارۀ مکاتبات خودتان با برتراند راسل بگویید.[۱]
پاسخ: ابتدا باید بگویم که بی‌تردید این متفکر از نبوغ سرشارى بهره‌مند بوده است. نبوغ ایشان در مقدار ذخیرۀ معلوماتى که در زندگى طولانى‌اش به دست آورده بود، بسیار جالب است. همچنین، بهره‌بردارى او از این حافظۀ شگفت‌انگیز به سهولت و آسانى انجام گرفته است. نمودار سوم نبوغ برتراند راسل، قدرت شگرف او در مثال زدن است، به گونه‌اى که مى‌توان گفت: مثال‌یابى و فعالیت ذهنى او در جزئیات رویدادها براى تطبیق کلیات، در دوران ما کم‌نظیر است. اما از نظر نبوغ علمى، بارقه‌هاى ذهنى وى در منطق و ریاضیات جدید، براى همۀ دانش‌پژوهان روشن است و احتیاجى به تفصیل ندارد.
مکاتبات ما با آقای راسل در سال‌های ۱۹۶۳ و ۱۹۶۴ میلادى، مطابق با سال‌های ۱۳۴۲ و ۱۳۴۳ شمسى شروع شد. اما جریان مکاتبات این بود که کتابی از ایشان ترجمه شده بود به نام: «جهانی که من می‌شناسم». سپس تحقیق کردیم و ضمن مقابلۀ ترجمه با متن اصل انگلیسی، دیدیم ترجمه از عنوان کتاب اشتباه است تا به آخر. اصلاً عنوان کتاب غلط ترجمه شده بود. در واقع، نام اصلی کتاب این بود: «برتراند راسل افکار خودش را بیان می‌دارد».[۲]  لذا آقای مترجم را خواستیم و گفتیم: چرا نام اصلی کتاب را تحریف کرده و تغییر داده‌اید؟ گفت: «خُب، خواستم جالب شود!» سپس دو نفر از آقایان را که انگلیسی‌شان بسیار قوی بود، دعوت کردیم تا دو متن فارسی و انگلیسی را تطبیق دهند و ببینند آیا ترجمه درست است یا نه؟ تا بیست صفحه در بخش فلسفه و مذهب و اخلاق، ۲۵ اشکال ترجمه‌ای وجود داشت. سپس از آنها خواستیم تا آن سه موضوع را به فارسی ترجمه کنند تا خودمان دربارۀ آن تحقیق کنیم. آنها هم سه موضوع فلسفه و اخلاق و مذهب را ترجمه کردند و ما در اینجا به اشکال برخوردیم و با خودش مراسله را شروع کردیم. به خاطر دارم که اولین موضوع مراسله این بود که ایشان دربارۀ خدا به آن شخص (وودرو وایِت) که سؤال می‌کند: «علت گرایش به مذاهب و به خدا چیست؟» در پاسخ می‌گوید: مرگ و ترس و اضطرابات و بدبختی‌ها. البته این پاسخ آقای راسل، مطلبی است خیلی کهن و هیچ تازگی ندارد.
در آن روزها ما جلساتی در منزل آقای پروفسور سید محمود حسابی داشتیم که بعضی از بزرگان هم بودند. این مسئله را در آنجا مطرح کردم و گفتم: به نظر بنده، آقای راسل در اینجا دچار تناقض شده است؛ آیا شما هم این تناقض را می‌فهمید؟ آنها گفتند: بله، و پیشنهاد کردند که به او نامه بنویسم.
در واقع، نوشتن اولین نامه از اینجا شروع شد. پس نامه‌ای بسیار مؤدبانه برای آقای راسل نوشتم، و به نظرم خود آقای حسابی نامۀ مرا ترجمه کردند و به آقای راسل فرستادیم.

[۱] . برای اطلاع بیشتر از نقد و بررسی‌های استاد جعفری بر افکار برتراند راسل، ر.ک: جعفری، محمدتقی، مجموعه آثار ۳ ــ بررسی افکار هیوم و  راسل، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چاپ اول، ۱۴۰۰.  (و)
[۲] . Bertrand Russell Speaks His Mind

مصاحبه‌ها و گفتگوهای متفکران خارجی​​​​​​​​​​​​​​

سؤال: آیا دیگر متفکران خارجی هم با شما مکاتبه و گفتگو داشته‌اند؟[۱]
پاسخ: بله. در اینجا به بعضی از آنها اشاره می‌کنم: پروفسور یانگ از آمریکا که در رشتۀ ادبیات فارسی کار می‌کرد، در سال ۱۳۴۰، دو یا سه جلسه پیش بنده آمد. دیگری علال الفاسی مراکشی بود که او را در اسفندماه سال ۱۳۴۸ ش در کنگرۀ هزارۀ شیخ طوسی در مشهد و یک‌بار هم در تهران دیدم. او مرد بافضیلتی بود.
ــ دکتر جووانی دِرمه، ایتالیایی
ــ فیلیپانی رونکنی از دانشگاه ناپل ایتالیا
ــ دکتر پیکت از انگلیس که در تعلیم و تربیت متخصص بود.
ــ دکتر کلاوز، استاد روان‌پزشک از آلمان
ــ دکتر بدفورد، آلمانی
ــ چارلز آدامز آمریکایی که در کانادا تدریس می‌کرد. او در بحث ولایت از دیدگاه عرفان شرکت داشت و مقایسۀ عرفان اسلامی و هندی را مطرح کرد. او گفت: ما بیش از این حد دیگر نمی‌فهمیم، بلکه باید خود آقایان شرقی‌ها بیایند و تدریس کنند.
ــ چهار آلمانی به نام‌های: پروفسور هانس ‌کونگ، پروفسور دایبر، پروفسور فان اس و پروفسور مایر که برای بزرگداشت مرحوم علامه طباطبایی به ایران آمده بودند، با دانشمند محترم جناب آقای دکتر فلاطوری به منزل ما تشریف آوردند و مباحثی مطرح شد.
در بعضی از سمینارهای بین‌المللی نیز شرکت کرده‌ام، از جمله: پاکستان، هندوستان و ... در پاکستان سمینار حقوق اسلامی برگزار شده بود. در آن سمینار دربارۀ زیربنای فقه اسلامی بحثی کردم و موضوع سخنرانی‌ام کیفر سرقت در اسلام بود. در سال ۱۳۶۰ هم به اتفاق آقای دکتر احمد احمدی برای شرکت در سمینار بین‌المللی هزارۀ ابن سینا به هندوستان رفتیم. در آن سمینار از چهل یا پنجاه کشور شرکت کرده بودند که به همت یونسکو برگزار شده بود. آن سمینار هم به نظرم بسیار مفید بود. موضوع مقالۀ بنده  در آن سمینار، «لذت و الم از دیدگاه فلسفی و علمی و عرفانی ابن سینا» بود.

[۱] . ر.ک: جعفری، محمد‌تقی، مجموعه آثار ۲ - تکاپوی اندیشه‌ها (مجموعه گفتگوهای شخصیت‌های خارجی با محمدتقی جعفری).   (و)