دوران جوانی علامه جعفری

 

دوران جوانی

شروع تحصیلات حوزوی

سؤال: دروس طلبگی را چه موقع آغاز کردید و پیش چه کسانی درس خواندید؟

پاسخ: پس از پایان تحصیلات ابتدایی، درس‌های حوزوی را [در مدرسۀ طالبیۀ تبریز‌] شروع کردم. در این دوران، غذای ما نان و ماست بود. در طول روز هم با دوستان چای و کشمش می‌خوردیم. در دوران تحصیل با مشکلات مالی روبرو بودیم و زندگی سختی داشتیم، اما جنبه‌های روحی طلاب، بسیار قوی بود.

 در آنجا نزد آقای میرزا حسن شربیانی، «صرف میر» را خواندم. از آقای میرزا علی اکبر اهری هم بسیار استفاده کردم. مقام ادبی ایشان خیلی بالا بود، ولی زندگی بسیار سختی داشت. ایشان در معانی و بیان، تقریباً منحصر به فرد بود. در دوران ما، او شاگردان خوبی را در ادبیات عرب پرورش داد. این مرد خدمات‌ بسیاری به طلاب کرد، اما متأسفانه تا آخر عمر، فقر از او دست برنداشت. آقا میرزا ابوالفضل سرابی هم که ادبیات تدریس می‌کرد، از دیگر اساتید بنده بود. آقا میرزا جعفر بخشایشی، آقا میرزا حجت ایروانی، آقا میرزا قره‌آغاجی و آقا سید حسین شربیانی هم از اساتید دروس مقدماتی ما بودند.

ما با عشق و علاقه‌ای خاص مشغول تحصیل در حوزه بودیم، اما پس از مدتی به خاطر مشکلات زندگی، ناگزیر شدم برای تأمین معاش کار کنم. به همین جهت، تقریباً شش ماه درس را رها کردم، تا اینکه شبی در خواب، شعری را به عربی می‌خواندم. هنگام صبح پدرم گفت: محمدتقی دیشب در خواب چه می‌گفتی؟ خواب و معنای شعر را تعریف کردم و گفتم. مضمون آن شعر این بود: «دست روزگار بریده باد که چنین حوادثی را برای من پیش آورد که نتوانستم به مرادم در علم برسم». از این مطلب، پدرم بسیار متأثر شد و گفت: شما بروید به درس‌هایتان برسید؛ خداوند روزی‌رسان است. بعد از آن دوباره به مدرسۀ طالبیه رفتم و چهار سال در این مدرسه تحصیل کردم. آن موقع (سال 1318 ش)، جنگ جهانی دوم شروع شده و وضع معیشتی مردم، خصوصاً طلبه‌ها بسیار بد بود.

عزیمت به تهران

سؤال: لطفاً از عزیمت خود به تهران برای فراگیری بیشتر فقه و اصول بفرمایید.

پاسخ: در سال 1318 شمسی، تبریز را به مقصد تهران ترک کردم و با ورود به مدرسۀ مروی (در تهران، خیابان ناصرخسرو)، از محضر استادانی چون آیة‌الله شیخ محمدرضا تنکابنی و آقا میرزا مهدی آشتیانی بهره بردم. آقای تنکابنی از فقهای والامقام بود. بنده مقداری از کفایة و مکاسب را نزد ایشان خواندم. در فلسفه هم خدمت آقا میرزا مهدی آشتیانی رسیدم. در آن زمان، ایشان در مدرسۀ مروی، معقول تدریس می‌کردند که بنده با اشتیاق کامل و میل فراوان در جلسات ایشان حضور داشتم. البته از همان ابتدای تحصیل در تبریز، علاقۀ فراوانی به معقول داشتم. حکمت منظومۀ حاج ملا هادی سبزواری و بخشی از امور عامۀ اسفار را در محضر آقا میرزا مهدی آشتیانی خواندم. ایشان روح والایی داشت. در معقول و منقول بسیار والا بود، ولی دانش خود را اظهار نمی‌کرد.

روزی ایشان به بنده گفتند: شما به نجف نروید و در درس‌ها شرکت کنید. گفتم: علاقمندم که به نجف بروم. حضور در درس‌های ایشان بسیار لذت‌بخش بود. حدود دو سال در درس‌های آقا میرزا مهدی آشتیانی شرکت کردم.

عزیمت به قم و ملبس شدن

سؤال: شما پس از تحصیل در تهران، عازم قم می‌شوید و در آنجا به تحصیل می‌پردازید. چه درس‌هایی را و نزد چه کسانی فرا گرفتید؟

پاسخ: بعد از دو سال تحصیل در مدرسۀ مروی، در سال 1320ش در زمان فقهای اربعه، یعنی آقایان: سید محمد‌تقی خوانساری، حجت، سید صدر‌الدین صدر و میرزا محمد فیض قمی، به قم رفتم و مدت یک سال آنجا بودم. از اساتید ما، آقا شیخ عبدالصمد خویی، شهید محمد صدوقی و آقای کافی الملک بودند. لباس طلبگی را شهید صدوقی و مرحوم سید محمد حجت کوه‌کمری تبریزی در مدرسۀ دارالشفاء بر من پوشاندند. مرحوم صدوقی خیلی باذوق بود. آقا شیخ مهدی مازندرانی هم یکی از اساتید ما بود که مقداری معقول را نزد ایشان خواندم. نزد آقا شیخ محمدتقی زرگر هم مسائل عرفانی را خواندم. در آن سال، مدتی هم در درس اخلاق امام خمینی که در مدرسۀ فیضیه برقرار بود [و بسیاری از طلبه‌ها هم می‌آمدند،] شرکت کردم. به خاطر دارم که روز اول وقتی وارد درس ایشان شدم، آخرین آیات سورۀ حشر را تفسیر می‌کردند.

سؤال: آیا در قم هم دچار فقر مالی بودید؟

پاسخ: در آنجا از بقالی خرید می‌کردم. یک‌بار که دو سه روز بود چیزی نداشتم، ناگزیر سراغ بقال رفتم و از او مقداری برنج و روغن و خرما گرفتم. به محض اینکه فهمید آنها را نسیه می‌خواهم، اجناس را از دستم گرفت و سر جای خودشان گذاشت. به حجره بازگشتم و بر اثر گرسنگی، دچار ضعف و بی‌حالی شدم و چاره‌ای جز استراحت نداشتم. در این هنگام همسایه‌ام که طلبۀ سیدی بود، به حجره‌ام آمد و گفت: اشکالی در لُمعه دارم؛ شما برایم برطرف کنید. گفتم: حال خوشی ندارم، لطفاً بعد از ظهر مراجعه کنید. او گفت: به حجرۀ من بیایید و با هم ناهار بخوریم و پس از آنکه حالتان بهتر شد، اشکال مرا برطرف کنید. من هم رفتم و از گرسنگی رهایی یافتم. در قم از این‌گونه حوادث دیگر پیش نیامد.

رحلت مادر و مراجعت به تبریز

سؤال: پس از یک سال اقامت در قم، کی به تبریز مراجعه ‌کردید؟ ظاهراً در این هنگام مادر شما از دنیا رفته بود و شما به توصیۀ آیة‌الله میرزا فتاح شهیدی عازم نجف ‌شدید.

پاسخ: مادرم در حدود سال 1322ش ــ مطابق با ۱۳۶2ق مرحوم شد. بعد از فوت ایشان، مدتی در درس‌های مرحوم شهیدی، صاحب «حاشیه بر مکاسب»، حاضر شدم. بنده خیلی از ایشان استفاده کردم. وی مردی استاد دیده و والامقام بود. بعضی‌ها به استعداد خود تکیه دارند و زیاد به استاد اعتنایی نمی‌کنند، اما مرحوم شهیدی چند نفر استاد بسیار قوی دیده بود. از شاگردان ایشان می‌توان از مرحوم شریعت اصفهانی نام برد. آقا میرزا فتاح شهیدی مردی صاحب‌نظر و فقیه، و در عین حال واقعاً مردی بود: المعرض عن متاع الدنیا و طیباتها. (کسی که از دنیا و خوشی‌هایش روی بر می‌گرداند).  وقتی از دنیا رفت، از وی جز دو فرش کهنه و مقداری وسایل و اثاثیۀ معمولی، چیزی باقی نماند. او وصیت کرده بود که بنده کتاب‌هایش را به مدرسۀ مرحوم سید کاظم یزدی در نجف تحویل دهم. با آنکه ایشان مرجع تقلید بود و مردم به او علاقۀ زیاد داشتند، اما فقیرانه زندگی می‌کرد. مرحوم شهیدی عادت داشت که قبل از حضور در مسجد، در دکان عطاری نزدیک مسجد می‌نشست و رفع خستگی می‌کرد. روزی کسی بر او وارد می‌شود و به تندی و طعنه می‌گوید: «این‌قدر خورده‌ای که گردنت کلفت شده است! مقداری هم به ما بده که ما هم نیازمندیم». ایشان به عطار اشاره می‌کند و می‌گوید: دویست و پنجاه تومان به او بده. آن مرد به دست و پای ایشان می‌افتد و عذرخواهی می‌کند. چون منزل وی به خاطر دویست و پنجاه تومان رهن در حالِ از دست رفتن بود و آن مرد تعجب می‌کند که ایشان از کجا مشکل وی را فهمیده است! پس از آنکه مقداری نزد ایشان درس خواندم، لطف فرمودند و بسیاری از مقدمات سفر را تهیه و مرا روانۀ نجف کردند. حدود سال۱۳۶۳ق، به نجف رفتم.

عزیمت به نجف

سؤال: هنگامی که شما وارد نجف شدید، چه دروسی را مطالعه کردید و اساتید شما چه کسانی بودند؟

پاسخ: زمانی که وارد نجف شدم، آقا شیخ محمدحسین اصفهانی (کمپانی) و آقا ضیاء عراقی به تازگی از دنیا رفته بودند. در آن موقع، زمان مرحوم شیخ محمدعلی کاظمینی و اواخر دوران آقا شیخ موسی خوانساری بود. ابتدا که وارد نجف شدم، در مدرسۀ صدر جایی برای من نبود. سید محمد اصفهانی مدیر مدرسۀ صدر، ابتدا در مدرسۀ بادکوبه‌ای‌ها جایی برایم تعیین کرد و پس از هشت ماه به مدرسۀ صدر آمدم. مدرسۀ صدر اصالت و روحانیت خاصی داشت. حدود بیست و پنج حجره و چند تا هم شب‌خواب داشت. اغلب افراد، جز یکی دو نفر، همه مجتهد بودند. نیمه‌های شب حالات روحانی آنها شروع می‌شد. مدرسۀ صدر بسیار پربار بود و طلاب بزرگی را پرورش داده است.

اساتید نجف و دروس تحصیلی

در نجف اساتید بزرگی داشتم، از جمله حاج میرزا حسن یزدی که مطالب آقا ضیاء را خوب درک می‌کرد.

در خارج اصول (دروسی که در حوزه پس از دروس سطح خوانده می‌شود)، مقالات آقا ضیاء را خدمت مرحوم میرزا حسن یزدی خواندم، چرا که به دقت‌های مرحوم آقا ضیاء در اصول علاقمند بودم.

اواخرِ کفایة و مباحثی در فلسفه و عرفان را نزد آقا شیخ مرتضی طالقانی فرا گرفتم.

درس خارج را نیز با درس آیة‌الله  سید ابوالقاسم خویی شروع کردم که حدود 6 سال طول کشید. به طور کلی، حدود یازده سال در درس‌های اصول ایشان حاضر شدم.

حدود سه سال هم در درس‌های خارج آیة‌الله شیخ کاظم شیرازی شرکت کردم. تقریباً به مدت یک سال و نیم هم در درس آیة‌الله سید محسن حکیم حاضر شدم. ایشان عروة آقا سید کاظم یزدی را تدریس می‌فرمودند؛ یعنی همین مستمسک که نوشتند.

در فقه، حدود شش یا هفت سال به محضر آیة‌الله سید عبدالهادی شیرازی رسیدم و در جلسات «حاشیه بر عروة» ایشان حضور داشتم که از نظر فقهی بسیار پربرکت بود. یکی از عالی‌ترین ایام زندگی‌ام، همان مدت هفت سالی است که خدمت ایشان بودم. مرحوم آقا سید عبدالهادی، مرد علم و عمل، و به راستی تجسمی از معرفت و تقوا بود. مقام علمی ایشان بالا بود و هرچه به او نزدیک می‌شدم، ارادتم بیشتر می‌شد. بنده خودم بارها دیدم که ایشان در حال عبادت، خصوصاً در نماز، تحت تأثیر قرار می‌گرفت و می‌لرزید. بنده ندیدم کسی را که مقام و شهرت دنیا این‌قدر به دنبال او بدود، ولی او از آن فرار کند. او واقعاً از مقام گریزان بود. به خاطر دارم در آن موقع که آیة‌الله بروجردی از قم برای طلبه‌های نجف شهریه می‌فرستادند، برای بعضی‌ها مشکل بود شهریه را بپذیرند، زیرا نمی‌خواستند مرجعیت آن بزرگوار را قبول کنند؛ در حالی که آقا سید عبدالهادی شیرازی به آقای شیخ نصرالله خلخالی (مسئول توزیع شهریه از طرف آقای بروجردی) فرموده بود: «چرا سهم مرا نیاوردی؟ هر چقدر سهم و شهریۀ ما می‌شود، بفرست». ایشان با این کار، عملاً مرجعیت آیة‌الله بروجردی را پذیرفته بودند.

برخی از همدوره‌ای‌ها

سؤال: همدوره‌ای‌ها یا هم‌مباحثه‌های شما چه کسانی بودند؟

پاسخ: هنگام تحصیل در مدرسۀ صدر نجف، اساتید و طلبه‌هایی از نظر کمّی و کیفی قابل توجه بودند و می‌توان گفت: علمای بزرگی حضور داشتند که شایستۀ مرجعیت بوده و بسیاری از مجتهدین و اساتید، هم از نظر مراتب علمی و هم از نظر مراتب تقوا، در آن موقع در نجف بودند. از جمله گروه علماء و طلّابی که بنده با آنها در ارتباط بودم، عبارت بودند از: آقا سید احمد مستنبط، آقا شیخ مجتبی لنکرانی، آقای حاج آقا باقر اصفهانی، آقا سید ابوالحسن شمس‌آبادی، آقا سید باقر رجایی، آقا سید محمود رجایی، آقا شیخ محمدباقر دهاقانی، آقا شیخ ابوالحسن شیرازی، آقا میرزا محمود مهدوی قزوینی، آقا شیخ حسن مقدس، آقا شیخ غلامرضا نجف‌آبادی، آقا شیخ احمد احمدیان نجف‌آبادی و ...

چگونگی تحصیل، ارتباطات طلاب و وضع معیشت در نجف

سؤال: در مجموع، دوران نجف برای شما چگونه گذشت؟

پاسخ: دوران تحصیل در نجف، علی‌رغم مشکلات بسیار، از نظر طلبگی و تحصیل علم و اقامت در جوار بارگاه امیرالمؤمنین (ع)، به ما بسیار خوش گذشت. آن ‌موقع طلبه‌های بسیار کاری و زحمتکش و اساتیدی خوب و بافضل در نجف بودند. انصافاً از نظر استاد، ذره‌ای کمبود نداشتیم؛ یعنی حوزۀ نجف پر بود از انواع اساتید، استعدادها و عظمت‌های علمی. طلبه‌هایی بسیار وارسته و واقعاً فداکار در زمینه‌های علمی حضور داشتند که از دوره‌های قبل از ما می‌توانم از مرحوم علامه طباطبایی نام ببرم که به ایران بازگشته بود و ما پس از بازگشت ایشان، به نجف رسیدیم. بعد از آنها عده‌ای از روحانیون بسیار متخلق به اخلاق‌الله در نجف بودند. بعضی از آنها شاگرد بعضی از بزرگان همچون آقا سید علی قاضی بودند که علامه طباطبایی نیز از شاگردان علم‌الاخلاق ایشان به شمار می‌رفت. در محضر آقا شیخ علی‌محمد بروجردی هم درس خواندیم. در آن دوران، آقا سید عبدالغفار مازندرانی و آقا شیخ عباس قوچانی نیز در نجف حضور داشتند که علاوه بر جنبه‌های علمی‌شان، اهل سیر و سلوک هم بودند. اینان عده‌ای از شاگردان خیلی خوب و قوی بودند. در میان ما طلبه‌های ایرانی، یک حالت یگانگی و اتحاد جریان داشت که مثلاً اگر من شام یا ناهاری نداشتم، می‌توانستم به حجرۀ شما بیایم و ناهار و شام درست کنم و بخورم، یا اگر شما ناهار و یا شام نداشتید، به حجرۀ من می‌‌آمدید. 5 یا 6 نفر از طلبه‌ها چنین حالی داشتیم. در این دوران از نظر معاش سخت می‌گذشت. هم مسئلۀ معاش بود و هم مسائل دیگری، [از جمله کار در حین تحصیل و نبودِ حد‌اقل امکانات زندگی] که موجب عوارض و ناراحتی‌های [جسمی] می‌شد. مشکلات مادی واقعاً زیاد بود، ولی علاقه به تحصیل هم شدید بود و همۀ آن شدائد را انسان هضم می‌کرد.

 

رنج راحت شد، چو شد مطلب بزرگ                  گرد گلّه توتیای چشم گرگ

«شیخ بهایی»

علی‌رغم وجود مشکلات و سختی‌های بسیار، روحمان خیلی نشاط داشت و مصائب مادی و مادیات واقعاً ناچیز نمودار می‌شد. در این‌باره حوادث بسیار زیادی دیدم که شگفت‌آور بود. البته بنده تنها نبودم، بلکه بسیاری از طلبه‌ها در نجف با سختی‌های عجیبی مواجه بودند. بعضی از طلبه‌ها با نماز و روزۀ استیجاری امور زندگی‌شان سپری می‌شد.

بنده در نجف گاهی حدود 3 ساعت در روز کار می‌کردم[1] تا شهریۀ آیة‌الله سید ابوالحسن اصفهانی برسد، ولی این شهریه کافی و وافی نبود. آن‌ موقع، دینار 20 تومان بود و شهریۀ سید هم 30 تومان؛ یعنی یک دینار و نیم. البته ارزانی بود و یک دینار و نیم، ما را تا ده روز اداره می‌کرد، ولی عمده‌اش این است که روح ما خیلی نشاط داشت. دوران نجف برای ما از سویی بسیار خوش گذشت، زیرا طلبه‌هایی بسیار خوب و واقعاً درس‌خوان، و اساتیدی بسیار وارسته در حد نصاب علم و عمل داشتیم. درس اخلاق برای روحانیت واقعاً ضرورت دارد. انسان می‌بایست نخست تصفیۀ اخلاقی شود و آنگاه مراتب علمی را بپیماید.

مثلاً، یک نکتۀ مهم دربارۀ استاد محبوب ما مرحوم آقا شیخ مرتضی طالقانی این است: یکی از دلایل عظمت ایشان این بود که همزمان با تدریس خارج، اسفار، منظومة و کفایة، به طلبه‌های ابتدایی هم درس می‌گفت. او تا این‌قدر مرد باظرفیت و باگنجایشی بود. به خاطر دارم که روزی مرحوم آقای سید محمود طالقانی به بنده ‌گفتند: کدام یک از اساتید را در نجف دیدید و از محضرشان استفاده کردید؟ بعضی از آنها را برشمردم، و هنگامی که گفتم: آقای شیخ مرتضی طالقانی، آن مرحوم اشکش جاری شد. آقای سید محمود طالقانی نسبتی با آقا شیخ مرتضی نداشت، اما هر دو طالقانی بودند و همولایتی. آقا سید محمود می‌گفت: من آرزویم دیدن آقا شیخ مرتضی طالقانی بود.

آقا شیخ مرتضی طالقانی

سؤال: یکی از اساتید اخلاق شما، آقا شیخ مرتضی طالقانی بوده است. آیا خاطره‌ای از ایشان دارید؟

پاسخ:

در روزهای پایانی ذی‌الحجة [سال 1364،] در حالی که دو روز به محرم مانده بود، برای درس به حجرۀ ایشان در مدرسۀ آقا سید کاظم یزدی رفتم. ایشان اصلاً مقید نبود که در درس او شاگردان بسیاری حضور پیدا کنند، و در این درس بنده تنها بودم. ایشان درس‌های مختلفی را مطرح می‌کرد و خیلی از عالم ماده مبرّا بود. آن روز در حجرۀ خودش در حال عادی نشسته بود. با همان لهجۀ [طالقانی] خاصی که داشتند، پرسیدند: آقا، برای چه آمدی؟ گفتم: برای درس آمده‌ام. ایشان گفتند: «درس تمام شد. آیا متوجه می‌شوید؟ می‌گویم دیگر درس نیست!» بنده ابتدا تصور کردم ایشان فکر کرده که محرم آغاز شده است. گفتم: آقا، هنوز دو روز به محرم مانده است. در پاسخ گفتند: «می‌دانم، متوجه هستم. خر طالقان رفته، پالانش مانده؛ روح رفته و جسدش مانده است». یک «لا اله الا الله» گفت و اشکش جاری شد. در آن حال، خیلی سالم بود. ناگهان متوجه شدم که ایشان خبر کوچ خود را از این دنیا می‌دهد. گفتم: آقا! پس مطلبی بگویید تا من بروم. بار دیگر یک لا اله الا الله گفتند و این شعر را خواندند:

تا رسد دستت به خود، شو کارگر     چو فُتی از کار، خواهی زد به سر

سپس پرسیدند: فهمیدی آقا؟ و دوباره اشک از چشمانش جاری شد. خواستم دستش را ببوسم، ولی اجازه نداد. خم شدم و صورت مبارکش را بوسیدم و از حجرۀ ایشان خارج شدم. دو روز بعد که در مدرسۀ صدر بودیم، آقا محمدعلی خراسانی که از زُهّاد بود، آمد و گفت: انّا لله و انّا الیه راجعون. شیخ از دنیا رفت. بنده به کمک آقای سید محمدتقی طالقانی، برادر مرحوم سید جلال آل احمد، ایشان را شستیم. تعدادی از طلبه‌ها هم در مراسم تغسیل حضور داشتند. تشییع جنازۀ باشکوهی برگزار شد. بعد از دفن، از طلبه‌های مدرسۀ آقا سید کاظم یزدی سؤال کردیم: دیشب حال آقا شیخ مرتضی چگونه بود؟ گفتند: «دیشب یک ساعت مانده به صبح، مانند هر شب به بالای بام رفت و مناجات کرد». شیخ عادت داشت که پس از مناجات، از بام پایین بیاید و مدتی در حیاط مدرسه قدم بزند تا طلبه‌ها صبحانۀ او را آماده کنند؛ سپس درس می‌گفت. از خصوصی‌ترین شاگردانش، آقا سید هادی تبریزی بود. ایشان خاطرات بسیاری از شیخ مرتضی طالقانی داشت.

تدریس فلسفه و معارف در نجف

سؤال: آیا در نجف تدریس هم داشتید؟

پاسخ: 6 یا 7 سال پس از ورودم به نجف، شروع به تدریس کرده، موضوعات و مسائل جدیدی را که از مصر وارد کشورهای اسلامی شده بود، مطرح ‌کردم. در واقع، مصر و لبنان در این زمینه‌ها پیش‌قدم بودند. کتاب‌هایی که از مصر به نجف سرازیر می‌شد، به مثابه پلی بود در انتقال علوم و معارف مغرب‌زمین به مشرق‌زمین. کشور مصر در آن روزگار چنین نقش و تصویری [نزد دانش پژوهان] داشت. مثلاً، حدود ده سال قبل از آنکه کتاب نسبیت اینشتین در ایران به وسیلۀ آقای احمد آرام ترجمه شود، این اثر به عربی ترجمه شده بود. آنها افرادی پرکار بودند. کتاب‌های فلسفۀ غرب در آنجا فراوان بود و بنده در نجف در این زمینه با یکی از افراد خانوادۀ کاشف الغطاء که فیزیک نظری خوانده بود، مراسلاتی داشتم.

همان‌گونه که عرض کردم، از تبریز دربارۀ هستی‌شناسی، شکوفایی خاصی در خودم احساس کردم و این باعث شد که به موازات اصول و فلسفۀ اسلامی که جزو درس‌های رسمی ما بودند، کتاب‌هایی را که از مصر می‌آمد، خیلی با علاقه و عشق شدیدی مطالعه کنم ...

مدت سه سال آخر اقامتم در نجف نیز درس خارج می‌گفتم. در مسجد هندی، خارج مکاسب را شروع کرده بودم. البته از ابتدای آشنایی‌ام با مکاسب، به این کتاب علاقمند بودم. این کتاب، کتاب عجیبی است و عظمت شیخ انصاری (ره) به خوبی در آن متجلی شده است.

خارج اصول فقه را هم تدریس می‌کردم، که عمده نظرم بر کفایة الاصول مرحوم آخوند خراسانی بود. همچنین، در فلسفه و دیگر معارف، پس از تحصیلات فلسفه و معارف مربوط در خدمت مرحوم آقا میرزا مهدی آشتیانی در تهران، و مرحوم آقا شیخ صدرا قفقازی (بادکوبه‌ای) و آقا شیخ مرتضی طالقانی در نجف در این مقوله، از جمله تدریس متن مکاسب و کفایة پیش از عروة را در نجف و تهران داشته‌ام، که البته چند سال طول کشید.

سؤال: با توجه به فضای فکری حاکم بر نجف، آیا در مقابل درس فلسفه و معارف شما، مخالفتی هم وجود داشت؟

پاسخ: چون آقایان سید ابوالقاسم خویی، شیخ کاظم شیرازی و سید عبدالهادی شیرازی مرا می‌شناختند و می‌دانستند که بنده در فلسفه تقلید نمی‌کنم و خودم هم نظر می‌دهم، برای تدریس مشکلی وجود نداشت، ولی در مجموع به فلسفه خیلی توجه نمی‌شد و البته قابل مقایسه با مشهد نیز نبود. مکتب آقا میرزا مهدی اصفهانی در مشهد واقعاً مکتب فراگیری شده بود که در آن بحث و تحلیل می‌کردند. زمانی مرحوم حاج میرزا جواد تهرانی به بنده گفت: من در فلسفه، روش شما را قبول دارم، زیرا از یونانی‌ها تقلید نمی‌کنید.

برخی دیگر از اساتید

سؤال: چه درس‌هایی را نزد آیات عظام آقا سید جمال‌الدین گلپایگانی و آقا سید محمد هادی میلانی فرا گرفتید؟

پاسخ: قاعدۀ «فراغ و تجاوز» را از آیة‌الله سید جمال‌الدین گلپایگانی فرا گرفتم. پس از بازگشت از نجف، در درس‌های فقه و اصول آیة‌الله میلانی هم در مشهد شرکت کرده، کتاب «اجاره» را خدمت ایشان خواندم. اساتید ما در نجف بسیار والامقام بودند. خداوند اساتید خوب و کم‌نظیری در نجف به ما عنایت کرده بود و بنده توانستم از حضور آنها بهره ببرم. مراجع بسیاری هم داشتیم. اوضاع علمی و معنوی نجف به گونه‌ای بود که آدمی گاه با خود می‌گوید:

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن چتر گل بر سر کشی، ای مرغ خوش‌خوان غم مخور

«حافظ»

هیهات بر گذشت زمان که دیگر بازگشتی ندارد! ای کاش، آنها بازمی‌گشتند و ما بر سر راهشان گل‌ها و ریاحین می‌کاشتیم. واقعاً آنها بزرگانی بودند و عظمت‌هایی داشتند. آنها از نظر اقتصادی، زیاد با ما تفاوت نداشتند. اساتید ما می‌گفتند: روزی صاحب‌خانۀ مرحوم آقا شیخ محمدحسین اصفهانی _ معروف به کمپانی _ آمد و فرش ایشان را بابت اجاره‌خانه برداشت. آقا شیخ محمدحسین اصفهانی نبوغ عجیبی داشته است. در فقه، اصول، فلسفه، عرفان، ادبیات عرب و ادبیات فارسی، مرد فوق‌العاده‌ای بود. برای ما تنها خاکستری از آتش آن دوران بر جای مانده است. هنگامی که با دوستان خود از آن دوران صحبت می‌کنیم، آهِ حسرت می‌کشیم.

سؤال: نزد آیة‌الله سید محمود شاهرودی چه مباحثی را خواندید؟

پاسخ: مبحث ولایت، البته نه ولایتی که در امور حسبیه از آن بحث می‌شود، بلکه ولایت عدول مؤمنین را که شیخ انصاری در مکاسب دارد. کتاب صید و ذباحه را نیز از ایشان فرا گرفتم. در آن زمان، حوزۀ علمیۀ نجف بسیار پررونق و بانشاط بود. هم طلبه‌ها خیلی با علاقه و جدیت درس می‌خواندند و هم اساتید بزرگ و فراوانی در رشته‌های مختلف تدریس می‌کردند. مقداری از خیارات (مبحثی دربارۀ شرایط اختیار شرعی یا قانونی تنفیذ یا بر هم زدن معاملات) را نیز از حضور ایشان بهره‌مند شدم.

زندگی روزانه در نجف

سؤال: وضعیت تحصیل شما در نجف چگونه بود؟ چه موقع از خواب برمی‌خاستید؟ چه ساعتی در درس‌ها شرکت می‌جستید و در طول روز چه می‌کردید؟

پاسخ: روش ما، روش آخوند خراسانی بود. ایشان هنگام شب زودتر می‌خوابیدند و نیمه‌شب برای عبادت برمی‌خاستند. در نجف به مدت یک سال و نیم، شب‌ها نمی‌خوابیدم و فقط دو ساعت در روز می‌خوابیدم. بقیۀ ایام، شب‌ها زود می‌خوابیدم و قبل از سحر بیدار می‌شدم. الآن هم سعی می‌کنم حدود ساعت 10 شب بخوابم و از بامداد برای کارهایم استفاده کنم. بیشتر اوقات، قبل از اذان صبح به حرم امیرالمؤمنین (ع) مشرف می‌شدیم و پس از نماز صبح و زیات به حجره باز می‌گشتیم. حضور ما در درس‌ها همراه با عشق و علاقۀ عجیبی بود و احترام خاصی برای اساتید خود قائل بودیم. استادان ما آرمان‌های والایی داشتند. آنها با نگاه‌های خود با ما حرف می‌زدند.

ای لقای تو جواب هر سؤال           مشکل از تو حل شود بی‌قیل و قال

«مثنوی معنوی، دفتر اول»

در مسائل مربوط به انسان‌ها که یک سمت آن به لقای ربوبی می‌رسد، خلوص و صفا خیلی کارها انجام می‌دهد. این دیگر فناوری نیست که اگر انسان جهت‌گیری مثبت داشته باشد، به سود انسان‌ها به کار افتد، وگرنه به زیان آنها خواهد بود. در علوم انسانی، موضوع مهم‌تر از این حرف‌هاست. اساتید ما بیشتر با روح خودشان با ما صحبت می‌کردند تا با کلامشان. گاهی جمله‌ای می‌گفتند که آن جمله ابوابی از حکمت را باز و مسائل ما را حل می‌کرد. ما به اساتید خود بسیار علاقه داشتیم. علاقه به استاد در تعلیم و تربیت بسیار مهم است. ما خدا را شکرگزاریم که چنین اساتیدی داشتیم.

فراهم بودن امکانات رفاهی، یا تنگدستی و سختی در هنگام تحصیل؟

سؤال: در صحبت‌های خود فرمودید: تحصیلات در قم و نجف اغلب همراه با رنج و عسرت بود و غالباً علما در رنج بودند. آیا به نظر حضرتعالی این شیوه باید ادامه پیدا کند؟ چون الآن مدارس و مراکز علمی که ساخته می‌شود، چه در دانشگاه‌ها و چه در حوزه‌ها، گاهی امکانات رفاهی خوبی هم دارند.  آیا این امکانات تأثیری بر کیفیت تحصیل و پرورش عالمان و زاهدان و دانش‌پژوهان بزرگ می‌گذارد؟ اصولاً آیا بهتر است که این امکانات فراهم شود یا اینکه تحصیل در فشار و سختی باشد؟

پاسخ: البته در حال حاضر پاسخ صحیحی ندارم که خودم را قانع کند، بلکه باید با گذشت زمان، محصول تجربه را دید. با این حال، با یک نگرش کلی می‌توان گفت: اگر مقصود از رفاه، ‌معیشت کافی به حد ضرورت باشد نه کامیابی و کاموری، یعنی در حد آماده بودن وسیلۀ حیات و وسیلۀ زندگی، اشکالی به نظر نمی‌رسد، زیرا معمولاً هر کسی تحمل سختی‌ها و مشقت‌ها را برای مدت طولانی ندارد. البته اگر وسایل معیشت کامل هم باشد ولی به آن اهمیت ندهد،‌ اشکالی ندارد. یعنی طوری نباشد که معیشت کامل و خوشی‌های زندگی برای طلاب و دانشجویان موضوعیت داشته باشد و آنها را مشغول کند. مثلاً، همین مقدار فرض کنید که سابقاً ما روی گلیم کهنه و گونی‌پاره می‌نشستیم. گلیمی را که حتی آدم‌های متوسط هم روی آن نمی‌نشستند و آن را بیرون می‌انداختند، ما از آن استفاده می‌کردیم. حالا بگوییم به جای آن فرش باشد. نمی‌گوییم فرش قیمتی باشد، ولی به هر حال بهتر و راحت‌تر از آن باشد. این مسئله اگر فرد را مشغول نکند، یعنی طلبه و دانشجو را تن‌پرور نکند، اشکالی ندارد. از طرفی هم اگر هر کسی قدرت آن را نداشت که با آن وضع درس بخواند، تحصیل را رها می‌کرد؛ همان‌گونه که بسیاری از افراد رها ‌کردند و رفتند. اغلب فرزندان ثروتمندان طلبه نمی‌شدند. خیلی استثنایی بود که در میان طلبه‌ها اشخاصی باشند که پدرانشان ثروتمند باشند. البته طلبه‌هایی هم بودند که پدرشان به طور متوسط دارای  مکنت بودند و فرزندانشان احتیاجی به دریافت شهریه نداشتند، ولی می‌آمدند و درس می‌خواندند. البته عدۀ اینها خیلی معدود، استثنایی و کم بود. شاید در تمام حوزۀ دو سه هزار نفری نجف در آن‌ موقع، ده نفر بیشتر نداشتیم که پدرانشان ثروتمند باشند و معاششان خوب اداره شود. بنده که سراغ نداشتم. اغلب طلبه‌ها از طبقات پایین مردم بودند؛ یعنی کسانی بودند که پدرانشان حتی قدرت ادارۀ آنها را نداشتند. لذا ما مجبور بودیم ساعاتی در روز را کارِ دستی انجام دهیم. مثلاً، بعضی از طلبه‌ها که دستخط خوبی داشتند، جزوه‌نویسی می‌کردند و از این راه امرار معاش می‌شد. خلاصه، مسئلۀ اراده و تهذیب نفس و هدف‌‌گیری را باید در نظر گرفت. البته نظافت لباس و بهداشت بدن و خوراک هم ضرورت دارد.

به هر حال، بسته به این است که اراده چگونه باشد، زیرا در گذشته اشخاصی را هم داشتیم که تمکن مالی داشتند و به مقامات عالی [و عملی] هم رسیدند. مثلاً، ملای رومی از نظر مالی در زمرۀ فقراء نبود؛ فکرش راحت بود. معروف است که از نظر مادیات گرفتار نبود و به طور متوسط احتیاجی نداشت. چنان که در اول صحبت عرض کردم، به این مسئله نمی‌توان پاسخ قاطعانه داد؛ باید با گذشت زمان، محصول تجربه [و تحصیل] را دید.

ازدواج

سؤال: چه زمانی ازدواج کردید؟

پاسخ: تقریباً پنج سال از اقامتم در نجف می‌گذشت که به تبریز آمدم و به توصیۀ خانواده، با خانم جمیله فرشباف انتظار که در خانواده‌ای پارسا و متدین رشد کرده بود، ازدواج کردم. پدر ایشان، حاج حسین فرشباف انتظار، از متدینین نامدار محل جمشیدآباد، و خودش صاحب‌دل بود. شغل ایشان فرشبافی بود و زندگی بسیار ساده‌ای داشت. زندگی ما سرشار از عشق و احترام متقابل بود. همسرم با وجود آنکه سختی‌ها و مشقات فراوانی را در نجف، کربلا، کاظمین، تبریز،  مشهد و تهران متحمل شده بود، اما هیچ‌گاه از این بابت گِله‌مند نبود. ایشان تاکنون هیچ‌گاه بنده را به خاطر فرصت محدودی که با خانواده سپری می‌کردم، مورد سرزنش قرار نداده است. ایشان مقید به نماز اول وقت بود و در برابر سختی‌ها و مرارت‌ها، صبر و شکیبایی داشت. میهمان‌داری و میهمان‌نوازی نیز از دیگر خصوصیات بارز ایشان بود. پس از ازدواج، به همراه همسرم به نجف بازگشتیم.

شرکت در درس‌های آیة‌الله سید ابوالقاسم خویی

سؤال: شما حدود یازده سال در درس‌های آیة‌الله خویی شرکت کردید. اگر خاطره‌ای از ایشان دارید، نقل کنید.

پاسخ: بنده با همراهی آقا میرزا علی لطفی، درس تفسیر را بر عهدۀ ایشان گذاشتیم. ایشان تدریس «البیان» را در مسجد خضرا شروع کردند و تفسیر ایشان هم خیلی اوج داشت. یک روز چراغ مطالعه‌ام به زمین افتاد و خراب شد. به خانۀ ایشان رفتم و گفتم: برای مطالعه چراغ ندارم. آقای خویی چراغ مطالعۀ خود را به من دادند. بعد از چند روز، در درس مکاسب بحثی را در باب تملیک و تملک مطرح کرده، فرمودند: این دو از مقولۀ اضافه هستند؛ یعنی تملیک بدون تملک امکان‌پذیر نیست و تملک هم بدون تملیک محقق نمی‌شود. به ایشان گفتم: به نظر بنده، تملک بدون تملیک جایز است. ایشان ابتدا فکر کرد که من اشکال می‌کنم، لذا گفت: چطور چنین چیزی ممکن است؟ با خنده و شوخی گفتم: «بنده چراغ شما را تملک کردم، بدون آنکه شما تملیک کنید». آقای خویی هم خندیدند ...

توصیف اساتید

سؤال: شخصیت کدام یک از اساتید برای شما برجستگی بیشتری داشت؟

پاسخ: فعلیت و حضور ذهن بسیار بالای مرحوم آقای خویی، دقت نظر آقای میلانی و تفکر وسیع آقا شیخ کاظم شیرازی. اما مصداق جمع بین اخلاق، عرفان، فقه، ادب و حکمت، مرحوم شیرازی و در عرفان هم آقای شیخ مرتضی طالقانی مهم بود.

آقای خویی در بحث‌ها خیلی فعلیت نشان می‌داد. ایشان حضور ذهن بسیار قوی داشت و در نقض کردن، خیلی مسلط بود و به سرعت نقض می‌کردند. خودشان هم گاهی می‌گفتند: من ملا نقضی هستم.

سؤال: از استاد خود، آیة‌الله شیخ کاظم شیرازی چه خاطره‌ای دارید؟

پاسخ: به راستی، آن روزها در حوزۀ نجف بزرگانی بودند که تمامی لحظه‌های بودن با آنها یادآور خاطراتی دلنشین است. در فقه و اصول، و بزرگانی در فلسفه و عرفان و اخلاق …

آقا شیخ کاظم شیرازی مردی مربی و فقیهِ بااخلاقی بود. از این‌رو، درس بسیار سازنده‌ای داشت. همچنین، مورد توجه آیات و مراجع عظام، خصوصاً مرحوم آیةالله میرزا محمدتقی شیرازی (مشهور به میرزای دوم) بود. مقدار زیادی از طهارت و مکاسب محرّمه را از حضور ایشان استفاده کردم. بعدها نیز یک دوره مبحث طهارت را در مدرسۀ قوام فرمودند که بنده هم حضور داشتم. از جمله خصوصیات خوبی که در شیوۀ درس ایشان دیده می‌شد، این بود که به طلبه میدان می‌داد تا بحث کند. دامنۀ بحث را باز می‌گذاشت و اجازۀ نقد و اشکال را هم می‌داد و کسی را هم نمی‌کوبید (سرزنش و شماتت نمی‌کرد).

روزی طلبه‌ای جدید به درس ایشان آمده بود و اشکال گرفت، ولی اشکالش وارد نبود. یکی از طلاب گفت: بی‌ربط نگو و وقت درس را نگیر. آقا شیخ کاظم فرمود: آقا، چرا این‌طور صحبت می‌کنی؟ مگر شما هم که شروع کردی، از آن با ربط‌ها شروع کردی؟ شما هم اول بی‌ربط می‌گفتید.

یک روز هم بعد از درس، آقا شیخ کاظم شیرازی به طرف حرم رفتند. بنده هم دنبالشان حرکت کردم و قدری باسرعت رفتم تا به ایشان رسیدم و گفتم: می‌خواستم مطلبی را عرض کنم و ببینم نظر جنابعالی چیست؟ با توجه به مطلبی که ضمن درس از مرحوم میرزای نائینی نقل شد، بنده تصور می‌کنم به طور کلی میرزا قوی‌تر از آخوند خراسانی است. ایشان فرمودند: نظر بنده همین است.

اخذ اجازۀ اجتهاد

سؤال: در چه سالی اجازۀ اجتهاد را از آقا شیخ کاظم شیرازی گرفتید؟

پاسخ: سه سال بعد از حضورم در نجف، یعنی در حدود سال‌های 13۶۵ یا 13۶۶ق (در سن 23 سالگی) بود که آن بزرگوار این محبت را به من کردند.

توضیحی دربارۀ اساتید تهران و نجف

سؤال: لطفاً دربارۀ اساتید حوزۀ تهران و نجف، بیشتر توضیح دهید.

پاسخ: در تهران، به نظرم آقای شیخ ابو‌الحسن شعرانی از بهترین‌ها بودند. آقای سید ابوالحسن رفیعی در فلسفۀ ملاصدرا خیلی وارد و فقه‌ ایشان هم از دیگران برتر بود. در عراق نیز آقا میرزا کاظمینی خراسانی، معروف به کاظمینی، از نظر بیان بسیار قوی و از شعرای مبرّز بودند و جلساتی هم داشتند؛ هرچند بنده موفق نشدم در جلسات ایشان شرکت کنم. آقا میرزا احمد آشتیانی از اینها جلوتر بود و از شعرای ردۀ اول بود که اگر می‌ماند، به طور قطع مرجع می‌شد، زیرا تقوای او بسیار بالا بود. برای درس خارج فقه، زمانی که در محضر آقا شیخ کاظم شیرازی مکاسب می‌خواندیم. آیة‌الله محمدتقی بهجت هم به درس ایشان می‌آمد. به خوبی یادم است که وقتی ایشان اشکال می‌گرفتند، آقا شیخ کاظم با تمام قوا متوجه می‌شد. یعنی خیلی دقیق و عمیق به اشکالات آقای بهجت توجه می‌کرد. همان موقع در نجف هم ایشان (آقای بهجت) به فضل و عرفان شناخته شده بود و با سید علی آقا قاضی طباطبایی در ارتباط بودند.

آغاز نگارش‌ها و تألیفات در نجف

سؤال: آیا در نجف تألیفاتی هم داشتید؟

پاسخ: کارهایی که در فقه و اصول انجام داد‌ه‌ام، تقریرات دو دوره اصول از درس‌های آیة‌الله خویی بود که آنها را نوشته بودم. در حین درس‌هایم در محضر آیة‌‌الله خویی، ایشان روزی به موضوع «طلب و اراده» پرداختند و دربارۀ این موضوع، مباحث جبر و اختیار را نیز مطرح کردند که بنده اولین یادداشت را بر این درس به عربی نگاشتم و رساله‌ای به نام: الامر بین‌الامرین را در نجف نوشتم و در آنجا چاپ شد. البته محتوای این رساله، تقریر درس ایشان بود و خودم نظری نداشتم. سپس کتاب جبر و اختیار را در ایران نوشتم که از تألیفات خودم است.

سؤال: آیا این نخستین اثری بود که از شما چاپ می‌شد؟

پاسخ: بله. سپس مسائل فقهی رضاع بود که آن هم از درس‌های مرحوم آقای سید عبدالهادی شیرازی است. در یک ماه مبارک رمضان، ایشان مسائل رضاع را فرمود که ما هم نوشتیم. این دومین اثر بنده بود که در نجف چاپ شد. پایۀ نگارش کتاب ارتباط انسان ــ جهان نیز در نجف گذاشته شد، ولی آن را در ایران نوشتم. این موقعی بود که کتاب‌های بسیار مشروح و مفصلی از مصر به نجف سرازیر می‌شد که ما طلبه‌ها مطالعه می‌کردیم و مدارک خوبی دست ما بود. به نظرم جلد اول ارتباط انسان ــ جهان در نجف تکمیل شد و آمدیم ایران. البته هنگامی که به ایران آمدم، چندی (مدت 2 سال) در مشهد اقامت داشتم و از این زمان (اواسط دهۀ 1330ش)، در خدمت مرحوم آیة‌‌الله میلانی بودم. در مشهد درسی شروع کردم و تألیفاتی داشتم که مقداری دیگر از کتاب «ارتباط انسان ــ جهان» را در مشهد نوشتم که آن هم بعداً در تهران چاپ شد. البته بعضی از مطالب کتاب ارتباط انسان ــ جهان را باید مورد تجدید نظر قرار دهم.

در نجف، مقایسه‌ای بین فلسفۀ شرق و غرب شروع کردم، ولی آن را کنار گذاشتم. برای آنکه فلسفۀ غرب را دقیق بخوانم، گاهی به چند ترجمه رجوع می‌کردم. برای این کار، ترجمه‌های مختلف را [ که در دیگر کشور‌ها، از جمله مصر و لبنان ترجمه می‌شد، از نجف یا بغداد] تهیه می‌کردم و به مطالعۀ آنها می‌پرداختم. همان‌گونه که قبلاً هم عرض کردم، آنها (مترجمین مصر) در کار ترجمه بسیار پیشرفته بودند، ولی اشتبا‌هاتی هم داشتند.

علت بازگشت به ایران

سؤال: شما حدود دوازده سال در نجف بودید. علت بازگشت شما به ایران چه بود؟

پاسخ: این هم از مواردی است که آدم از بیان آن خودداری می‌کند، ولی برای برادران و خواهران جوان و نور چشمان خودم، چه در حوزه و چه در دانشگاه بیان می‌کنم. بنده برای بار دوم که به نجف بازگشتم، در منزل شهید سید محمدباقر صدر مهمان بودم. در مدت دو ماه اقامتم در آنجا، به فکر افتادم که برای همیشه در نجف بمانم. تا کسی در نجف اقامت نکرده باشد، این احساس ماندن در نجف را درک نمی‌کند. هنگام اذان صبح، وقتی دو دقیقه آدم وارد حرم حضرت امیرالمؤمنین (ع) می‌شود، حال و هوای خاصی پیدا می‌کند. عظمتی در آن حرم وجود دارد که اگر دو دقیقه انسان در آنجا بماند، به همۀ عمرش می‌ارزد. آن بارگاه ملکوتی دارای معنویتی خاص است. یک روز خدمت آقا سید عبدالهادی شیرازی رفتم و در آن روزها ایشان کسالت داشتند.

گفتم: میل دارم در نجف بمانم. اگر شما صلاح می‌دانید، اینجا بمانم. ایشان گفتند: اگر در نجف بمانید، راه برای شما باز است (به مرجعیت می‌رسی)، اما معادش را از من مپرس.

فردای آن روز برای صرف ناهار در منزل آیة‌الله خویی مهمان بودم. موضوع اقامت در نجف را با ایشان هم در میان نهادم. ایشان گفتند: اگر بمانید، مسیری برای شما هست، اما آخرش نمی‌دانم چه می‌شود؟

 این دو بزرگوار دقیقاً یک نظر را، آن هم با یک عبارت مطرح کردند. سپس آمدم کربلا. روزی قبل از نماز صبح بیدار شدم و به طرف حرم حضرت امام حسین (ع) رفتم. آنجا خدا را قسم دادم و گفتم: من استخاره‌ای می‌کنم و خود شما راه را به من نشان بدهید. وقتی استخاره کردم، آیات 49 و 50 از سورۀ مریم آمد که حاکی از بازگشت بود.

فَلَمَّا اعْتَزَلَهُمْ وَمَا يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ وَكُلًّا جَعَلْنَا نَبِيًّا وَوَهَبْنَا لَهُمْ مِنْ رَحْمَتِنَا وَجَعَلْنَا لَهُمْ لِسَانَ صِدْقٍ عَلِيًّا.

توجه به فرهنگ و فلسفۀ غرب در نجف

سؤال: در حوزۀ نجف به جز شما آیا بین طلاب و اساتید کسی بود که به فرهنگ (فلسفۀ) غرب هم توجه کند؟

پاسخ: آری، مثل آقا شیخ محمدرضا مظفر صاحب منطق و اصول. این حال را آقای مظفر ــ رحمةالله علیه ــ داشت و آقا سید محمدباقر صدر هم همین‌طور میل داشت که از آنچه بر فلسفه و مسائلِ انسانیِ غرب می‌گذرد، آگاه شود و وقوف یابد. در حقیقت، می‌توان گفت: حالت نهضتی در نجف بود. آن دوره خیلی بارور بود.

در حضور آیة‌الله بروجردی در قم

سؤال: گویا پس از بازگشت از نجف به ایران، خدمت آیة‌الله بروجردی می‌رسید و با ایشان مشورت می‌کنید که آیا در تهران بمانید یا در قم؟ در اینجا از گفتگوی خود با آیةالله بروجردی و خاطراتی که از ایشان دارید، مطالبی بفرمایید.

پاسخ: آن موقع که به تهران بازگشتم، آیة‌الله بروجردی در قید حیات بودند. همراه با آقای قدسی که از فضلا بود، در قم به محضر ایشان رسیدیم. آن روز در جلسۀ ایشان این سؤال مطرح بود: آیا تشریح جایز است یا نه؟ بنده که وارد شدم، آقای بروجردی دوباره مسئله را مطرح کردند و حس کردم که فتوای ایشان میل به عدم جواز است. منتظر بودم تا ایشان استدلال بفرمایند. استدلال ایشان به مُثلِه شدن بود و اینکه مُثله شدن (قطع اعضای شریف انسان، مانند دست، پا، گوش ...) جایز نیست. خدمتشان عرض کردم: در مفهوم مثله، تنکیه نهفته است؛ یعنی این کار از روی اهانت و توهین به فرد صورت گیرد. آیة‌الله بروجردی فرمودند: در مورد فرد غیر مسلمان چه می‌گویید؟ عرض کردم: اگر مثله صادق باشد، میان مسلمان و غیر مسلمان فرقی نیست، زیرا امیرالمؤمنین (ع) فرموده است:

وَ لَا تُمَثِّلْ بِالرَّجُلِ، فَاِنّی سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ یَقُولُ: اِیَّاکُمْ وَ الْمُثْلَةَ وَ لَوْ بِالْکَلْبِ الْعَقُورِ.

مبادا پس از مرگ من، قاتل را مُثلِه کنید! من از رسول خدا (ص) شنیدم که فرمود: بپرهیزید از مثله کردن اعضای مرده، اگرچه سگ هار باشد.

(نهج‌البلاغه، نامۀ شمارۀ 47، وصیتی به امام حسن و امام حسین، علیهما السلام)

 

بعد از پایان بحث، ایشان فرمودند: اگر می‌خواهید در قم بمانید، مشکلی نیست. سپس به آقای قدسی سفارش کردند تا برای اقامت بنده اقدام کنند. به ایشان گفتم: فعلاً قصد مشهد را دارم. ایشان فرمودند: اگر در آنجا برای شما مشکلی پیش آمد، به اطلاع من برسانید.

اقامت موقت در مشهد

سؤال: شما چه مدت در مشهد اقامت داشتید و چرا به تهران بازگشتید؟ پس از بازگشت به تهران، آیا در جایی هم تدریس می‌کردید؟

پاسخ: پس از مراجعت از نجف، در حدود یک سال در مشهد بودم. در زمان مرحوم آیة‌‌الله میلانی، حوزۀ مشهد بسیار فعال و پر تحرک بود و طلبه‌های برجسته و خوبی هم مشغول تحصیل و تدریس بودند. در آن مدت، آب شرب مشهد با دستگاه گوارشی بنده سازگار نبود، لذا به تهران آمدم.

سکونت در تهران

در ابتدای اقامتم در تهران، در حدود 7 یا 8 ماه در خیابان ری در محلۀ آبمنگل ساکن شدیم و سپس به خیابان خیام محلۀ پاچنار (کمی بالا‌تر از سید نصرالدین) کوچۀ گذر قلی رفتیم و حدود 8 سال هم آنجا بودیم. سپس [در سال 1346] به خیابان خراسان کوچۀ حاجی قاضی (شهید سید جواد مجدپور) نقل مکان کردیم. در همان اوایل، مرحوم آقا شیخ محمدتقی آملی و آقا سید احمد خوانساری پیشنهاد امام جماعت در مسجد کردند، اما دیدم الحمد لله امام جماعت برای مساجد فراوان است و به ایشان گفتم: اجازه دهید ما حال طلبگی نجف را ادامه دهیم، و شروع کردیم به ادامۀ کار در تحقیق و تألیف.

تدریس و سخنرانی در تهران و شهر‌ها

تدریس منظومة را از مدرسۀ مروی شروع کردم. در مدرسۀ سپهسالار (مدرسۀ شهید مطهری) نیز عروة الوثقی را حدود چهار سال تدریس ‌کردم. آن ‌موقع هنوز آقا میرزا احمد آشتیانی زنده بود. این بزرگوار، مردی جامع و فروتن بود و روحانیت خاصی داشت. دیدارش انسان را به یاد خدا می‌انداخت. در یک جلسه، حدود دو ساعت دربارۀ یکی از قواعد علمی بحث کردیم. ایشان شخصیت باعظمتی بود.

بعضی مردم هم آمدند و جلساتی ترتیب دادند، ولی یک سالی دیدم فایدۀ کافی ندارد، زیرا مدتی که دربارۀ ربا صحبت می‌کردم، به بنده گفتند: بعضی از کسانی که در این جلسات شرکت می‌کنند، خودشان رباخوارند! گفتم: پس این مباحثی که ما گفتیم، تأثیرش چه بود؟ گفتند: می‌آیند و می‌نشینند و از صحبت شما لذت می‌برند، اما در عمل این‌گونه نیستند. لذا آن جلسات را لغو کردیم و فقط به درس‌ها قناعت کردیم، و درس‌ها که متنوع هم بودند، شروع شد؛ یعنی درس به طلبه‌ها و دانشگاهی‌ها. آن‌ موقع از سوی برخی دانشجویان و اساتید کوشش شد تا بلکه ما بتوانیم سخنرانی‌هایی هم در دانشگاه‌ها داشته باشیم.

از سال 1340 شمسی به بعد، آقایانی مانند مرحوم محمد ابراهیم آیتی و مرحوم شهید مطهری در دانشگاه‌ها فعالیت داشتند و به ما هم اصرار کردند که دانشجو‌ها می‌خواهند گاهی شما برایشان سخنرانی کنید. گفتم: اگر تکلیف یا مفید است، اشکالی ندارد. البته آن‌ موقع با سخت‌گیری‌های بسیاری برای سخنرانی در دانشگاه‌ها روبرو بودیم؛ چه در دانشگاه تهران و چه در دانشگاه ملی (شهید بهشتی)، یا در دانشگاه صنعتی شریف (صنعتی آریامهر)، و یا در دانشگاه‌های اصفهان، تبریز، مشهد، اهواز، شیراز و …

سؤال: موضوعات صحبت و سخنرانی شما برای دانشجویان چه بود؟

پاسخ: اغلب موضوعات سخنرانی‌ها را خود آنها انتخاب می‌کردند. مثلاً، راجع به فلسفه از دیدگاه اسلام، جامعه‌شناسی از دیدگاه اسلام، روان‌شناسی از دیدگاه اسلام، رابطۀ اخلاق و دین، رابطۀ علم و دین، فلسفه و هدف زندگی، علم از دیدگاه اسلام، رابطۀ علم و حقیقت، رابطۀ طبیعت و ماورای طبیعت و از این قبیل موضوعات. البته بسیاری از این مقالات هم چاپ شده است ...

 


[1] . طبق اظهارات استاد جعفری به فرزندان و بستگان خود، ایشان در تبریز به هنگام تحصیل در سال‌های پایانی مقطع دبستان و نیز از ابتدای تحصیل در حوزۀ علمیۀ طالبیه، به علت پایین بودن سطح اقتصادی خانواده، گاهی قبل از ظهر و گاهی بعد از ظهر در یکی از کارگاه‌های تولید کفش کار می‌کردند و کار کفاشی را به طور حرفه‌ای آموخته بودند. این مهارت شغلی ایشان باعث شده بود که پس از عزیمت به نجف، با توجه به میزان دریافتی شهریه، ساعاتی در روز را نیز به این کار اختصاص ‌دهند تا مابقی هزینه‌های ماهانۀ خود را تأمین کنند.  (و)

تولـــد و دوران کودکی

محمدتقی جعفری به بیان خویش

سؤال: جناب استاد جعفری، ما در این گفتگو می‌خواهیم تا حدودی با زندگی شما آشنا شویم. می‌دانیم که شما در سال ۱۳۰۲ شمسی در تبریز و در محلۀ شتربان (دَوَچی) دیده به جهان گشوده‌اید. پیش از آنکه دربارۀ تحصیلات خود سخن به میان آورید، از خاندان خود، به ویژه پدر و مادر خویش و خاطراتی که از آنها دارید، برای ما مطالبی را بفرمایید.
پاسخ: خانواده‌ای که در آن دیده به جهان گشودم، افرادی بسیار متدین، مخلص و مردمی اصیل بودند. پدرم اهل صدق و صفا بود، به طوری که کهنسالان تبریز می‌گفتند: تاکنون از ایشان دروغ شنیده نشده است. بنده هم به خاطر ندارم که ایشان کلمه‌ای دروغ گفته باشد. مادرم از سادات علوی و از خاندان بزرگ تبریز به شمار می‌آمد. وضع مالی پدربزرگم خوب بود، اما بر اثر بیماریی‌ای که برایش پیش آمد، خانواده‌اش دچار مشکلات مالی شدند.
صدق و صفای پدر در ما خیلی مؤثر بود. از نظر مال دنیا، کریم‌النفس و حتی اسم وی (کریم= سخاوتمند، بخشنده) نیز بامسمّا بود. از ایشان نقل کرده‌اند که در آغاز ازدواج که تبریز دچار قحطی شده بود، یک شب دو عدد نان سنگک و مقدار بسیار کمی شیرینی می‌خرد تا به منزل [نامزد خود] برود. بین راه در خرابه‌ای مشاهده می‌کند که دو نفر در حال خوردن استخوان و لاشه‌های گوسفند و مرغ هستند. وقتی این صحنه را می‌بیند، نزد آنها می‌رود و نان‌ها و شیرینی را میان آنها تقسیم می‌کند و با یک نان به منزل [پدر همسرش] می‌رود. پس از چند قدم، دوباره برمی‌گردد تا وضع آنها را مشاهده کند و می‌بیند که دست به سوی آسمان بلند کرده‌اند و او را دعا می‌کنند که ای مرد! خدا به تو فرزندی صالح بدهد.
البته پدرم درس نخوانده بود، اما حافظه‌ای قوی داشت و اغلب سخنان وُعّاظ شهر را که از سنین نوجوانی فراگرفته بود، پس از گذشت ۵۰ یا ۶۰ سال، جمله به جمله بیان می‌کرد. بعدها ما به عظمت پدرمان پی بردیم. او روحیۀ بسیار بالایی داشت. آدمی مهربان و رقیق‌القلب بود. شغلش نانوایی بود و بدون وضو دست به خمیر و نان نمی‌زد. پدرم به کار خیلی علاقمند بود و می‌گفت: «کار جوهر زندگی من است». او بیکاری را برای خود مثل مرگ تلقی می‌کرد.
سؤال: از مادرتان چه خاطراتی دارید؟
پاسخ: برخلاف پدرم، مادرم باسواد بود و جوان هم از دنیا رفت. به هنگام مرگ ۳۲ سال داشت.[۱] نخستین بار، او قرآن را به بنده و دیگر فرزندانش یاد داد. حتی به خاطر دارم که وقتی با او به مشهد رفتیم، در طول راه قرآن می‌خواند و میان راه که برای استراحت و نماز توقف کردیم، فرزندانش را دور خودش جمع کرد و یک سورۀ قرآن را به ما تعلیم داد.[۲]
سؤال: لطفاً  خاطره‌ای از دوران کودکی خود بفرمایید.
پاسخ: در دوران کودکی به بازی‌های کودکانه هم خیلی علاقه داشتم. خدا کند حالا دیگر بازی نکنیم، بلکه کارهایمان جدی باشد. یکی از روزهای تابستان که صبح از خواب بیدار شدم، در گوشه‌ای از رختخواب، عقربی را از زمین برداشتم و در پیراهن خود گذاشتم. در همین حال، دور حیاط می‌دویدم و می‌گفتم: کِرم دوسر، کِرم دوسر! ناگهان مادربزرگم متوجه من شد و به مادرم گفت: برو ببین این طفل چه می‌گوید؟ من پا به فرار گذاشتم و مادرم دنبالم دوید و پیراهنم را باز کرد و عقرب را دید. او پیراهنم را تکان داد تا عقرب به زمین افتاد و  فوراً آن را کشت.
دوران تحصیلات ابتدایی
سؤال: تحصیلات ابتدایی را در کدام دبستان آغاز کردید؟ آیا در حین تحصیل، مشکلات مالی هم داشتید؟
پاسخ: دورۀ دبستان (ابتدایی) را طی سه سال در مدرسۀ اعتماد، که بعدها به نام دبیرستان انوری تبدیل شد، گذراندم. یک‌بار از تهران دستور رسید که دانش‌آموزان باید لباس‌های متحدالشکل طوسی‌رنگ بپوشند. پدرم توان مالی نداشت تا برای من و برادرم، آقا میرزا جعفر، این لباس‌ها را تهیه کند. یک روز وقتی وارد مدرسه شدیم، ما را از صف کلاس خارج کردند که این کار برای روحیۀ من و برادرم خیلی گران تمام شد. هنگامی که به خانه آمدیم و جریان را به پدرمان گفتیم، ایشان گفت: فعلاً به مدرسه نروید. مدیر مدرسه، مرحوم جواد اقتصادخواه، پیش پدرم آمد و گفت: شما اجازه دهید که اینها به مدرسه بیایند، زیرا وزارت معارف حاضر است هزینۀ تحصیلی آنها را بپردازد. پدرم قبول نکرد و گفت: ان‌شاءالله خودم کار می‌کنم و خرج تحصیل آنها را می‌پردازم. به هر حال، یکی از نزدیکان (بستگان) لباس‌ها را تهیه کرد و ما مجدداً روانۀ مدرسه شدیم. حدود یازده یا دوازده ساله بودم که عشق به جهان‌بینی‌ها (هستی‌شناسی) را در خود حس کردم. در این دوران من کار می‌کردم. گاهی صبح‌ها کار می‌کردم و بعد از ظهرها به مدرسه می‌رفتم و گاهی هم بعد از ظهرها کار می‌کردم و صبح‌ها به مدرسه می‌رفتم.
سؤال: از مدرسه چه خاطره‌ای دارید؟
پاسخ: در آغاز تحصیل، علم برای ما جلوه‌ای حیاتی داشت. متأسفانه الآن این حالات را در افراد، بسیار کم می‌بینم. اگر معلم به ما مطلبی می‌گفت، احساس می‌کردیم که اگر آن را یاد نگیریم، دنیا به هم خواهد خورد! ما با این روحیه درس می‌خواندیم. بنده هم‌اکنون نیز اشعاری را در حافظه دارم که از منوچهری دامغانی در کلاس پنجم ابتدایی می‌خواندیم.
معلم‌ها به بنده خیلی محبت داشتند، چون نمراتم بالا بود، به ویژه در درس ریاضیات. از کلاس اول یک‌باره به کلاس چهارم رفتم و در این کلاس شاگرد دوم شدم و در کلاس پنجم شاگرد اول. مدیر مدرسه‌مان یعنی آقای جواد اقتصادخواه، شخص فاضل و متدین و دلسوزی بود. مرتب به کلاس‌ها می‌رفت و سرکشی می‌کرد. یک روز آمد سر کلاس خط. من خطم بد بود. گفت: جعفری، این چه خطی است که نوشته‌ای؟ گفتم: خیلی هم خوب است. گفت: حالا که خودت تصدیق می‌کنی، بیا بیرون. یک چوبی به دست من زد که تا مدتی دستم ناراحت بود. سالیان دراز گذشت تا اینکه یک روز در دانشگاه مشهد سخنرانی داشتم. هنگامی که پشت میز سخنرانی قرار گرفتم، از دور فردی را دیدم که آشنا به نظر می‌رسید. وقتی دقت کردم، دیدم آقای جواد اقتصادخواه است. با دیدن چهرۀ ایشان، به جهت احساس احترام، لحظاتی نتوانستم به سخنرانی ادامه دهم. بعد از سخنرانی نزد بنده آمد و گفت: آیا مرا می‌شناسید؟ با خنده گفتم: بله، شما مدیر مدرسۀ ما، آقای اقتصادخواه هستید که چوب به دست من زدید! بندۀ خدا سرش را پایین انداخت تا عذرخواهی کند. گفتم: ای کاش از آن چوب‌ها بیشتر می‌زدید. گفت: برای چه؟ گفتم: برای خط. گفت: آیا حالا دستخط شما خوب شده است؟ گفتم: ای، بَدَک نیست، قابل خواندن است. پس از مدتی که رفتم تبریز، دیدم اعلامیۀ فوت ایشان را به در و دیوار زده‌اند. با مرگ ایشان مردم تبریز بسیار متأثر شده بودند و افراد مختلف شهر می‌گریستند؛ گویی در جامعه به طور نامحسوسی هوشیاری عجیبی وجود دارد که بنده نام آن را «وجدان اجتماعی مردم» می‌گذارم. بعد از خروج از مجلس ختم ایشان، اعلامیه‌ای را به ما دادند که در آن نوشته بود: «اینجانب جواد اقتصادخواه، حدود سی و پنج سال مشغول تربیت فرزندان شما بودم. البته به خاطر ندارم که عمداً به کسی ظلم کرده باشم، ولی چون در این دنیا نیستم، از همۀ شما حلالیت می‌طلبم و اگر اشتباه کرده‌ام، مرا ببخشید». زیر آن هم نوشته بود: مسافر دار بقا، جواد اقتصادخواه.
سؤال: گویا در دوران ابتدایی خواب جالبی دیده‌اید! اگر ممکن است، آن را تعریف کنید.
پاسخ: در سال‌های اول دبستان، شبی خواب دیدم که دستی کاسۀ شیری به من داد. بدون آنکه صاحب دست را ببینم، سؤال کردم: این دست چه کسی بود؟ گفتند: دست امیرالمؤمنین (ع) بود که به تو شیر علم داد.

[۱] . طبق اعلام اسناد سجلی از طرف ثبت احوال تبریز در بهمن‌ماه ۱۴۰۴ به اینجانب، تاریخ تولد مادر ایشان، ۲۴ بهمن ۱۲۸۵ش بوده است. بنا بر این، با مرحومه سیده کوکب در سن ۳۷ سالگی دار فانی را وداع گفته است.  علی جعفری
[۲] . نام پدر، مادر و اجداد محمدتقی جعفری بدین قرار  است:
الف) پدر و مادر: کریم (۱۲۷۳ - ۱۳۵۸ ش) و سیده کوکب (۱۲۸۵ - ۱۳۲۲ ش) از سلالۀ امام زین‌العابدین (ع).
ب) اجداد مادری: میر ربیع حکیم (فرزند میر جمیل) و فاطمه. دیگر برادران میر ربیع: میر هاشم تبریزی (دَوَه‌چی) و میر ستار. میر جمیل ساکن ایروان بوده و بعدها به ایران مهاجرت کرده است.
ج) اجداد پدری: محمدجعفر و شاه بیگم، شغل محمد جعفر، تجارت توتون و تنباکو بوده و به نام توتونچی معروف بوده است.
 محمدتقی جعفری دو عمو به نام‌های صادق جعفری (صادق بستی مشهد) و علی جعفری داشته است. فرزندان حاج کریم جعفری نیز به ترتیب عبارتند از: محمدجعفر، محمدتقی، مهدی، رحیم، پوران، فاطمه (بیوک) و حمیده. (و)

دوران میانسالی به بعد

محمدتقی جعفری به بیان خویش

در اقدام بنده به نگارش تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، چند علت را عرض می‌کنم:
یکم ــ عظمت محتویات این کتابِ بسیار ارزشمند است. ابتدا دفترهای شش‌گانۀ این کتاب، خصوصاً دفاتر اول و پنجم و ششم را به طور مکرر تدریس و سپس شروع به تفسیر و نقد و  تحلیل آن دفاتر کردم. در طول این تدریس، واقعیات و حقایق بسیار شگفت‌انگیزی را در دو قلمرو «انسان آن‌چنان که هست» و «انسان آن‌چنان که باید باشد»، و همچنین در قلمرو جهان هستی دیدم که مولوی مانند یک آشنای نزدیک با آن واقعیات و حقایق گفتگو می‌کند. هرچه بیشتر در بررسی و دقت در این کتاب پیش رفتم، توجه جدی مرا به خود جلب کرد.
دوم ـ آنچه از شروح و تفاسیر مثنوی در دسترس بود، در حدود امکان مورد مطالعه و بررسی قرار دادم و به این نتیجه رسیدم: چیزی که محققان در کتاب مثنوی به آن اهمیت داده‌اند، تطبیق معانی ابیات مثنوی بر مسائل عرفانی محض، متن‌شناسی، جنبۀ ادبی و اخلاقی و آیات و روایات بوده است. البته آنان نیز در همین روش کلاسیک واقعاً متحمل زحمت و تلاش شده و گام‌های بسیار مهمی در توضیح مقاصد مولوی برداشته‌اند. ما به این مردانِ تحقیق و سالکان راه معرفت، درود می‌فرستیم و سپاس‌گزار آنها هستیم.
سوم ــ کتاب مثنوی از دیدگاه دیگری هم مرا به خود جلب کرد و آن دیدگاه عبارت است از: بینش و دریافت شگفت‌انگیز مولوی دربارۀ مقداری فراوان از اصول اساسی جهان‌بینی از دوران حکمای هند تا عصر حاضر، و چنان که در تفسیر ملاحظه می‌فرمایید، تا آنجا که در قدرت و توانایی اینجانب بود، به تطبیق محتویات مثنوی با آن اصول اقدام کرده‌ام. البته یک مجلد کتاب هم فقط دربارۀ تطبیق اصول اساسی جهان‌بینی‌ها با طرز تفکرات مولوی نوشته‌ام که به چاپ رسیده است. (مولوی و جهان‌بینی‌ها).  بدین ترتیب، اینجانب علاوه بر تفسیر کلاسیک مثنوی، به جنبۀ تطبیقی آن با دیگر جهان‌بینی‌ها و انسان‌شناسی‌ها نیز اهمیت بسیار داده‌ام.
چهارم ــ بیان ظرفیت فرهنگ اسلامی در یک نظامِ (سیستم) بازِ معرفت که در کتاب مثنوی در حد اعلا نمودار شده است. اگر نظری در آیات قرآنیِ مورد استشهاد در مثنوی بیندازیم، در حدود 2200 مورد، خود آیه به صراحت و یا مضمونی از آیه در مثنوی آمده است. لذا اگر بخواهیم مضامین ابیاتی را که مطابق آیات قرآنی است، در نظر بگیریم، حدس می‌زنم در حدود دو سوم همۀ آیات قرآنی در مثنوی مطرح شده است. تعداد احادیثی هم که مورد استشهاد ابیات مثنوی قرار گرفته و قابل تطبیق بر آنهاست، در حدود 756 حدیث است. به همین جهت است که مرحوم حاج ملا هادی سبزواری، مثنوی را به عنوان کتابی در تفسیر قرآن یاد می‌کند.
پنجم ــ آبیاری شدن مسائل بسیار مهم فلسفی با حقایق عرفان مثبت در مثنوی، عظمت خیره‌کننده‌ای به این کتاب بخشیده است. اگرچه مولوی از غوطه‌ور شدن در مسائل حرفه‌ایِ فلسفی و اصطلاح‌بافی‌های معمولی بیزاری می‌جوید و واقعاً هم از این شطرنج‌بازی‌های مغزی دور شده است، ولی در عین حال حقایق بسیار والایی را در جهان‌بینی و انسان‌شناسی با روش حکمت، که با عرفان مثبت اشباع شده، بیان کرده است.
ششم ــ جلوگیری از مبالغه‌هایی که در ارزیابی مثنوی مولوی شده است. بعضی این کتاب را به حد افراط بالا برده، بعضی دیگر به حد افراط پایین آورده‌اند.
البته امتیازات این کتاب که موجب تحقیق و بهره‌برداری از آن است، فقط منحصر در این علل نیست.
بنا بر این، روش این کار، نوع خاصی از تفسیر و نقد و تحلیل است و چنان که در مجلد چهاردهم نیز تذکر داده‌ام، کار اینجانب در این مجلدات، به عنوان یک مقدمه برای این نوع تفسیر است. لذا، مطالعه‌کنندگان محترم باید در نظر داشته باشند که مجلدات تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، یک تفسیر کلاسیک محض نیست که ضرورت داشته باشد تا سخنانی از عرفای گذشته، مانند محی‌الدین‌بن عربی، عبدالرحمن جامی و صدرالدین قونوی را با طرز تفکرات مولوی مورد تطبیق قرار دهیم. البته منکر ارزش این کار نیستم، ولی بار دیگر عرض می‌کنم که منظور ما شروع کار و روشی بود که دربارۀ مثنوی تاکنون مورد توجه جدی قرار نگرفته است. امیدواریم فضلا و صاحب‌نظرانی که عشق و علاقه‌ای به معارف انسانی دارند، از کوشش‌ها و تفکرات خود در این مسیر، جویندگان حقیقت را بهره‌مند کنند. ​​​​​​​

علل انگیزۀ نگارش تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی​​​​​​​

اظهار‌نظر‌ها دربارۀ تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی

سؤال: تاکنون چه اظهار نظرهایی دربارۀ نقد و تفسیر و تحلیل شما بر مثنوی شده است؟
پاسخ: دربارۀ تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، اظهار نظرهای منفی و مبالغه‌های بسیاری صورت گرفته است. برای ارزیابی همۀ آن نظرهای گوناگون، نظر خودم را ابراز می‌دارم: اینجانب پس از مشورت‌های فراوان، اقدام به تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی کردم که هم مطالب باعظمت این کتاب را توضیح دهم و هم اشتباهات و خطاهای آن را گوشزد کنم؛ نظیر همان کاری که مرحوم ملامحسن فیض کاشانی دربارۀ کتاب احیاءالعلوم غزالی، در دورۀ مجلدات المحجّةالبیضاء کرده است. جای تعجب است که بعضی از اشخاص، حتی بدون توجه به اسم کتاب (تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی) که کلمۀ «نقد» را در بر دارد، دربارۀ آن اظهار نظر می‌کنند! کوشش بنده در نحوۀ تفسیر این بوده است که بتوانم مطالبی را در ارائۀ راهی مخصوص برای بررسی محتویات مثنوی ارائه دهم و همان‌گونه که عرض کرده‌ام، بررسی مثنوی با نظر به اصول اساسی جهان‌بینی و انسان‌شناسی و انسان‌سازی است؛ یعنی همان اصولی که در فرهنگ‌های متنوع بشری عرضه شده است. قبلاً هم گفته‌ام که مطالب طرح‌شده در این مجموعۀ 15 مجلدی تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، به عنوان مقدمه‌ای محدود و قابل تحقیق بر این‌گونه تفسیر است. لذا اگر کسی خیال کند که هرگونه تحقیق و بررسی که در این مجلدات انجام گرفته است، قابل قبول بوده و هیچ جای تردید در آن نیست، همان اندازه از واقعیت دور است که کسی این مجلدات را فقط برای انتقاد از اول تا آخر در پیش خود باز کند و با اصول پیش‌ساخته یا با بیانِ عقایدِ شخصیِ خود مورد انتقاد قرار دهد. هنگامی که مولوی می‌گوید:
  هر که گوید جمله حق است، احمقیست                      هر که گوید جمله باطل، او شقیست
«مثنوی معنوی، دفتر اول»
تکلیف ما نیز روشن است که در ارزیابی کار انسان‌ها، هرگونه افراط و تفریط، ظلم نابخشودنی است. امیدوارم خداوند متعال همۀ ما را از افراط و تفریط محفوظ بدارد و ما را موفق به عدل و داد و انصاف کند. به عنوان نمونه، گاهی بعضی از اشخاص چه به وسیلۀ نامه و چه شفاهاً دربارۀ تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، تعریف و تمجید مبالغه‌آمیز به راه انداخته بودند. پس از تشکر به آنان گفته‌ام: شما را به خدا سوگند می‌دهم، بگذارید کار کنیم و این‌قدر با خلاف واقع‌گویی‌ها سد راه جویندگان نباشید. شما به جای این مطالب خلاف واقع و میخکوب‌کنندۀ رهروان، بروید مسئله‌ای را مورد تحقیق قرار دهید که سودی به حال مردم علاقمند به معرفت داشته باشد. بر عکس، بعضی از اشخاص هم بودند که حتی به اعتراف خودشان نصف یک مجلد از پانزده مجلد را نخوانده، به اظهار نظر منفی می‌پرداختند! امیدواریم این اظهار نظر کنندگان، مقصودی جز بیان مخلصانۀ حقیقت نداشته باشند و به دور خود طواف نکنند!
در مجلدات تفسیر مزبور، البته با مراعات ادب و عفت قلم، حدود صد مورد انتقاد جدی از مثنوی بیان کرده‌ام. در یکی از نامه‌هایی که به اینجانب رسیده است، این جمله را نوشته بودند: «آیا شما دربارۀ انتقاد از مثنوی افراط نمی‌کنید؟» بنده هم در پاسخ نوشتم: بدان جهت که در روز قیامت باید پاسخ این نوشته‌ها را بدهم، تا آنجا که می‌توانم، در داوری مطالب این کتاب کوتاهی نمی‌کنم.

آغاز نگارش ترجمه و تفسیر نهج‌البلاغه​​​​​​​

سؤال: یکی از بستگان شما، مرحوم علامۀ امینی را در عالم خواب می‌بیند که برای شما نامه‌ای نوشته و توصیه‌هایی دربارۀ نهج‌البلاغه به شما فرموده است.
پاسخ: روزی یکی از بستگان ما در حالت رؤیا، علامه امینی  صاحب مجموعۀ فاخر الغدیر را می‌بیند که ایشان در جایی نشسته است. علامه امینی  از آن فرد سؤال می‌کند: آیا جعفری را می‌شناسید؟ او می‌گوید: بله. علامه امینی می‌گوید: نامه‌ای می‌دهم که به ایشان بدهید. وی از علامه امینی سؤال می‌کند: آیا اجازه دارم نامه را باز کنم و بخوانم؟ ایشان هم می‌گوید: اشکالی ندارد. آن شخص می‌گوید: «نامه را باز کردم و هنگامی که مشغول خواندن آن شدم، دیدم محتوای نامه، خیلی ملکوتی است. الفاظ نامه، شبیه الفاظ متداول ما ولی نورانیتی خاص در آن بود. با خواندن نامه، در عالم خواب منقلب شدم». سپس علامه امینی می‌گوید: «به جعفری سلام برسانید و بگویید: ما که از دنیا رفته‌ایم، دیگر نمی‌توانیم کاری بکنیم، ولی آقای جعفری که در آن دنیا هستند، کار نهج‌البلاغه را شروع کنند و آن را به تأخیر نیندازند».
ما این مطلب را جدی گرفتیم و سرانجام در سال ۱۳۵۶ شمسی مشغول ترجمه و تفسیر نهج‌البلاغه شدیم. بنده در امتداد مطالعات خود در دوران تحصیل در حوزه و پس از آن در مسیر کارهای علمی، پی بردم که نهج‌البلاغه به روابط چهارگانۀ انسان (ارتباط با خدا، با خود، با هستی و با همنوع خود) پرداخته است و با حالات و اِشرافی که امیرالمؤمنین (ع) داشته، از ارتباطات چهارگانه سخن گفته است. بنده همواره به این موضوع توجه می‌کردم، ولی بر اثر اشتغالات علمی، کار روی نهج‌البلاغه به تأخیر می‌افتاد، تا اینکه روزی یکی از بستگان ما، ماجرای این خواب را برایم تعریف کرد. ​​​​​​​

تفاوت دو تفسیر

البته در آن هنگام که تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی را شروع کردم، عده‌ای از دوستان می‌گفتند: چرا شما به جای تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، تفسیر نهج‌البلاغه را شروع نکردید؟ در پاسخ آنان گفتم: این نوع تحلیل و تفسیر که در نظر دارم در رابطه با مثنوی شروع کنم، شاید بی‌سابقه باشد، و هنگامی که تفسیر مثنوی تمام شد، ترجمه و تفسیر نهج‌البلاغه را شروع خواهم کرد. در حقیقت، طرح مثنوی که معارف بسیار زیادی از اسلام دارد، می‌تواند برای ما راهگشا بوده و مقدمه‌ای برای شناخت نهج‌البلاغه باشد.
در تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، ما با شخصی طرف بودیم که مغزی بسیار بزرگ و بسیار پرهیجان و شور و عشق داشت و علاقمند به معنویات بود. بالأخره مثنوی محصول مغز یک بشر است، اما در نهج‌البلاغه احساس می‌کردم با شخصیتی روبرو هستیم که مستقیم با خدا در حال ارتباط است: ولیّ‌الله اعظم، علی‌بن ابیطالب (ع) و اعتقاد ما مبتنی بر مبانی و دلایل قانع‌کننده است، و اینکه بعد از نبی مکرم اسلام (ص) امام علی (ع) با فردی دیگر قابل مقایسه نیست.
بشر عادی اشتباهاتی دارد. ملای رومی حتی گاهی از شدت هیجان، تشبیهات مستهجن و رکیکی در مثنوی آورده است و  یک مربی نباید چنین کاری کند؛ همچنین است دیگر اشتباهات او. اما در نهج‌البلاغه، ما با کتابی روبرو بودیم که به قول محمد عبده و یا به قول ابن ابی‌الحدید: فوق کلام مخلوق و زیر کلام خالق است (مابین کلام خالق و مخلوق قرار گرفته است.) لذا در ترجمه و تفسیر نهج‌البلاغه، بیشتر کوشش و تلاش و نیایش ما به خدا این بود که: خدایا! [ کمک کن تا] ما اشتباه نکنیم، زیرا این ولیّ اعظم توست. خدایا! به ما محبت فرما که به این کار همت کنیم تا بتوانیم از خودمان شرمنده نشویم و بتوانیم به توضیح و تفسیر جملات امام علی (ع) بپردازیم.
اما دربارۀ خود نهج‌البلاغه چه عرض کنم! بنده بسیار کوچکم و واقعاً هیچ‌گونه لیاقتی در خود نمی‌بینم که بگویم دربارۀ کلمات چه کسی کار می‌کنم! فقط همین مقدار اطلاعات و تفکرات محدود را برای توضیح و نزدیک به ذهن خوانندگان و مطالعه‌کنندگان ارجمند می‌آوریم که تا حدودی بتوانند با معارف آن حضرت آشنا شوند. واقعاً مقاصد حقیقی امیرالمؤمنین (ع) را خودش می‌داند و خدایش. حتی کلماتی که خودشان فرموده‌اند، شاید به درستی و به طور دقیق بازگوکنندۀ این نباشد که میان خود و خدایش چه می‌گذشته است و چه مفاهیمی را مطرح می‌کرده است؟ کلمات هم باید خودش تنزل کند تا بیانگر روحیۀ امیرالمؤمنین (ع)  باشد، چه رسد که ما آن را تفسیر کنیم. همین مقدار از خدا خواستیم که ان‌شاءالله بتوانیم این کار را انجام دهیم. امیدواریم که در این راه، خداوند و روح امیرالمؤمنین (ع) توفیق دهد که حداقل مخالف مقاصد آن ولیّ اعظم صحبت نکنیم و اگر نتوانستیم مقاصد آن حضرت را شرح دهیم و تفسیر کنیم، حداقل مخالف مقاصد آن بزرگوار سخنی نگفته باشیم.​​​​​​​

سخن پایانی؛ توصیه‌ای دربارهٔ مسائل اخلاقی

سؤال: در پایان، لطفاً دربارۀ مسائل اخلاقی و نحوۀ معاشرت طلاب حوزه‌ها و دیگر دانش‌پژوهان، مطالبی بفرمایید.
پاسخ: اینجانب خود را لایق پند دادن نمی‌دانم، زیرا کوچک‌تر از آن هستم که چنین ادعایی داشته باشم، ولی مطالبی را به عنوان محصول تجارب روزگار عمرم عرض می‌کنم:
۱. سرفصل پندنامۀ الهی را نباید فراموش کرد که می‌فرماید:
کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ.  (سورۀ مدثر، آیۀ ۳۸)
هر نفْسی در گرو اندوختۀ خویش است.
سال گذشته، یکی از فضلاء از بنده پرسید: صرف‌ نظر از مطالعات و اندیشه‌های رسمی و دلایل متداول که وجود ماورای طبیعت را اثبات می‌کند، محسوس‌ترین راهی که هیچ احدی نتواند آن را منکر شود، چیست؟ در پاسخ او گفتم: عمل و عکس‌العمل، قانونی مهم در حیات انسان‌ها محسوب می‌شود  که انکار آن مساوی با انکار خویشتن است:
این جهان کوه است و فعل ما ندا                سوی ما اید نداها را صدا
«مثنوی معنوی، دفتر اول»
۲. تحمل و ظرفیت در برابر توفان‌های گوناگون گمان‌ها و تردیدها. در مراحل اولیۀ فراگیری علم، درون آدمی به طور فراوان از این توفان‌ها می‌بیند. هر اندازه کسی که در برابر این توفان‌ها مقاومت بورزد و ظرفیت نشان دهد و بداند که هزاران «ابن ‌سینا»، «فارابی»، «ابن ‌رشد»، «ابوریحان بیرونی»، «خواجه نصیر طوسی» و … از همین اقیانوس پرتلاطم و توفان‌زای معرفت گذشته‌اند، بر قدرت تحقیق و فراگیری و ابتکار و نوآوری‌های او افزوده می‌شود.
۳.‌ علاقه به ثروت و جاه و مقام و شهرت اجتماعی و محبوبیت میان مردم، زندان‌های بسیار تاریک برای همۀ مردم است، ولی برای کاروانیان علم و معرفت و تقوا، تاریک‌تر و تباه‌کننده‌تر است، زیرا آنان پیش از دیگر مردم به خویشتن وعده داده‌اند، و به اصطلاح مناسب‌تر: با خویشتن تعهد کرده‌اند که وسایط امین میان خدا و بندگانش باشند؛ وسایطی که انبیای عظام، اوصیای کرام و اولیاءالله در ردیف اول و دوم و سوم آنها حرکت می‌کنند.
خلاصه، ادعا این است که ما کاروانیان علم و معرفت و تقوا، مسیر حرکت علی‌بن ابیطالب (ع) را به مردم نشان می‌دهیم و چنین مقامی، تضادی آشتی‌ناپذیر با علایق مادی دارد. با اطمینان می‌توان گفت: نتیجۀ کار کسانی که می‌خواستند مردم را با علم محض به سوی خدا رهنمون شوند، بسیار کمتر بوده و از نظر کیفیت پایین‌تر از نتیجۀ تلاش‌های شخصیت‌هایی بوده است که می‌خواستند مردم را به وسیلۀ علم و معرفت و تقوا و حالاتِ ملکوتیِ خود به سلوک الی لقاءالله و رضوان‌الله در ایام‌الله وادار کنند.
۴.‌ اگرچه در هنگام بحث و تحقیق دسته‌جمعی، بنای اعضای بحث بر کاوش و نقض و ابرام در حد اعلاست و باید هم چنین باشد، ولی یک مسئلۀ مهم وجود دارد که همواره باید آن را رعایت کرد. آن مسئلۀ مهم این است: در هنگام بحث و تحقیق که چند نفر رویاروی هم قرار گرفته‌اند، سه حالت قابل تصور است:
یکم ــ آن چند نفر، شخصیت‌های خود را مورد بحث و انتقاد قرار داده‌اند! ولی موضوعی که ظاهراً بحث و تحقیق و نقض و ابرام مربوط به آن است، در میان جملاتی که رد  و بدل می‌شود، گم شده است. بدیهی است که این بدترین حالتی است که می‌توان در رویارویی چند نفر در موقع بحث و تحقیق تصور کرد. در حقیقت، اینان به جای دست دادن به هم برای حرکت به سوی واقعیات، رویاروی هم قرار گرفته‌اند و مانع حرکت یکدیگر می‌شوند.
دوم ــ بحث و تحقیق دربارۀ مسئلۀ علمی است، ولی یکی یا همۀ آنان اصرار شدید بر حفظ حقانیت خود دارند. این از دو صورت خالی نیست: یا واقعاً و به طور یقین خود را بر حق می‌دانند، یا با نداشتن یقین، اصرار شدید به بر حق بودن خود دارند. در صورت اول، انحرافی در اصرارکننده وجود ندارد، ولی اگر بداند که گاهی اصرار شدید بر حق، چهرۀ حق را در ابهام فرو می‌برد، آرامش عقلانی خود را در ابراز حق از دست نمی‌دهد. شاید آیۀ مبارکۀ «وَ تَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَوَاصَوْا بِالصَّبْر»، علاوه بر داشتن معنای مستقل، که خداوند به بندگان خود دستور می‌دهد تا یکدیگر را بر حق و شکیبایی توصیه کنند، یک معنای ارتباطی هم داشته باشد. یعنی کسانی که احساس می‌کنند حق با آنان است، اصرار نداشته باشند که فوراً و در هرگونه شرایط، آن را بقبولانند و به مرحلۀ اجرا درآورند. البته مطلب مزبور، هم عقلانی و هم بر منابع نقلی و رفتار انبیاء و ائمه (علیهم السلام) مستند است.
سوم ــ اعضای بحث فقط در جاذبۀ حقیقت قرار دارند و هیچ‌گونه من و تویی و طواف به دور خویشتن وجود ندارد. آنان با کمال خلوص و صفا در جستجوی حقیقت‌ هستند و حتی اگر هم تصادم‌های شخصی در خارج از موقعیت بحث و تحقیق داشته باشند، در آن موقعیت، آنها را کنار می‌گذارند و به تکاپو می‌پردازند. این حالت، قطعاً عامل پیشرفت است و موجــب رشد علمی و عمـــلی خواهد بود ...
​​​​​​​

سفر در پائیز؛ غروبِ آفتابِ حیات

میلیاردها انسان در هشتاد سال، یا کم و بیش، می‌آیند و روی خاک می‌غلتند، اما فقط نوح، ابراهیم خلیل، موسی، عیسی، محمد مصطفی و امیرالمؤمنین (علیهم السلام) از خاک برمی‌خیزند و با آگاهی از جان پاک، رهسپار کوی کمال می‌شوند. میلیون‌ها و بلکه میلیاردها انسان در این کرۀ خاکی می‌آیند و دیده از آن فرو می‌بندند و می‌روند، اما یک فرد به نام سقراط به حد نصاب حیات تکاملی می‌رسد.
آری، متفکران می‌آیند و می‌روند، ولی فکرها می‌آیند و می‌مانند تا به سهولت بتوان گفت: هستی چونان صدفی است که با مروارید فکر، همواره در حال رقم خوردن است و این امر با قلم وجودی متفکران نقش می‌پذیرد.
سرانجام با وجود به کارگیری درمان‌های مورد نیاز، بهبودی علامه محمدتقی جعفری حاصل نشد و در ساعت دو و نیم بعد از ظهر روز ۲۵ آبان‌ماه ۱۳۷۷، مصادف با شب مبعث حضرت رسول اکرم (ص) دیده از جهان فرو بست و به ابدیت کوچ کرد.
پیکر مطهر ایشان، نیمه‌شب ۲۶ آبان ۱۳۷۷ به تهران انتقال یافت و در ۲۷ آبان در حیاط حسینیۀ هدایت (محبین الائمه) در محلۀ آبمنگل در خیابان ری توسط آقای سید مجتبی هوشی سادات تغسیل و تکفین شد، و روز بعد، یعنی صبح پنج‌شنبه ۲۸ آبان ۱۳۷۷ با حضور پرشور اقشار مختلف مردم در دانشگاه تهران، پس از اقامۀ نماز میّت توسط آیة‌اللّه عبدالله جوادی آملی به مشهد مقدس انتقال یافت و در میان حزن و اندوه مردم و زائران حضرت علی‌بن موسی‌الرضا (ع) در محل «دارالزهد مبارکه» دفن و افتخار مجاورت با حضرت امام رضا (ع) نصیب آن حکیم الهی و عاشق اهل بیت (علیهم السلام) شد. روحش شاد.​​​​​​​