
دوران میانسالی به بعد
علل انگیزۀ نگارش تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی
در اقدام بنده به نگارش تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، چند علت را عرض میکنم:
یکم ــ عظمت محتویات این کتابِ بسیار ارزشمند است. ابتدا دفترهای ششگانۀ این کتاب، خصوصاً دفاتر اول و پنجم و ششم را به طور مکرر تدریس و سپس شروع به تفسیر و نقد و تحلیل آن دفاتر کردم. در طول این تدریس، واقعیات و حقایق بسیار شگفتانگیزی را در دو قلمرو «انسان آنچنان که هست» و «انسان آنچنان که باید باشد»، و همچنین در قلمرو جهان هستی دیدم که مولوی مانند یک آشنای نزدیک با آن واقعیات و حقایق گفتگو میکند. هرچه بیشتر در بررسی و دقت در این کتاب پیش رفتم، توجه جدی مرا به خود جلب کرد.
دوم ـ آنچه از شروح و تفاسیر مثنوی در دسترس بود، در حدود امکان مورد مطالعه و بررسی قرار دادم و به این نتیجه رسیدم: چیزی که محققان در کتاب مثنوی به آن اهمیت دادهاند، تطبیق معانی ابیات مثنوی بر مسائل عرفانی محض، متنشناسی، جنبۀ ادبی و اخلاقی و آیات و روایات بوده است. البته آنان نیز در همین روش کلاسیک واقعاً متحمل زحمت و تلاش شده و گامهای بسیار مهمی در توضیح مقاصد مولوی برداشتهاند. ما به این مردانِ تحقیق و سالکان راه معرفت، درود میفرستیم و سپاسگزار آنها هستیم.
سوم ــ کتاب مثنوی از دیدگاه دیگری هم مرا به خود جلب کرد و آن دیدگاه عبارت است از: بینش و دریافت شگفتانگیز مولوی دربارۀ مقداری فراوان از اصول اساسی جهانبینی از دوران حکمای هند تا عصر حاضر، و چنان که در تفسیر ملاحظه میفرمایید، تا آنجا که در قدرت و توانایی اینجانب بود، به تطبیق محتویات مثنوی با آن اصول اقدام کردهام. البته یک مجلد کتاب هم فقط دربارۀ تطبیق اصول اساسی جهانبینیها با طرز تفکرات مولوی نوشتهام که به چاپ رسیده است. (مولوی و جهانبینیها). بدین ترتیب، اینجانب علاوه بر تفسیر کلاسیک مثنوی، به جنبۀ تطبیقی آن با دیگر جهانبینیها و انسانشناسیها نیز اهمیت بسیار دادهام.
چهارم ــ بیان ظرفیت فرهنگ اسلامی در یک نظامِ (سیستم) بازِ معرفت که در کتاب مثنوی در حد اعلا نمودار شده است. اگر نظری در آیات قرآنیِ مورد استشهاد در مثنوی بیندازیم، در حدود 2200 مورد، خود آیه به صراحت و یا مضمونی از آیه در مثنوی آمده است. لذا اگر بخواهیم مضامین ابیاتی را که مطابق آیات قرآنی است، در نظر بگیریم، حدس میزنم در حدود دو سوم همۀ آیات قرآنی در مثنوی مطرح شده است. تعداد احادیثی هم که مورد استشهاد ابیات مثنوی قرار گرفته و قابل تطبیق بر آنهاست، در حدود 756 حدیث است. به همین جهت است که مرحوم حاج ملا هادی سبزواری، مثنوی را به عنوان کتابی در تفسیر قرآن یاد میکند.
پنجم ــ آبیاری شدن مسائل بسیار مهم فلسفی با حقایق عرفان مثبت در مثنوی، عظمت خیرهکنندهای به این کتاب بخشیده است. اگرچه مولوی از غوطهور شدن در مسائل حرفهایِ فلسفی و اصطلاحبافیهای معمولی بیزاری میجوید و واقعاً هم از این شطرنجبازیهای مغزی دور شده است، ولی در عین حال حقایق بسیار والایی را در جهانبینی و انسانشناسی با روش حکمت، که با عرفان مثبت اشباع شده، بیان کرده است.
ششم ــ جلوگیری از مبالغههایی که در ارزیابی مثنوی مولوی شده است. بعضی این کتاب را به حد افراط بالا برده، بعضی دیگر به حد افراط پایین آوردهاند.
البته امتیازات این کتاب که موجب تحقیق و بهرهبرداری از آن است، فقط منحصر در این علل نیست.
بنا بر این، روش این کار، نوع خاصی از تفسیر و نقد و تحلیل است و چنان که در مجلد چهاردهم نیز تذکر دادهام، کار اینجانب در این مجلدات، به عنوان یک مقدمه برای این نوع تفسیر است. لذا، مطالعهکنندگان محترم باید در نظر داشته باشند که مجلدات تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، یک تفسیر کلاسیک محض نیست که ضرورت داشته باشد تا سخنانی از عرفای گذشته، مانند محیالدینبن عربی، عبدالرحمن جامی و صدرالدین قونوی را با طرز تفکرات مولوی مورد تطبیق قرار دهیم. البته منکر ارزش این کار نیستم، ولی بار دیگر عرض میکنم که منظور ما شروع کار و روشی بود که دربارۀ مثنوی تاکنون مورد توجه جدی قرار نگرفته است. امیدواریم فضلا و صاحبنظرانی که عشق و علاقهای به معارف انسانی دارند، از کوششها و تفکرات خود در این مسیر، جویندگان حقیقت را بهرهمند کنند.
اظهارنظرها دربارۀ تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی
سؤال: تاکنون چه اظهار نظرهایی دربارۀ نقد و تفسیر و تحلیل شما بر مثنوی شده است؟
پاسخ: دربارۀ تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، اظهار نظرهای منفی و مبالغههای بسیاری صورت گرفته است. برای ارزیابی همۀ آن نظرهای گوناگون، نظر خودم را ابراز میدارم: اینجانب پس از مشورتهای فراوان، اقدام به تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی کردم که هم مطالب باعظمت این کتاب را توضیح دهم و هم اشتباهات و خطاهای آن را گوشزد کنم؛ نظیر همان کاری که مرحوم ملامحسن فیض کاشانی دربارۀ کتاب احیاءالعلوم غزالی، در دورۀ مجلدات المحجّةالبیضاء کرده است. جای تعجب است که بعضی از اشخاص، حتی بدون توجه به اسم کتاب (تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی) که کلمۀ «نقد» را در بر دارد، دربارۀ آن اظهار نظر میکنند! کوشش بنده در نحوۀ تفسیر این بوده است که بتوانم مطالبی را در ارائۀ راهی مخصوص برای بررسی محتویات مثنوی ارائه دهم و همانگونه که عرض کردهام، بررسی مثنوی با نظر به اصول اساسی جهانبینی و انسانشناسی و انسانسازی است؛ یعنی همان اصولی که در فرهنگهای متنوع بشری عرضه شده است. قبلاً هم گفتهام که مطالب طرحشده در این مجموعۀ 15 مجلدی تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، به عنوان مقدمهای محدود و قابل تحقیق بر اینگونه تفسیر است. لذا اگر کسی خیال کند که هرگونه تحقیق و بررسی که در این مجلدات انجام گرفته است، قابل قبول بوده و هیچ جای تردید در آن نیست، همان اندازه از واقعیت دور است که کسی این مجلدات را فقط برای انتقاد از اول تا آخر در پیش خود باز کند و با اصول پیشساخته یا با بیانِ عقایدِ شخصیِ خود مورد انتقاد قرار دهد. هنگامی که مولوی میگوید:
هر که گوید جمله حق است، احمقیست هر که گوید جمله باطل، او شقیست
«مثنوی معنوی، دفتر اول»
تکلیف ما نیز روشن است که در ارزیابی کار انسانها، هرگونه افراط و تفریط، ظلم نابخشودنی است. امیدوارم خداوند متعال همۀ ما را از افراط و تفریط محفوظ بدارد و ما را موفق به عدل و داد و انصاف کند. به عنوان نمونه، گاهی بعضی از اشخاص چه به وسیلۀ نامه و چه شفاهاً دربارۀ تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، تعریف و تمجید مبالغهآمیز به راه انداخته بودند. پس از تشکر به آنان گفتهام: شما را به خدا سوگند میدهم، بگذارید کار کنیم و اینقدر با خلاف واقعگوییها سد راه جویندگان نباشید. شما به جای این مطالب خلاف واقع و میخکوبکنندۀ رهروان، بروید مسئلهای را مورد تحقیق قرار دهید که سودی به حال مردم علاقمند به معرفت داشته باشد. بر عکس، بعضی از اشخاص هم بودند که حتی به اعتراف خودشان نصف یک مجلد از پانزده مجلد را نخوانده، به اظهار نظر منفی میپرداختند! امیدواریم این اظهار نظر کنندگان، مقصودی جز بیان مخلصانۀ حقیقت نداشته باشند و به دور خود طواف نکنند!
در مجلدات تفسیر مزبور، البته با مراعات ادب و عفت قلم، حدود صد مورد انتقاد جدی از مثنوی بیان کردهام. در یکی از نامههایی که به اینجانب رسیده است، این جمله را نوشته بودند: «آیا شما دربارۀ انتقاد از مثنوی افراط نمیکنید؟» بنده هم در پاسخ نوشتم: بدان جهت که در روز قیامت باید پاسخ این نوشتهها را بدهم، تا آنجا که میتوانم، در داوری مطالب این کتاب کوتاهی نمیکنم.
آغاز نگارش ترجمه و تفسیر نهجالبلاغه
سؤال: یکی از بستگان شما، مرحوم علامۀ امینی را در عالم خواب میبیند که برای شما نامهای نوشته و توصیههایی دربارۀ نهجالبلاغه به شما فرموده است.
پاسخ: روزی یکی از بستگان ما در حالت رؤیا، علامه امینی صاحب مجموعۀ فاخر الغدیر را میبیند که ایشان در جایی نشسته است. علامه امینی از آن فرد سؤال میکند: آیا جعفری را میشناسید؟ او میگوید: بله. علامه امینی میگوید: نامهای میدهم که به ایشان بدهید. وی از علامه امینی سؤال میکند: آیا اجازه دارم نامه را باز کنم و بخوانم؟ ایشان هم میگوید: اشکالی ندارد. آن شخص میگوید: «نامه را باز کردم و هنگامی که مشغول خواندن آن شدم، دیدم محتوای نامه، خیلی ملکوتی است. الفاظ نامه، شبیه الفاظ متداول ما ولی نورانیتی خاص در آن بود. با خواندن نامه، در عالم خواب منقلب شدم». سپس علامه امینی میگوید: «به جعفری سلام برسانید و بگویید: ما که از دنیا رفتهایم، دیگر نمیتوانیم کاری بکنیم، ولی آقای جعفری که در آن دنیا هستند، کار نهجالبلاغه را شروع کنند و آن را به تأخیر نیندازند».
ما این مطلب را جدی گرفتیم و سرانجام در سال 1356 شمسی مشغول ترجمه و تفسیر نهجالبلاغه شدیم. بنده در امتداد مطالعات خود در دوران تحصیل در حوزه و پس از آن در مسیر کارهای علمی، پی بردم که نهجالبلاغه به روابط چهارگانۀ انسان (ارتباط با خدا، با خود، با هستی و با همنوع خود) پرداخته است و با حالات و اِشرافی که امیرالمؤمنین (ع) داشته، از ارتباطات چهارگانه سخن گفته است. بنده همواره به این موضوع توجه میکردم، ولی بر اثر اشتغالات علمی، کار روی نهجالبلاغه به تأخیر میافتاد، تا اینکه روزی یکی از بستگان ما، ماجرای این خواب را برایم تعریف کرد.
تفاوت دو تفسیر
البته در آن هنگام که تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی را شروع کردم، عدهای از دوستان میگفتند: چرا شما به جای تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، تفسیر نهجالبلاغه را شروع نکردید؟ در پاسخ آنان گفتم: این نوع تحلیل و تفسیر که در نظر دارم در رابطه با مثنوی شروع کنم، شاید بیسابقه باشد، و هنگامی که تفسیر مثنوی تمام شد، ترجمه و تفسیر نهجالبلاغه را شروع خواهم کرد. در حقیقت، طرح مثنوی که معارف بسیار زیادی از اسلام دارد، میتواند برای ما راهگشا بوده و مقدمهای برای شناخت نهجالبلاغه باشد.
در تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، ما با شخصی طرف بودیم که مغزی بسیار بزرگ و بسیار پرهیجان و شور و عشق داشت و علاقمند به معنویات بود. بالأخره مثنوی محصول مغز یک بشر است، اما در نهجالبلاغه احساس میکردم با شخصیتی روبرو هستیم که مستقیم با خدا در حال ارتباط است: ولیّالله اعظم، علیبن ابیطالب (ع) و اعتقاد ما مبتنی بر مبانی و دلایل قانعکننده است، و اینکه بعد از نبی مکرم اسلام (ص) امام علی (ع) با فردی دیگر قابل مقایسه نیست.
بشر عادی اشتباهاتی دارد. ملای رومی حتی گاهی از شدت هیجان، تشبیهات مستهجن و رکیکی در مثنوی آورده است و یک مربی نباید چنین کاری کند؛ همچنین است دیگر اشتباهات او. اما در نهجالبلاغه، ما با کتابی روبرو بودیم که به قول محمد عبده و یا به قول ابن ابیالحدید: فوق کلام مخلوق و زیر کلام خالق است (مابین کلام خالق و مخلوق قرار گرفته است.) لذا در ترجمه و تفسیر نهجالبلاغه، بیشتر کوشش و تلاش و نیایش ما به خدا این بود که: خدایا! [ کمک کن تا] ما اشتباه نکنیم، زیرا این ولیّ اعظم توست. خدایا! به ما محبت فرما که به این کار همت کنیم تا بتوانیم از خودمان شرمنده نشویم و بتوانیم به توضیح و تفسیر جملات امام علی (ع) بپردازیم.
اما دربارۀ خود نهجالبلاغه چه عرض کنم! بنده بسیار کوچکم و واقعاً هیچگونه لیاقتی در خود نمیبینم که بگویم دربارۀ کلمات چه کسی کار میکنم! فقط همین مقدار اطلاعات و تفکرات محدود را برای توضیح و نزدیک به ذهن خوانندگان و مطالعهکنندگان ارجمند میآوریم که تا حدودی بتوانند با معارف آن حضرت آشنا شوند. واقعاً مقاصد حقیقی امیرالمؤمنین (ع) را خودش میداند و خدایش. حتی کلماتی که خودشان فرمودهاند، شاید به درستی و به طور دقیق بازگوکنندۀ این نباشد که میان خود و خدایش چه میگذشته است و چه مفاهیمی را مطرح میکرده است؟ کلمات هم باید خودش تنزل کند تا بیانگر روحیۀ امیرالمؤمنین (ع) باشد، چه رسد که ما آن را تفسیر کنیم. همین مقدار از خدا خواستیم که انشاءالله بتوانیم این کار را انجام دهیم. امیدواریم که در این راه، خداوند و روح امیرالمؤمنین (ع) توفیق دهد که حداقل مخالف مقاصد آن ولیّ اعظم صحبت نکنیم و اگر نتوانستیم مقاصد آن حضرت را شرح دهیم و تفسیر کنیم، حداقل مخالف مقاصد آن بزرگوار سخنی نگفته باشیم.
سخن پایانی؛ توصیهای دربارۀ مسائل اخلاقی
سؤال: در پایان، لطفاً دربارۀ مسائل اخلاقی و نحوۀ معاشرت طلاب حوزهها و دیگر دانشپژوهان، مطالبی بفرمایید.
پاسخ: اینجانب خود را لایق پند دادن نمیدانم، زیرا کوچکتر از آن هستم که چنین ادعایی داشته باشم، ولی مطالبی را به عنوان محصول تجارب روزگار عمرم عرض میکنم:
1. سرفصل پندنامۀ الهی را نباید فراموش کرد که میفرماید:
کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ. (سورۀ مدثر، آیۀ 38)
هر نفْسی در گرو اندوختۀ خویش است.
سال گذشته، یکی از فضلاء از بنده پرسید: صرف نظر از مطالعات و اندیشههای رسمی و دلایل متداول که وجود ماورای طبیعت را اثبات میکند، محسوسترین راهی که هیچ احدی نتواند آن را منکر شود، چیست؟ در پاسخ او گفتم: عمل و عکسالعمل، قانونی مهم در حیات انسانها محسوب میشود که انکار آن مساوی با انکار خویشتن است:
این جهان کوه است و فعل ما ندا سوی ما اید نداها را صدا
«مثنوی معنوی، دفتر اول»
2. تحمل و ظرفیت در برابر توفانهای گوناگون گمانها و تردیدها. در مراحل اولیۀ فراگیری علم، درون آدمی به طور فراوان از این توفانها میبیند. هر اندازه کسی که در برابر این توفانها مقاومت بورزد و ظرفیت نشان دهد و بداند که هزاران «ابن سینا»، «فارابی»، «ابن رشد»، «ابوریحان بیرونی»، «خواجه نصیر طوسی» و … از همین اقیانوس پرتلاطم و توفانزای معرفت گذشتهاند، بر قدرت تحقیق و فراگیری و ابتکار و نوآوریهای او افزوده میشود.
3. علاقه به ثروت و جاه و مقام و شهرت اجتماعی و محبوبیت میان مردم، زندانهای بسیار تاریک برای همۀ مردم است، ولی برای کاروانیان علم و معرفت و تقوا، تاریکتر و تباهکنندهتر است، زیرا آنان پیش از دیگر مردم به خویشتن وعده دادهاند، و به اصطلاح مناسبتر: با خویشتن تعهد کردهاند که وسایط امین میان خدا و بندگانش باشند؛ وسایطی که انبیای عظام، اوصیای کرام و اولیاءالله در ردیف اول و دوم و سوم آنها حرکت میکنند.
خلاصه، ادعا این است که ما کاروانیان علم و معرفت و تقوا، مسیر حرکت علیبن ابیطالب (ع) را به مردم نشان میدهیم و چنین مقامی، تضادی آشتیناپذیر با علایق مادی دارد. با اطمینان میتوان گفت: نتیجۀ کار کسانی که میخواستند مردم را با علم محض به سوی خدا رهنمون شوند، بسیار کمتر بوده و از نظر کیفیت پایینتر از نتیجۀ تلاشهای شخصیتهایی بوده است که میخواستند مردم را به وسیلۀ علم و معرفت و تقوا و حالاتِ ملکوتیِ خود به سلوک الی لقاءالله و رضوانالله در ایامالله وادار کنند.
4. اگرچه در هنگام بحث و تحقیق دستهجمعی، بنای اعضای بحث بر کاوش و نقض و ابرام در حد اعلاست و باید هم چنین باشد، ولی یک مسئلۀ مهم وجود دارد که همواره باید آن را رعایت کرد. آن مسئلۀ مهم این است: در هنگام بحث و تحقیق که چند نفر رویاروی هم قرار گرفتهاند، سه حالت قابل تصور است:
یکم ــ آن چند نفر، شخصیتهای خود را مورد بحث و انتقاد قرار دادهاند! ولی موضوعی که ظاهراً بحث و تحقیق و نقض و ابرام مربوط به آن است، در میان جملاتی که رد و بدل میشود، گم شده است. بدیهی است که این بدترین حالتی است که میتوان در رویارویی چند نفر در موقع بحث و تحقیق تصور کرد. در حقیقت، اینان به جای دست دادن به هم برای حرکت به سوی واقعیات، رویاروی هم قرار گرفتهاند و مانع حرکت یکدیگر میشوند.
دوم ــ بحث و تحقیق دربارۀ مسئلۀ علمی است، ولی یکی یا همۀ آنان اصرار شدید بر حفظ حقانیت خود دارند. این از دو صورت خالی نیست: یا واقعاً و به طور یقین خود را بر حق میدانند، یا با نداشتن یقین، اصرار شدید به بر حق بودن خود دارند. در صورت اول، انحرافی در اصرارکننده وجود ندارد، ولی اگر بداند که گاهی اصرار شدید بر حق، چهرۀ حق را در ابهام فرو میبرد، آرامش عقلانی خود را در ابراز حق از دست نمیدهد. شاید آیۀ مبارکۀ «وَ تَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَوَاصَوْا بِالصَّبْر»، علاوه بر داشتن معنای مستقل، که خداوند به بندگان خود دستور میدهد تا یکدیگر را بر حق و شکیبایی توصیه کنند، یک معنای ارتباطی هم داشته باشد. یعنی کسانی که احساس میکنند حق با آنان است، اصرار نداشته باشند که فوراً و در هرگونه شرایط، آن را بقبولانند و به مرحلۀ اجرا درآورند. البته مطلب مزبور، هم عقلانی و هم بر منابع نقلی و رفتار انبیاء و ائمه (علیهم السلام) مستند است.
سوم ــ اعضای بحث فقط در جاذبۀ حقیقت قرار دارند و هیچگونه من و تویی و طواف به دور خویشتن وجود ندارد. آنان با کمال خلوص و صفا در جستجوی حقیقت هستند و حتی اگر هم تصادمهای شخصی در خارج از موقعیت بحث و تحقیق داشته باشند، در آن موقعیت، آنها را کنار میگذارند و به تکاپو میپردازند. این حالت، قطعاً عامل پیشرفت است و موجب رشد علمی و عملی خواهد بود ...
سفر در پاییز
غروبِ آفتابِ حیات
میلیاردها انسان در هشتاد سال، یا کم و بیش، میآیند و روی خاک میغلتند، اما فقط نوح، ابراهیم خلیل، موسی، عیسی، محمد مصطفی و امیرالمؤمنین (علیهم السلام) از خاک برمیخیزند و با آگاهی از جان پاک، رهسپار کوی کمال میشوند. میلیونها و بلکه میلیاردها انسان در این کرۀ خاکی میآیند و دیده از آن فرو میبندند و میروند، اما یک فرد به نام سقراط به حد نصاب حیات تکاملی میرسد.
آری، متفکران میآیند و میروند، ولی فکرها میآیند و میمانند تا به سهولت بتوان گفت: هستی چونان صدفی است که با مروارید فکر، همواره در حال رقم خوردن است و این امر با قلم وجودی متفکران نقش میپذیرد.
سرانجام با وجود به کارگیری درمانهای مورد نیاز، بهبودی علامه محمدتقی جعفری حاصل نشد و در ساعت دو و نیم بعد از ظهر روز 25 آبانماه 1377، مصادف با شب مبعث حضرت رسول اکرم (ص) دیده از جهان فرو بست و به ابدیت کوچ کرد.
پیکر مطهر ایشان، نیمهشب 26 آبان 1377 به تهران انتقال یافت و در 27 آبان در حیاط حسینیۀ هدایت (محبین الائمه) در محلۀ آبمنگل در خیابان ری توسط آقای سید مجتبی هوشی سادات تغسیل و تکفین شد، و روز بعد، یعنی صبح پنجشنبه 28 آبان 1377 با حضور پرشور اقشار مختلف مردم در دانشگاه تهران، پس از اقامۀ نماز میّت توسط آیةاللّه عبدالله جوادی آملی به مشهد مقدس انتقال یافت و در میان حزن و اندوه مردم و زائران حضرت علیبن موسیالرضا (ع) در محل «دارالزهد مبارکه» دفن و افتخار مجاورت با حضرت امام رضا (ع) نصیب آن حکیم الهی و عاشق اهل بیت (علیهم السلام) شد. روحش شاد.
این زندگینامه، از بخشهایی از کتاب: «علامه محمدتقی جعفری؛ سرگذشت و ایام»، گردآوری و تدوین: علی جعفری، چاپ دوم، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، سال 1402، انتخاب شده است.